ناخداي باخدايان

ناخداي باخدايان

ظهورت را شنيدم عنقريب است       

ولي قدري براي من عجيب است

زبس كه ديركردي در ظهورت

مرا قدري بعيد از اين قريب است

نمي گويم بيا! اما بدان كه

دل ايلي برايت بي شكيب است

تمام لحظه هايم بي حضورت

پر از" عَجّلِ" پر از "اَمَّن يجيب" است

بيا اي ناخداي باخدايان

بيا ديگر زمانه نانجيب است

نه اين تعيين تكليف است، اما

بيا دلهاي ما حسرت نصيب است

به هر حال اي تو غايب، اي تو حاضر

كه ياد تو شفا، نامت طبيب است

گمان دارم تو روزي خواهي آمد

كه كوچه، خانه، پر از بوي سيب است

  "اميرعلي مصدق"

آيا مي‌دانيد پيامبر اکرم صلوات الله عليهد پزشک سيار است يعني چه؟

آيا مي‌دانيد پيامبر اکرم صلوات الله عليه

پزشک سيار است يعني چه؟


اميرالمؤمنين، پـيامبر اكـرم صلي الله عليه و آله را بـا اوصاف بسيار زيبايي به مردم معرفي مي‌كند:

" طبِيبٌ دَوّارٌ بِطبّهِ، قَد اَحكَمَ مَرَاهِمَهُ وَ اَحْمَي مَوَاسِمَهُ يَضَعُ ذَلِكَ حَيْثُ الحَاجَة اِلَيه، مِن قـلوبٍ عُمْي وَ اذانٍ صُمّ وَ اَلسِنةٍ بُكمٍ، مَتتبعٌ بِـدَ وَائِهِ مَـوَاضِعَ الغـفلَةِ وَ مَواطِنَ الحَيرَة."(1)

اميرالمؤمنين فرمود:

پيامبر؛

- پزشک سيّار است: او براي درمان بيمارانش حركت مي‌كند و خود به سراغ آنان مي‌رود. (چرا که برخي از پزشکان مي‌نشينند تا بيمار به نزدش برود. يکي از فرق‌هاي نبي و رسول در همين موضوع است.)

- متخصص و درد شناس است: دردهـا را بـه خـوبي تشخيص مي‌دهد، حتي بيماري‌هاي روحي و رواني را مي‌شناسد.

- نسخه‌هاي شفابخش دارد: نسخه‌هاي او تمام بيماري‌ها، حتي قـلب‌هاي كـور و گـوش‌هاي سنگين و زبان‌هاي لال را شفا مي‌دهد و با داروي خود به دنبال بيماران غافل و سرگردان است.

پي‌نوشت:

1- نهج البلاغه، خطبه 108.

لينک مطالب مرتبط :

- مبعث

- بعثت در كلام خاندان رسالت

- انگيزه و آثار بعثت از ديدگاه امام خميني

- بعثت و اهداف آن

متن سه نامه پيامبر اسلام به سه پادشاه بزرگ دنيا

متن سه نامه پيامبر اسلام به سه پادشاه بزرگ دنيا


پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بر قوم و قبيله خاصى مبعوث نشده بود تا پيامش در حصار و محدوده آن قوم و قبيله محصور بماند، بلكه بر طبق آموزه‏هاى قرآنى (1) ماموريت داشت تا پيام خود را به عموم مردم - فارغ از تمايزات قومى، نژادى و زبانى - ابلاغ نمايد. از اين رو در سال ششم هجرى، در راستاى رسالت جهانى خويش، با ارسال نامه‏هايى به سران ممالك هم جوار حجاز در آن روزگار، گام مهمى را در سياست‏ خارجى برداشت. او كه در اين زمان دغدغه خاطر چندانى از جانب يهوديان مدينه و شرارت‏هاى آن‏ها نداشت و نيز به دليل انعقاد معاهده صلح حديبيه، از جانب مشركان مكه احساس خطر جدى نمى‏كرد بر آن شد تا نامه‌هايى را به سران كشورهاى هم جوار ارسال نمايد و آن‏ها را به اسلام فراخواند. (2)

با نگاهى به تاريخ طبرى درمى‏يابيم كه طبرى تنها سه نامه از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را كه خطاب به نجاشى - حاكم حبشه - ، خسرو پرويز - شاهنشاه ايران - و هرقل - امپراتور روم شرقى - بوده را ضبط كرده است و در خصوص نامه‏هاى آن حضرت به مقوقس (حاكم مصر)، جيفر و عبد پسران جلندى (فرمانروايان عمان) و منذر بن ساوى (كارگزار خسرو در بحرين) تنها به نقل گفته‏اى كوتاه از ابن اسحاق اكتفا كرده و متن نامه‏هاى مذكور را نياورده است. از اين رو ما در اين نوشتار به ذكر نامه‏هايى كه از سوى آن حضرت به حاكمان حبشه، روم و ايران ارسال شده است، خواهيم پرداخت .

نخستين نامه‏اى كه طبرى در ذيل وقايع سال ششم هجرى به ثبت آن اهتمام نموده، نامه‏اى است كه از سوى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و توسط دحية كلبى به هرقل - امپراتور روم شرقى - ارسال گرديد . طبرى متن اين نامه را چنين آورده است:

بسم الله الرحمن الرحيم

من محمد بن عبدالله و رسوله الى هرقل عظيم الروم سلام على من اتبع الهدى. اما بعد: فانى ادعوك بدعاية الاسلام، اسلم تسلم و اسلم يؤتك الله اجرك مرتين. فان توليت فعليك اثم الاريسين. (3)

به نام خداوند بخشنده مهربان

ازمحمد بنده و فرستاده خدا به هرقل، بزرگ روميان

كسى كه پيرو راستى گردد گزند نمى‏بيند. اسلام بياور تا سالم بمانى و اسلام بياور تا خدا دوبار تو را پاداش دهد و اگر از پذيرش آن سر باز زدى، گناه رعايا (كشاورزان) بر گردن تو خواهد بود.

دومين نامه مورد توجه طبرى كه به انعكاس آن پرداخته است مكتوب پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به نجاشى پادشاه حبشه است كه عمر و بن ابى اميه ضمرى مامور ابلاغ آن شده بود. وى متن اين نامه را چنين ثبت كرده است:

بسم الله الرحمن الرحيم

من رسول الله الى النجاشى الاصحم ملك الحبشه .

سلم انت . فانى احمد اليك الله الملك القدوس السلام المومن المهيمن و اشهد ان عيسى بن مريم روح الله و كلمته القاها الى مريم البتول الطيبه الحصينه فحملت ‏بعيسى فخلقه الله من روحه و نفخه كما خلق آدم بيده و نفخه . انى ادعوك الى الله وحده لاشريك له و الموالاة على طاعته و ان تتبعنى و تومن بالذى جاءنى، فانى رسول الله و بعثت اليك ابن عمى جعفر و نفرا معه من المسلمين . فذا جاءك فاقرهم، و دع التجبر. فانى ادعوك و جنودك الى الله، فقد بلغت و نصحت، فاقبلو نصحى . والسلام على من اتبع الهدى . (4)

به نام خداوند بخشنده و مهربان

از محمد پيامبر خدا به نجاشى اصحم پادشاه حبشه.

تو با ما در صلح هستى . من بر خداى ملك قدوس سلام مؤمن مهيمن درود مى‏گويم و شهادت مى‏دهم كه عيسى پسر مريم روح خدا و كلمه اوست كه وى را به مريم دوشيزه پاكيزه القا كرد و عيسى را بار گرفت و خدا عيسى را از روح خود آفريد، چنان كه آدم را با دست و دميدن روح خود در او آفريد. من تو را به خداى يگانه بى‏شريك و اطاعت از وى دعوت مى‏كنم كه پيرو من شوى و به خدايى كه مرا فرستاده ايمان بياورى كه من پيغمبر خدايم و پسر عمويم جعفر و جمعى از مسلمانان را به سوى تو فرستاده‏ام و چون بيايند، آن‏ها را بپذير و از تكبر بر كنار باش كه من تو را با سپاهت ‏به سوى خدا مى‏خوانم. من پيام خدا را ابلاغ كردم و اندرز دادم . اندرز مرا بپذير و درود بر آن كه پيرو هدايت‏ شد.

مكتوب پيامبر به خسرو پرويز پادشاه ايران كه توسط عبدالله بن حذافه سهمى به خسرو رسانده شد، سومين نامه‏اى است كه طبرى آن را اين گونه گزارش كرده است:

بسم الله الرحمن الرحيم

من محمد رسول الله الى كسرى عظيم الفارس . سلام على من اتبع الهدى و آمن بالله و رسوله و شهد ان لااله الا الله وحده لاشريك له و ان محمد عبده و رسوله. ادعوك بدعاء الله فانى رسول الله الى الناس كافة لانذر من كان حيا و يحق القول على الكافرين. فاسلم تسلم . فان ابيت فان اثم المجوس عليك . (5)

به نام خداوند بخشنده و مهربان

از محمد فرستاده خدا به خسرو، بزرگ پارسيان. درود بر آن كه پيرو هدايت ‏شود و به خدا و پيغمبر وى ايمان آورد و شهادت دهد كه خدايى جز خداى يكتا نيست. من پيامبر خدا به سوى همه كسانم تا زندگان را بيم دهم . اسلام بياور تا سالم بمانى و اگر دريغ كنى گناه مجوسان به گردن تو است.

پى‏نوشت‏ها:

1. و ما ارسلناك الا كافة للناس بشيرا و نذيرا ...»؛ سوره سبا، آيه 28.

2. نامه‏هاى پيامبر در مجموعه‏اى تحت عنوان «مكاتيب الرسول‏» تاليف على احمدى در سال 1363 به چاپ رسيده ضمن اين كه در اين زمينه، يك رساله دكترى با عنوان «نامه‏ها و پيمان‏هاى پيامبر اسلام‏» اثر دكتر محمد حميد الله نيز وجود دارد كه دو ترجمه فارسى از آن با نام‏هاى «وثائق‏» ترجمه دكتر محمود مهدوى دامغانى و «نامه‏ها و پيمان‏هاى سياسى حضرت محمد و اسناد صدر اسلام‏» ترجمه دكتر سيد محمد حسينى موجود مى‏باشد .

3. محمد بن جرير طبرى، تاريخ الرسل و الملوك، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم (بيروت، دارالتراث، 1378 ه) . ذيل وقايع سال ششم هجرى .

4. همان .

5. همان .

منبع:

نشريه تاريخ اسلام، شماره 7

على ناظميان فرد

لينک مقالات مرتبط :

- بعثت در كلام خاندان رسالت

- انگيزه و آثار بعثت از ديدگاه امام خميني

- بعثت و اهداف آن

- واقعيت ‏بعثت از نگاه اهل بيت عليهم السلام

معرفي پيامبر از زبان خدا

معرفي پيامبر از زبان خدا


خداي متعال در قرآن كريم پيامبر خود را با چهار صفت بسيار مهم به مردم معرفي مي‌كند:

"لقد جائَكم رَسولٌ مِن انفسِكم عَزيزٌ عَليهِ مَا عَنِتمْ حَرِيصٌ عَليكم بالمُؤمِنِين رَوُفٌ رَحيم"(توبه/128)

- مردمي است: چون از مردم است به همه دردها و مشكلات آنان آشنا است؛ " مِنْ اَنفُسِكم"

- دلسوز است: از هر گونه ناراحتي و رنج و زيان مردم سخت ناراحت مي‌شود؛ "عَزيزعليه مَا عَنتم"

- علاقه زيادي به مردم دارد: عشق بسيار به خير و سعادت و پيشرفت و بزرگي و مجد و هدايت مردم دارد؛ "حَريصٌ عَليكم"

- مهربان و رئوف است: نسبت به مؤمنين مهرباني و رأفت خاصي دارد؛ " بِالمُؤمِنينَ رَؤفٌ رَحيم"

لينک مطالب مرتبط :

 - ره آورد بعثت از منظر نهج البلاغه (1) 

 - ره آورد بعثت از منظر نهج البلاغه (2) 

 - ره آورد بعثت از منظر نهج البلاغه (3) 

 - آيا نخستين وحى در ماه رمضان بود؟ 

 - نخستين نماز در اسلام 

به مناسبت شهادت امام جواد (عليه السلام)

 بسمه تعالی

در ميان امامان ما ، سه بزرگوارند که در سن کودکي به امامت رسيده اند : اولي شان امام جواد (عليه السلام ) هستند که در سن 8 يا 9 سالگي ، بعد از شهادت پدر بزرگوارشان به امامت رسيدند . دومين آنها حضرت امام هادي ( عليه السلام ) امام دهم  بودند که در سن 6 يا 8 سالگي متصدي امر امامت شدند و سوم حضرت امام حجة بن الحسن العسکري (عج ) مي باشند که ايشان هم در سن 5 سالگي حامل منصب امامت گرديدند .

ما که پيرو مکتب قرآن هستيم اين مطلب هيچ استبعادي ندارد (هرگز دور از ذهن نيست ) ، ما در قرآن مي خوانيم که حضرت مسيح ، عيسي بن مريم طفل نوزادي بوده که به نبوت رسيده است :

 « قال اني عبدالله آتاني الکتاب و جعلني نبيا » ( سوره مريم آيه 30 )

وقتي که خداوند به طفل نوزادي شايستگي مقام نبوت داده باشد چه استبعادي دارد که به کودک 5 و 8 و 9 ساله هم شايستگي مقام امامت داده باشد ؟

علاوه بر اين بينش قرآني ، هنگامي که در زندگاني اين امامان همام بيشتر تأمل مي نمائيم ، مؤيدات فراواني را در اثبات مقام امامت آن بزرگواران مي يابيم که خود حکايت از انتصاب الهي امام و اتصال او با سرچشمه علوم الهي و معادن حکمت رباني دارد . به عنوان نمونه هنگامي که مأمون مورد طعن و سرزنش بني عباس در مورد امام محمد تقي (عليه السلام ) واقع گشت ، تصميم بر آن شد تا آن حضرت را در مجلسي مورد آزمايش قرار دهند  و فقيهي خبره از ميان فقهاي اهل تسنن را مأمور نمايند تا ميزان تسلط امام بر فقه را بيازمايد. براي اين امر ، يحيي بن اکثم که در آن زمان در منصب قضاوت نشسته بود ، انتخاب شد . هنگامي که مجلس آراسته شد و بزرگان در آن حضور يافتند ، مأمون امام را نيز در آن جلسه حاضر نمود . در اين هنگام يحيي شروع به سؤال کرد و يکي از مسائل فقهي حج رامطرح نمود و نظر امام را جويا شد . آن بزرگوار در جواب ابتدا شرايط متفاوتي را که اين مسأله در آن شرايط مي تواند واقع گردد، مطرح نمودند و از يحيي بن اکثم خواستند که تعيين نمايد مسأله در کدام شرايط به وقوع پيوسته است . يحيي که هرگز انتظار اين امر و سؤال امام را نداشت از يکسو از ميزان تسلط امام بر دقائق فقهي شگفت زده گشته بود و از سوي ديگر در تعيين شرايط وقوع حکم درمانده بود ؛ چرا که هرگز پيش لز اين بدانها  نينديشيده بود .

در اين هنگام بود که بزرگان حاضر در مجلس انگشت حيرت در برابر عظمت علمي امام جواد (عليه السلام ) ، به دندان گزيدند و نه تنها بدين ترتيب به مقام علمي آن بزرگوار آگاه گشتند بلکه ميزان تسلط خارق العاده امام  را نيز ستودند. هنگامي که کار بدين جا منتهي گشت ، مأمون از امام تقاضا نمود تا خود حکم را در شرايط گوناکون وقوعش بيان دارند و امام (عليه السلام ) نيز حکم هر کدام از حالات مختلف را به تفصيل بيان فرمودند . ( مشروح اين مجلس مأمون در کتاب احتجاج طبرسي و ساير کتب ذکر گرديده است)

29 ذيقعده  سالروز شهادت مظلومانه اين امام همام را به محضر مبارک امام عصر (عج) ، تمامي مسلمانان جهان و شما دوست گرامي تسليت عرض مي نمائيم .

ترکیب غلط «پیامبر اسلام» را بکار نبریم

ترکیب غلط «پیامبر اسلام» را بکار نبریم


سالها پیش که مرتب تر از امروز خدمت استاد ارجمندم حضرت آیت الله حاج سید محمد علی روضاتی - حفظه الله من جمیع البلیات - می رسیدم، از ایشان شنیدم که مرحوم امیری فیروزکوهی، شاعر و محقق برجسته کشورمان، مقاله ای در باره غلط بودن تعبیر «پیامبر اسلام» در مجله دانشکده الهیات مشهد نوشته است.

شنیدن این که این تعبیر، تعبیر نادرستی است ابتدا برایم نامأنوس بود، و اما به ویژه بعد از مطالعه آن مقاله ، دریافتم که حق با آن شاعر فرهیخته و استاد ارجمند بنده بوده و هست. ایشان اصرار داشت که سخن مرحوم امیری درست است و ما نباید این تعبیر را که بسیار غلط و ساخته دست مستشرقان است در هیچ کجا بکار ببریم.

مع الاسف شاهدیم که بی دقتی ما دامنه اش چندان وسیع است که بسیاری از نویسندگان ما از آن در عناوین کتابهایشان استفاده کرده اند.

به علاوه طی سالها شاهد بوده و هستیم که در بیشتر متن هایی که در صدا و سیما خوانده شده یا در مطبوعات درج می شود همیشه از این ترکیب نادرست استفاده می شود. در حالی که قدسیت کلمه رسول خدا (ص) بسیار روشن و واضح و نادرستی تعبیر پیامبر اسلام با اندکی تأمل قابل درک است.

در ضمن کار و مطالعه آثار اسلامی، دریافتم که آنچه همیشه و همیشه میان مسلمانان و در متون مقدس از قرآن و حدیث و غیره بکار رفته تعبیر «رسول الله» است نه رسول الاسلام که هیچ سابقه ای ندارد. حتی امروز هم در فرهنگ مسلمانان غیر فارسی زبان، به خصوص در زبان عربی، کسی تعبیر رسول الاسلام را به کار نمی برد. محتمل است که این تعبیر نادرست درآثار مارکسیست های عرب یا لائیک های ضد دین به کار برود و به وضوح یک خواننده عرب با دیدن تعبیر رسول الاسلام می فهمد که نویسنده اعتقادی به نبوت ندارد.

اما در زبان فارسی به طور اعم یعنی توسط مسلمان و غیر مسلمان بکار رفته و این هم ناشی از بی دقتی ما در انتخاب ترکیب های وارداتی یا ترجمه معادل های انگلیسی به فارسی است.

آنچه در این باره باید توجه داشته باشیم این است که وقتی ما کلمه «رسول» را به کار می بریم مقصودمان فرستاده و نماینده است. در این فرستاده مهم آن است که از طرف چه کسی آمده است نه آن که چه چیزی را آورده است.

این اهمیت از آن بابت است که قداست رسول به آن است که از طرف خدای تعالی برای زمینیان فرستاده شده است. خداوند مرتب روی این جنبه تکیه دارد و به همین دلیل است که تعبیر رسول الله در متون مقدس استفاده می شود. در قرآن به طور مؤکد تعبیر به رسول الله داریم و متأسفانه در فرهنگ ما به کاربردن این تعبیر قرآنی ترک شده و به جای آن، آن تعبیر نامأنوس آمده است.

اگر ما جهت الهی رسالت را با ساختن تعبیر «پیامبر اسلام» کنار بگذاریم، درست به همان هدفی که مستشرقان از جعل و کاربرد این تعبیر داشته اند نزدیک شده ایم . آنان اعتقادی به این که محمد (ص) از طرف خدا آمده ندارند، اما با این مطلب که محمد (ص) دین اسلام را میان مردم آورده مشکلی نداشته و این تعارضی با معتقدات و باورهای غیر دینی یا ضد دینی آنان ندارد. بنابرین به راحتی کلمه پیامبر اسلام را ساخته اند و به جای پیامبر خدا (ص) گذاشته اند.

البته می پذیریم که وقتی یک مسلمان ایرانی، کلمه پیامبر اسلام را به کار می برد قصد انکار آن طرف یعنی بعد الهی این رسالت را ندارد. اما این امر بر حسب یک عادت است نه آن که بر اساس این تعبیر به جنبه الهی بودن دین می رسد.

از علاقه ای که به این مسأله داشتم در پی یافتن مقاله مرحوم فیروزکوهی برآمدم و آن را در نشریه دانشکده الهیات مشهد ش 14 (سال 1354) صص 215 – 218 یافتم. ایشان در این مقاله کوتاه می نویسد:

معلوم نیست چرا و به چه سبب چند سالی است که اغلب بلکه عموم نویسندگان و گویندگان و خطبای فاضل و سخنرانان ما ، این عمومیت و اطلاق را از شمول و اتفاق انداخته و به قید و تخصیص آن در مکاتبات و محاورات خود پرداخته اند و مدام بر فراز منابر و متون دفاتر می گویند و می نویسند: «پیغمبر اسلام چنین گفت، پیغمبر اسلام چنان کرد».

حقیر احتمال می دهد که این بی توجهی و انصراف اذهان، حتی از طرف فضلا و صاحب علمان، از وقتی به ظهور و تداول عامه یافت که مترجمان کتب خارجی و سیره نویسان غیر مسلمان، به ترجمه و نقل از کتب ایشان بدون توجه و دقت شایان دست زده و عین نوشته ها و کلمات و اعتقادات و نظریات آنان را کلا و جزئا وارد عبارات و جملات مورد ترجمه خود کرده اند.

.... اما مسلمانی که اعتقاد به خاتمیت، ضروری دین و اعتقاد اوست و مسلمان فاضلی که به نص قرآن مجید و عین اخبار و قطع سیره، بلکه بحکم عقل و استدلال و وصول به درجه کمال، همین عقیده مورد قطع و یقین اوست، دیگر مجاز نیست که به هیچ گونه تخصیصی از اقسام مخصصات و هیچ نوع قیدی از انواع قیود (حتی قید توضیحی) این عمومیت و اطلاق را مخصوص و مقید گرداند، و عقاید دیگران و تخصصیات و تقییدات آنان را مورد لحاظ قرار دهد و درگفته ها و نوشته های خویش بکاربرد.


رسول جعفریان

بررسی آیه:"انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا"

همه ساکت شده بودند و دیگر صدایی شنیده نمی شد. مردم او را نگاه می کردند. در این لحظه طنین سخن او در فضا پیچید. سخنی کوتاه و قاطع! برخی با تعجب و حیرت به یکدیگر نگاه کردند! گویی انتظار سخن دیگری را داشتند! دیگر منتظر نماندند. به سوی خیمه اش هجوم بردند و هرچه در آن بود را به غارت بردند، حتی زیراندازی که بر روی آن بود را از زیر پایش کشیدند و ردا و پارچه ای را هم که بر دوشش بود، ربودند و به یغما بردند. او باقی ماند و خیمه ای غارت شده . . .

ادامه نوشته

با دادن نظرات سازنده خود مرا در بهتر سازی این وبلاگ یاری نمایید .   با تشکر

برکات ذکر صلوات

برکات ذکر صلوات

 

رسول اكرم صلي الله عليه و آله فرمود:

بسيار ياد كردن خدا و بر من صلوات فرستادن، موجب برطرف شدن فقر مى شود.

با توجه به روايت فوق، داستان زير را تقديم مى داريم. توصيه مى كنيم كه قبل از مطالعه به نكات زير توجه نماييد:

1ـ شكى نيست كه اذكار، خواص و فوايدى بسيار دارد. طبق روايات رسيده از معصومين عليهم السلام، ذكر صلوات نيز چنين است. يكى از فوايد آن، رهايى از فقر و تنگدستى است. ناگفته پيداست كه: نتيجه بخشيدن آن، شرايطى دارد. يكى از شرايط آن، چگونگى حالت‌هاى روحى، نفسى و معنوى انسان است. با اين بيان، ذكر شخصى به ثمر مى رسد كه قبلا زمينه لازم را فراهم كرده باشد. به عبارت ديگر، نبايد توقع داشت كه بدون ايجاد زمينه، تكرار اذكار به نتيجه مطلوب برسد.

2ـ به ثمر رسيدن ذكرها، در سايه تلاش و جديت انسان است. به عبارت ديگر، به نتيجه رسيدن آنها با تنبلى و تن پرورى منافات دارد و نبايد از تلاش و كوشش در كسب معاش دست كشيد و با تكرار اذكار، به كنجى نشست و به اميد اين كه خداوند، روزىمان را مى رساند، از كار و تلاش دست برداشت.

رسول اكرم صلي الله عليه و آله فرمود:
بسيار ياد كردن خدا و بر من صلوات فرستادن، موجب برطرف شدن فقر مى شود.

مرد خواب و خوراكى نداشت. مادام كه سر و وضع زن و بچه هايش به خاطرش مىآمد؛ آشفته و غمناك مىشد. ظاهر رنجور و گونه‌هاى ترك برداشته آنها، آزارش مىداد. همين طور شكوه‌هاى بىوقفه همسرش كه خواب و خيالش را ربوده بود.

آن روز، مثل هميشه، در چوبى حياط را به هم زد. راه كوچه باريك محله را در پيش گرفت. نمى دانست كجا مىرود؟ ولى گام هايش بسى بلند و كشيده بود. گاهى به اطرافش چشم مى دوخت تا شايد مشكل گشايى بيابد. از چند كوچه باريك و كم عرض گذشت. به چهارراهى نزديك شد كه معمولا از جمعيت موج مى زد. در آن سوى چهار راه، مسجدى قرار داشت. هر چند ظاهرش ساده و كوچك بود؛ اما هيچ وقت از نمازگزاران خالى نبود. گاهى واعظى به منبر مىرفت و به پند و اندرز مردم مى پرداخت. آن روز نيز واعظى بر فراز منبر، در حال سخنرانى بود. جمعيتى گرد آمده بودند و به سخنان او گوش مى كردند. "سعيد" نيز خودش را داخل جمعيت زد. روحانى، پيرامون فقر و راه‌هاى خلاصى از آن سخن مى گفت. بيان شيرين و رسايى داشت. چيزى نگذشت كه سعيد جذب سخنان او شد. بين خودش و او احساس نزديكى مىكرد. به نظرش رسيد كه روحانى، او را مىشناسد و حرف‌هاى دلش را بازگو مىكند. ولى اين طور نبود؛ سخنان روحانى، حرف دل بسيارى از مردم بود. او در بخشى از سخنانش گفت:

"در فرستادن صلوات، كوتاهى نكنيد. زيرا اگر توانگر، صلوات بفرستد؛ مالش بركت مىيابد و اگر فقير صلوات بفرستد، خداوند تعالى از آسمان روزىاش را مى فرستد."

اين سخن گرچه براى سعيد تازگى داشت، ولى به نظرش آسان بود. از خودش پرسيد:

پس تا حالا چرا به اين راه ساده، فكر نكرده بودم؟!

سخنان روحانى تمام شد، اما فريادهاى هماهنگ "صلوات" تمامى نداشت. صلوات‌ها، رسا و پى در پى بود. سعيد اميدوار شده بود. او مثل خيلىها، قدم به بيرون گذاشت. راه خانه اش را در پيش گرفت. لب‌هايش مى جنبيد. لحظه‌اى زمزمه اش قطع نمىشد. مثل اين كه صلوات، آن سوى لب‌هايش پنهان شده بود.

سه روز گذشت. هنوز صلوات، ورد زبانش بود. سخنان روحانى از دل و ذهنش بيرون نمى رفت:

"... فقير اگر صلوات بفرستد، خداوند تعالى از آسمان روزىاش را مى فرستد."

از خانه بيرون رفت. همچنان چهره ارغوانى و گرسنه بچه‌ها، نگرانش ساخته بود. اتفاقا عبورش به خرابه اى افتاد. مكان ترسناكى بود. گويى در و ديوارهايش با انسان سخن مىگفت. سخن از گذشته‌هاى دور؛ سخن از آنهايى كه آنجا را به يادگار گذاشته بودند. سنگ‌ها و خاك‌هاى تلنبار شده كف خرابه، راه رفتن را مشكل ساخته بود. اضطراب خفيفى، وجود سعيد را فراگرفت. لحظه اى در خودش فرو رفت. سنگى به پايش اصابت كرد. اول لرزيد و بعد، كمى احساس درد كرد. چيزى به افتادنش نمانده بود. برگشت، نگاه كرد. چشمش به سنگى افتاد كه در حال غلت خوردن بود؛ و بعد سفال خاكى رنگ، توجه اش را جلب كرد. حس كنجكاوىاش بيدار شده بود. گامى به عقب برگشت. از فاصله كمتر، چشم دوخت. بخشى از يك ظرف قديمى به چشمش افتاد. به آرامى خاك‌ها را كنار زد و بعد كوزه كوچكى از دل خاك، بيرون آورد. ضربان قلبش تند تند مى زد. احساس تشنگى مىكرد. لب‌هاى خشكيده‌اش تكان مىخورد. خاك‌هاى سطح كوزه را فوت كرد. قشنگ و زيبا بود. دهانه كوزه با گِل بسته شده بود. گِل‌هاى دهانه كوزه را بيرون آورد. به آرامى دهانه آن را به سمت پايين قرار داد. صداى شادىآورى در خرابه پيچيد. صدا از به هم خوردن سكه‌هاى طلا بود. نور طلايى رنگ سكه، زير اشعه خورشيد، وسوسه انگيز و خيال‌آور مىنمود. گيج شده بود. تصميم گرفتن، برايش دشوار بود. لحظاتى مات و مبهوت به سكه‌ها نگاه كرد. جلوه فريبنده آنها چشمانش را به بازى گرفته بودند. به فكر فرو رفت. در عالم گذشته‌اش غرق شد. بار ديگر اوضاع نابسامان خانواده‌اش، خاطرش را آشفته كرد. از اين كه نتوانسته بود شكم بچه‌هايش را سير كند، غصه مىخورد؛ از اين كه در مقابل تقاضاهاى آنها چاره‌اى جز سكوت نداشت، زجر مىكشيد.

به خود آمد. چشمش به سكه‌ها افتاد. لبخندي شيرين، روى لب‌هاى خشكيده‌اش، گل كرد. سكه‌هايى را كه روى زمين افتاده بود، جمع كرد و داخل كوزه انداخت. كوزه را به سينه‌اش چسباند. در حالى كه صورتش را به آسمان بلند كرده بود؛ لحظه‌اى چشمانش را بست. آنگاه از جايش برخاست. شروع كرد به راه رفتن. چند گامى بيش نرفته بود كه به ياد سخنان آن روحانى افتاد:

"... فقير اگر صلوات بفرستد، خداوند متعال از آسمان روزىاش را مىفرستد."

گام‌هايش سست شد. كم كم از حركت بازماند. نه توان رفتن داشت و نه قدرت برگشتن. سر دو راهى قرار گرفته بود؛ دو راهى كه يك راه آن به فقر دائمى منتهى مىشد و راه ديگرش به بهره‌مند شدن از آن گنج خدادادى. اما نه؛ او در آن گيرودار سرنوشت ساز، به خودش نهيب زد:

وعده روزى من، از آسمان است؛ روزى زمينى را نمى خواهم. برگشت. كوزه را سرجايش گذاشت. درست زير همان سنگى كه به پايش خورده بود. به اطرافش نگاه كرد. سريع از خرابه بيرون شد. ساعتى ديگر، تن خسته و گرسنه اش را روى حصير كهنه اتاقش، رها كرد و بار ديگر در فكر عميق فرو رفت.

ـ اين بار هم كه با دست خالى برگشتى؟!

اين، صداى همسرش بود كه رشته افكارش را پاره كرد. در حالى كه لبخندى به لب‌هايش كاشته شده بود؛ همه چيز را براى همسرش تعريف كرد. همسرش كه تحمل شنيدن سخنان او را نداشت، پرسيد:

كجاست؟ چرا نياوردى؟!

ـ نخواستم.

ـ نخواستى؟! چرا؟ مگر حال و روزمان را نمىبينى؟ اگر تو نمىخواهى، گناه ما چيست؟ گناه اين بچه‌هاى معصوم ...؟

ـ مطمئنم كه خداوند روزىام را از آسمان مى فرستد.

ـ از آسمان؟! آن را كجا گذاشتى؟

ـ همان جا، سرجايش؛ زير همان سنگ وسط خرابه.

در آن لحظه، همسايه اش ـ كه مرد يهودى بود ـ در پشت بام خانه اش به سخنان سعيد و همسرش گوش مىكرد. بعد از شنيدن سخنان آن دو، سخت به طمع افتاد. فورى خودش را به آن خرابه رساند. سنگى در وسط خرابه، سينه به خاك فرو برده بود. به سنگ نزديك شد. به آرامى آن را كنار زد. كوزه، برق نگاهش را دزديد. بى صبرانه سنگ را از دل خاك بيرون آورد. تا آن لحظه هزاران فكر و خيال در ذهنش متولد شده، رشد و نمو كرده بود. خيالاتى كه تنها با سكه‌هاى داخل كوزه به ثمر مىرسيد. او حق داشت كه به هيچ چيز فكر نكند جز آن كوزه و سكه‌هاى داخلش. كوزه را برداشت و يك راست خودش را به خانه‌اش رساند. به تندى در كوزه را باز كرد. بىصبرانه به درون آن چشم دوخت. ترسى توام با اضطراب، در تنش دويد. موجودات شبيه مار و عقرب، توجه‌اش را جلب كرد. بيشتر دقت كرد. درست بود؛ عقرب‌هاى سياه و زرد رنگ طول و عرض كوزه را مىپيمودند. در كوزه را بست. احساس تنفرى نسبت به كوزه پيدا كرده بود. به فكر فرو رفت. همان جا، كينه‌اى نسبت به سعيد در دلش كاشته شد. در حالى كه از چهره‌اش شرارت مىباريد، با خود گفت:

حتما مىدانسته كه كوزه پر از مار و عقرب است. وقتى فهميده كه من در پشت‌بام خانه به حرف‌هاى او و همسرش گوش مىكنم؛ با حرف‌هاى دروغش، مرا گمراه كرد و گرفتار اين مار و عقرب‌هاى كشنده نمود. جواب دشمنى‌اش را خواهم داد. جوابى كه هرگز فراموش نكند!

سعيد نشسته بود. همسرش به قيافه متفكرانه او نگاه مىكرد. از اين كه شوهرش آن همه سكه طلا را رها كرده بود، عصبانى بود. گاهى با سخنان طنزگونه و نيش دار، عمل او را مورد استهزاء قرار مىداد. چگونه مىتوانست باور كند كه مردش با آن همه فقر، آن همه سكه طلا را رها كرده است؟! بار ديگر به شوهرش نگاه كرد. او همچنان به سينه ديوار چسبيده بود. زير لب، چيزى مىخواند. زن كه حوصله‌اش تمام شده بود، گفت:

منتظرى كه خدا روزىات را از آسمان بفرستد؟ بلند شو برو بيرون، يك كارى كن.

سعيد دنبال جمله‌اى مىگشت تا پاسخ همسرش را بدهد. هنوز چيزى نگفته بود كه صداى عجيبى در اتاق پيچيد. صدا براى سعيد آشنا بود. همان صداى جذابى كه در خرابه شنيده بود. به سقف اتاق نگاه كرد. از روزنه كوچك سقف اتاقش، بارانى از سكه مىباريد. حالت عجيبى پيدا كرده بود. خوشحالى توام با حيرت، آب دهانش را خشكانده بود. صدايش در اتاق پيچيد:

خدايا! شكرت، شكرت. نگاه كن، نگاه كن، خداوند روزىمان را از آسمان فرستاده است.

همسرش كه باورش نمىشد، اول به روزنه سقف اتاق چشم دوخت و سپس با شادمانى به جمع كردن سكه‌ها پرداخت. صداى گفت و گوى سعيد و همسرش به گوش همسايه يهودىاش رسيد. او به خودش شك كرد. دست نگه داشت. كوزه را بالا كشيد. از دهانه كوچك كوزه، نگاهش را گذراند. عقرب‌هاى باقى مانده، همچنان به يكديگر تنه مىزدند و از سر و كول هم بالا و پايين مىرفتند. به سعيد و همسرش زهرخندى نثار كرد و بار ديگر كوزه را در دهان روزنه اتاق، وارونه كرد. همزمان صداى سعيد بلند شد:

بازهم سكه، سكه. خدايا ... خدايا...!

بر شگفتى مرد يهودى افزوده شده بود. به نظرش رسيد كه سعيد و همسرش، عقلشان را از دست داده‌اند. براى اين كه مطمئن شود، سرش را به روزنه اتاق سعيد، نزديك كرد. و بعد با احتياط به داخل اتاق نظر انداخت. باورش نمىشد. آنچه ريخته بود، سكه بود. سكه‌هايى كه با رنگ زرد و فريبنده در كف دستان آن دو موج مىزدند و جرنگف جرنگ صدا مىكردند. با خودش گفت:

حتما من اشتباه كرده بودم!

و ادامه داد:

نه! نه! من اشتباه نكرده بودم؛ هر چه بود، مار و عقرب بود.

از خودش پرسيد:

پس چه اتفاقى افتاده است؟

لحظه‌اى به فكر فرو رفت. بعد از چند دقيقه انديشيدن، به راز قضيه پى برد. دانست كه اين، سرّى از اسرار غيبى است. سرّى كه به دست خداوند به ثمر رسيده است. سعيد را به پشت بام دعوت كرد. وقتى سعيد، خودش را به آن جا رساند، مرد يهودى خودش را روى قدم‌هاى او انداخت. همان دم صدايش كه با گريه شوق توام بود؛ در فضا پيچيد:

"اشهد ان لا اله الا الله؛ اشهد ان محمدا رسول الله."

سعيد نيز گيج شده بود. مىدانست كه باران سكه از بركات "صلوات" است. ولى نمىدانست كه مسلمان شدن يك نفر يهودى نيز از ديگر بركات آن مىباشد. يك بار ديگر به مرد تازه مسلمان نگاه كرد و سكه‌هاى كف اتاق را در ذهنش تداعى نمود. ناخود آگاه بر زبانش جارى شد:

اللهم صل على محمد و آل محمد!

منبع:

شرح الصلوات، احمدبن محمدالحسينى الاردكانى، ص 77 / گنجينه نور و بركت ختم صلوات، انتشارات مسجد مقدس جمكران، ص 65.

عصر ظهور مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

باسمه تعالی

 

عصر ظهور

 

آنگونه که از متون اسلامی استفاده می‌گردد، در عصر ظهور برکات و نعم فراوانی بر اهل زمین آشکار می‌گردد. این برکات و نعم را در حالت کلی می‌توان به دو دسته تقسیم نمود:

الف) برکات مادی                        ب) برکات معنوی

که در زیر، با رعایت اختصار به عده‌ای از آنان اشاره می‌گردد:

1-     برقراری عدالت:

او مظهر عدلی است که همگان منتظر اویند، در زمان او عدل چون نور خورشید به درون خانه افراد نفوذ می‌کند و عدالت او شمول داشته و افراد بدکار و نیکوکار را فرا می‌گیرد؛ همچنین با ظهور او کتابهای آسمانی انبیای گذشته، بدون هیچ انحرافی عرضه می‌گردد و او بین اهل تورات با تورات و بین اهل انجیل با انجیل و با اهل قرآن با قرآن قضاوت می‌کند. درآن دوران حق هر کس به او بازگردانده می‌شود.

2-      ایجاد امنیت:

در زمان حکومتش امنیت در سرتاسر زمین تامین می‌شود؛ اشرار هلاک خواهند شد؛ فتنه‌گرها و غارتگرها نابود می‌شوند و در راهها امنیت کامل برقرار می‌گردد.

3-     رغبت و رو آوردن مردم و اهل ادیان به دین و دیانت:

براساس شیوه مناسب دعوت آن حضرت، مردم با میل و رغبت به دین و عبادت خداوندی روی می‌آورند و رانده‌شدگان از دین به سوی آشیانه‌های آرام‌بخش خویش بازمی‌گردند و در حکومت او بدعتها و بی‌دینی‌ها و ستمگری‌ها ریشه‌کن می‌گردد.

4-     پیشرفت محاسن اخلاقی و قوه‌های عقلانی:

با عنایت امام زمان (علیه السلام) عقول افراد ترقی نموده و اخلاق آنها کامل می‌شود؛ قلوب مردم آکنده از غنا و بی‌نیازی می‌شود؛ ریا از میان مردم رفته و امانتداری رایج می‌گردد و ریشه های دروغ و تهمت قطع می‌گردد. همچنین هیچ کس بر دیگری برتری نمی‌ورزد.

5-     پیشرفت علم و دانش:

علاوه بر دو قسمت علم که قبل از ظهور توسط پیامبران آورده شده است، بیست و پنج حرف (قسمت) دیگر علم توسط آن حضرت آشکار می‌گردد. آن حضرت علم و دانش را همانند عدالت در سرتاسر زمین منتشر می‌سازد و با عنایت آن حضرت علم در قلوب مؤمنین قرار می‌گیرد.

6-     همراهی طبیعت با مؤمنان:

بدلیل همراهی اهل ایمان با موعود، برکات آسمانی و زمینی بر مردم سرازیر می‌شود و زمین برکات خود را خارج می‌سازد. آسمان باران خود را می‌بارد؛ درختان، میوه خود را به ثمر می‌نشانند و زمین گیاهان خود را می‌رویاند.

7-     رفاه اقتصادی عموم جامعه:

در دوران طلایی ظهور، مردم با حاکمی بسیار بخشنده مواجه می‌باشند. حضرتش آن چنان اموالش را می‌بخشد که کسی قبل از او نبخشیده باشد. بدلیل امنیت اقتصادی حاکم بر جهان، مردم به زراندوزی و انباشته کردن اموال نیازی نخواهند داشت.

8-     رفاه اجتماعی:

در آن زمان، نهرها پر آب شده و به اطراف زمین کشیده می‌شوند و همه کس در همه جا از نعمت آب برخوردار است. در آن زمان دامها بر روی زمین فراوان می‌شوند و مردم از فواید آنها برخوردار می‌گردند و خیر و برکت به دست مهدی (علیه السلام) زیاد می‌گردد به طوری که زمین به دست آن حضرت با صفا و باطراوت می‌گردد.

9-     تداوم حکومت صالحین بر کره زمین تا روز قیامت:

حکومت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) آغاز حکومت آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است بر روی زمین و همان حکومت صالحین است که قرآن به آن وعده داده است ونیز وعده آن در تورات و زبور و سایر کتب آسمانی ذکر شده است. برای حکومت صالحین مدت زمان مشخصی تعیین نگردیده و آن حکومت تا روز قیامت ادامه خواهد داشت.

10- پیروزی نهایی:

آنچه برای حضرت مهدی (علیه السلام) تقدیر شده است، پیروزی نهایی و همیشگی است نه چیز دیگر؛ بنابر این ایشان همچون پدرانشان در میان مردم می‌باشد.

آداب و سنن پيامبر گرامى اسلام

 

 

آداب و سنن پيامبر گرامى اسلام  
 

از جمله سنن و آداب آن حضرت در امر نظافت و نزاهت

آداب آن جناب در سفر

رواياتى در باره آداب حضرتش در پوشاك و متعلقات آن

آداب آن حضرت در خوردني ها و آشاميدنى‏ها

 

از جمله سنن و آداب آن حضرت در امر نظافت و نزاهت

1- و از جمله سنن و آداب آن حضرت در امر نظافت و نزاهت يكى اين است كه آن حضرت بنا به نقل صاحب كتاب مكارم الاخلاق وقتى مى‏خواست موى سر و محاسن شريف خود را بشويد با سدر مى‏شست. (58)

2- و در جعفريات به سند خود از جعفر بن محمد از آباى گرامش از على(ع) نقل كرده كه فرمود: رسول خدا(ص) هميشه موى خود را شانه مي زد و اغلب با آب شانه مى‏كرد و مى‏فرمود: آب براى خوشبو كردن مؤمن كافى است. (59)

3- و در كافى به سند خود از ابى عبدالله (ع) نقل كرده كه فرمود: يكى از سنت‏ها گرفتن ناخن ها است.

4- و در فقيه مى‏گويد: روايت شده كه يكى از سنت‏ها، دفن كردن مو و ناخن و خون است. (60)

5- و نيز به سند خود از محمد بن مسلم نقل مى‏كند كه از حضرت ابى جعفر از خضاب پرسيد، آن جناب فرمود: رسول خدا(ص) همواره خضاب مي كرد. (61)

6- و در كتاب مكارم است كه رسول خدا(ص) همواره روغن به بدن خود مى‏ماليد. (62)

7- و در فقيه مى‏گويد: على(ع) فرموده: ازاله موى زير بغل بوى بد را از انسان زايل مى‏سازد، علاوه بر اين كه هم پاكيزگى است و هم از سنت‏هايى است كه رسول خدا (ص) به آن امر فرموده است. (63)

8- و در كتاب مكارم الاخلاق مى‏گويد: براى رسول خدا(ص) سرمه ‏دانى بود كه هر شب با آن سرمه به چشم مى‏كشيد، و سرمه‏اش سرمه سنگ بود. (64)

9- و در كافى به سند خود از ابى اسامه از ابى عبدالله (ع) نقل كرده كه فرمود: از سنن مرسلين يكى مسواك كردن دندانها است. (65)

10- و در فقيه به سند خود از على (ع) نقل كرده كه در حديث "اربع مائة ـ چهار صد كلمه" خود فرمود: و مسواك كردن باعث رضاى خدا و از سنت پيغمبر(ص) و مايه خوشبوئى و پاكيزگى دهان است. (66)

 اخبار درباره عادت داشتن رسول خدا(ص) به مسواك و سنت قرار دادن آن از طريق شيعه و سنى بسيار زياد است.

11- و در فقيه مى‏گويد امام صادق(ع) فرمود: چهار چيز از اخلاق انبياء است: 1 ـ عطر زدن 2 ـ ازاله کردن موهاي زائد 3 ـ نوره كشيدن ... . (67)

12- و كافى به سند خود از عبدالله بن سنان از ابى عبدالله (ع) نقل كرده كه فرمود: براى رسول خدا(ص) مُشك دانى بود كه بعد از هر وضويى آن را با دست تر مى‏گرفت و در نتيجه هر وقت كه از خانه به بيرون تشريف مى‏آورد از بوى خوشش شناخته مى‏شد كه رسول الله (ص) است. (68)

13- و در كتاب مكارم مى‏گويد: هيچ عطرى عرضه به آن جناب نمى‏شد مگر آن كه خود را با آن خوشبو مى‏كرد و مى‏فرمود: بوى خوشى دارد و حملش آسان است، و اگر هم خود را با آن خوشبو نمى‏كرد سر انگشت خود را به آن گذاشته و از آن مى‏چشيد. (69)

14- و نيز در آن كتاب مى‏نويسد: رسول خدا(ص) با عود خود را بخور مي داد. (70)

15- و در كتاب ذخيرة المعاد است كه: مشك را بهترين و محبوبترين عطرها مى‏دانست. (71)

16- و در كافى به سند خود از اسحاق طويل عطار از ابى عبدالله (ع) روايت كرده كه فرمود : رسول خدا(ص) بيش از آن مقدارى كه براى خوراك خرج مى‏كرد براى عطر پول مى‏داد. (72)

17- و نيز در كافى به سند خود از ابى عبدالله (ع) نقل كرده كه فرمود: 

اميرالمؤمنين(ع) فرموده: عطر به شارب زدن از اخلاق انبياء و احترام به كرام الكاتبين است. (73)

18- و نيز به سند خود از سكن خزاز نقل كرده كه گفت: شنيدم امام صادق (ع) مى‏فرمود: بر هر بالغى لازم است كه در هر جمعه شارب و ناخن خود را چيده و مقدارى عطر استعمال كند. (74)

19- و در فقيه به سند خود از اسحاق بن عمار از ابى عبدالله (ع) نقل كرده كه فرمود: اگر در روز عيد فطر براى رسول خدا(ص) عطر مى‏آوردند اول به زنان خود مى‏داد. (75)

20- و در كتاب مكارم است كه رسول خدا(ص) به انواع روغن‏ها خود را روغن مالى مى‏فرمود، و نيز فرمود: آن جناب بيشتر با روغن بنفشه روغن مالى مى‏فرمود، و مى‏گفت، اين روغن بهترين روغن است. (76)

 

آداب آن جناب در سفر

1- و از جمله آداب آن حضرت در سفر ـ به طورى كه  در فقيه به سند خود از عبدالله سنان از ابى جعفر(ع) نقل كرده ـ اين بود كه: آن جناب بيشتر در روز پنج شنبه مسافرت مى‏كرد. (77)

و در اين معنا احاديث بسيارى است.

2- و در كتاب امان الاخطار و كتاب مصباح الزائر آمده است كه صاحب كتاب عوارف المعارف گفته: رسول خدا هر وقت مسافرت مي رفت پنج چيز با خود برمى‏داشت: 1 ـ آئينه 2 ـ سرمه ‏دان  3 ـ شانه  4 ـ مسواك  5 ـ و در روايت ديگرى دارد كه مقراض را هم همراه خود مى‏برد. (78)

 اين روايت را در كتاب مكارم و جعفريات نيز نقل كرده است.

3- و در كتاب مكارم از ابن عباس نقل كرده كه گفت: رسول خدا (ص) وقتى راه مى‏رفت طورى با نشاط مى‏رفت كه به نظر مى‏رسيد خسته و كسل نيست. (79)

4- و در فقيه به سند خود از معاوية بن عمار از ابى عبدالله (ع ) نقل كرده كه فرمود: رسول خدا(ص) در سفر هر وقت از بلندي ها سرازير مى‏شد مى‏گفت: "لا اله الا الله" و هر وقت بر بلندي ها بالا مى‏رفت مى‏گفت: "الله اكبر". (80)

5- و در كتاب لب اللباب تاليف قطب روايت شده كه رسول خدا (ص) از هيچ منزلى كوچ نمى‏كرد مگر اين كه در آن منزل دو ركعت نماز مى‏خواند و مى‏فرمود: اين كار را براى اين مى‏كنم كه اين منازل به نمازى كه در آنها خوانده‏ام شهادت دهند. (81)

6- و در كتاب فقيه مى‏گويد: رسول خدا(ص) وقتى با مؤمنين خدا حافظى مى‏فرمود مى‏گفت : خداوند تقوا را زاد و توشه شما قرار دهد، و به هر خيرى مواجهتان سازد و هر حاجتى را از شما برآورده كند و دين و دنياى شما را سالم و ايمن سازد و شما را به سلامت و با غنيمت فراوان برگرداند. (82)

روايات درباره دعاى آن جناب در مواقع خداحافظى اشخاص مختلف است، ليكن با همه اختلافى كه دارد نسبت به دعاى به سلامت و غنيمت همه متفقند.

7- و در كتاب جعفريات به سند خود از جعفر بن محمد از آباى گرامش از على (ع) نقل كرده كه فرمود: رسول خدا(ص) به اشخاصى كه از مكه مى‏آمدند مى‏فرمود: خداوند عبادتت را قبول و گناهانت را بيامرزد و در قبال مخارجى كه كردى به تو نفقه (روزى) دهد. (83)

 

رواياتى در باره آداب حضرتش در پوشاك و متعلقات آن

1- و از جمله آداب آن حضرت در پوشيدنى‏ها و متعلقات آن يكى همان است كه غزالى در كتاب احياء العلوم نقل كرده كه: رسول خدا(ص) هر قسم لباسى كه برايش فراهم مي شد مى‏پوشيد، چه لنگ، چه عبا، چه پيراهن، چه جبه و امثال آن، و از لباس سبز رنگ خوشش مى‏آمد، و بيشتر لباس سفيد مى‏پوشيد و مى‏فرمود: زنده‏هاى خود را سفيد بپوشانيد و مرده‏هاى خود را هم در آن كفن كنيد، و بيشتر اوقات قبائى را كه در جوف آن لايه داشت مى‏پوشيد، چه در جنگ و چه در غير آن، و براى آن حضرت قبائى بود از سندس كه وقتى آن را مى‏پوشيد از شدت سفيدى به زيبائيش افزوده مى‏شد، و تمامى لباسهايش تا پشت پايش بلند بود، و إزار را روى همه لباسها مى‏پوشيد و آن تا نصف ساق پايش بود. و همواره پيراهنش را با شال مى‏بست و چه بسا در نماز و غير نماز كمربند آن را باز مى‏كرد، و آن حضرت عبائى داشت كه با زعفران رنگ شده بود، و بسيار اتفاق مى‏افتاد كه تنها همان را به دوش گرفته و با مردم به نماز مى‏ايستاد، كما اين كه بسيار مى‏شد كه تنها يك كساء مى‏پوشيد ، و براى آن حضرت كسائى بود كه بار لائيش پشم بود و آن را مى‏پوشيد و مى‏فرمود: من هم بنده‏اى هستم و لباس بنده‏ها را مى‏پوشم، علاوه بر اين، دو جامه ديگر هم داشت كه مخصوص روز جمعه و نماز جمعه‏اش بود، و بسيار اتفاق مى‏افتاد كه تنها يك سرتا سرى مى‏پوشيد بدون جامه ديگر و دو طرف آن را در بين دو شانه خود گره مي زد، و غالبا با آن سرتا سرى بر جنازه‏ها نماز مي خواند و مردم به آن جناب اقتدا مى‏كردند، و چه بسا در خانه هم تنها با يك إزار نماز مى‏خواند و آن را به خود مى‏پيچيد و گوشه چپ آن را به شانه راست و گوشه راستش را به شانه چپ مى‏انداخت. و چه بسا نماز شب را با إزار اقامه مى‏كرد و آن طرفش را كه طره داشت به دوش مى‏افكند و با اين حالت نماز مى‏گذاشت، و نيز آن حضرت كساء سياه رنگى داشت كه آن را به كسى بخشيد، ام سلمه پرسيد: پدر و مادرم فدايت باد كساء سياه شما چه شد؟ فرمود : به ديگرى پوشاندمش، ام سلمه عرض كرد هرگز زيباتر از سفيدى تو در سياهى آن كسا نديدم .

انس مى‏گويد: خيلى از اوقات آن حضرت را مى‏ديدم كه نماز ظهر را با ما، در يك شمله (قطيفه كوچك) مى‏خواند در حالتى كه دو طرفش را گره زده بود، رسول خدا (ص) هميشه انگشتر به دست مى‏كرد، و بسيار مى‏شد كه از خانه بيرون مى‏آمد در حالى كه نخى به انگشترى خود بسته بود تا به آن وسيله به ياد كارى كه مى‏خواست انجام دهد بيافتد، و با همان انگشتر نامه‏ها را مُهر مى‏كرد و مى‏فرمود مهر كردن نامه‏ها بهتر است از تهمت، خيلى از اوقات شب كلاه، در زير عمامه و يا بدون عمامه به سر مى‏گذاشت و خيلى از اوقات آن را از سر خود برمى‏داشت و به عنوان ستره (84) پيش روى مى‏گذاشت و به طرف آن نماز مى‏كرد، و چه بسا كه عمامه به سر نداشت تنها شالى به سر و پيشانى خود مى‏پيچيد، رسول خدا (ص) عمامه‏اى داشت كه آن را "سحاب" مى‏گفتند، و آن را به على(ع) بخشيد، و گاهى كه على(ع) آن را به سر مى‏گذاشت و مى‏آمد رسول خدا (ص) مى‏فرمود على دارد با "سحاب" مى‏آيد.

هميشه لباس را از طرف راست مى‏پوشيد و مى‏گفت: "الحمد لله الذى كسانى ما اوارى به عورتى و اتجمل به فى الناس؛ حمد خدائى را كه مرا به چيزى كه خود را به آن پنهان كنم و خود را در بين مردم به آن زينت دهم پوشانيد" و وقتى لباسى از تن خود بيرون مى‏كرد از طرف چپ آن را از تن خارج مى‏نمود، و هر وقت لباسى نو مى‏پوشيد، لباس كهنه‏اش را به فقيرى مى‏داد و مى‏گفت: هيچ مسلمانى نيست كه با لباس كهنه خود مسلمانى را بپوشاند و جز براى خدا نپوشاند مگر اين كه آنچه را كه از او پوشانيده از خودش در ضمانت خدا و حرز و خير او خواهد درآمد، هم در دنيا و هم در آخرت.

و آن حضرت زيراندازى از پوست داشت كه بار آن از ليف خرما بود، و در حدود دو ذراع  طول و يك ذراع  و يك وجب عرض داشت، و عبائى داشت كه آن را هر جا كه مى‏خواست بنشيند دو تا كرده و زيرش مى‏گسترانيدند، و غالبا روى حصير مى‏خوابيد.

و از عادت آن جناب يكى اين بود كه براى حيوانات و همچنين اسلحه و اثاث خود اسم ـ مى‏گذاشت، اسم پرچمش"عقاب" و اسم شمشيرى كه با آن در جنگ‏ها شركت مى‏فرمود " ذو الفقار" بود، شمشير ديگرش "مخذم" و ديگرى"رسوب" و يكى ديگر" قضيب" بود، و قبضه شمشيرش به نقره آراسته بود، و كمربندى كه غالبا مى‏بست از چرم و سه حلقه نقره بان آويزان بود، اسم كمان او"كتوم" و اسم جعبه تيرش"كافور" و اسم ناقه‏اش "عضباء" و اسم استرش "دلدل" و اسم مرکبش " يعفور" و اسم گوسفندى كه از شيرش مى‏آشاميد "عينه" بود، ظرفي از سفال داشت كه مخصوص وضو ‏گرفتن و آشاميدن آب بود و مردم چون مى‏دانستند كه ظرف آن جناب مخصوص وضو و آشاميدنش است از اين رو كودكان را به عنوان تيمن و تبرك مى‏فرستادند تا از آن بياشامند و از آب آن به صورت و بدن خود بمالند، بچه‏ها هم بدون پروا از آن جناب چنين مى‏كردند. (85)

2- و در كتاب عوالى است كه روايت شده: رسول خدا(ص) عمامه سياهى داشت كه گاهى به سر مى‏گذاشت و با آن نماز مى‏خواند. (86)

 روايت شده كه بلندى عمامه آن جناب به قدرى بود كه سه دور و يا پنج دور به سرش پيچيده مي شد.

3- و در كتاب خصال به سند خود از على(ع) نقل مى‏كند كه در ضمن حديث "چهار صد كلمه" فرموده : لباس پنبه‏اى بپوشيد كه لباس رسول خدا(ص) است، چه آن جناب لباس پشمى و مويى نمى‏پوشيدند مگر به جهت ضرورت. (87)

اين روايت از صدوق نيز بدون ذكر سند نقل شده و همچنين صفوانى آن را در كتاب التعريف نقل كرده و با همين روايت معنا روايتى كه قبلا گذشت كه آن جناب لباس پشم مى‏پوشيد روشن مى‏شود و منافاتى هم بين آن دو نيست.

4- و در فقيه به سند خود از اسماعيل بن مسلم از امام صادق(ع) از پدرش (ص) نقل كرده كه فرمود: رسول خدا(ص) عصاى كوچكى داشت كه در پائين آن آهن به كار برده شده بود، و آن جناب به آن عصا تكيه مى‏كرد و در نماز عيد فطر و عيد اضحى آن را به دست مى‏گرفت. (88)

 اين روايت را صاحب جعفريات نيز نقل كرده است.

5- و در كافى به سند خود از هشام بن سالم از ابى عبدالله (ع) نقل كرده كه فرمود: انگشتر رسول خدا(ص) از نقره بود. (89)

6- و در آن كتاب به سند خود از ابى خديجه نقل كرده كه گفت: امام صادق (ع) فرمود: نگين انگشتر بايد كه مدور باشد همانطور كه نگين رسول خدا (ص) چنين بود. (90)

7- و در خصال به سند خود از عبد الرحيم بن ابى البلاد و از ابى عبدالله(ع) نقل كرده كه فرمود: رسول خدا(ص) دو انگشتر داشت به يكى از آنها نوشته بود:

"لا اله الا الله محمد رسول الله" و به ديگرى نوشته بود: "صدق الله". (91)

8- و نيز در آن كتاب به سند خود از حسين بن خالد از ابى الحسن ثانى(ع) نقل مى‏كند كه در ضمن حديثى فرمود: رسول خدا(ص) و اميرالمؤمنين و حسن و حسين و همه ائمه معصومين(ع) هميشه انگشتر را به دست راست خود مى‏كردند. (92)

9- و از جمله آداب آن حضرت درباره مسكن و متعلقات آن يكى همان مطلبى است كه ابن فهد در كتاب التحصين خود گفته كه: رسول خدا(ص) از دنيا رفت در حالتى كه خشتى روى خشت نگذاشت. (93)

10- و در كتاب لب اللباب مى‏گويد: امام(ع) فرمود: مسجد مجالس انبياء است. (94)

11- و از كتاب العدد القوية تاليف شيخ على بن الحسن بن المطهر برادر مرحوم علامه حلى (رحمة الله عليه) از حضرت خديجه(ع) نقل شده كه فرمود: رسول خدا (ص) وقتى به خانه وارد مى‏شد ظرف آب مى‏خواست و براى نماز تطهير مى‏كرد، آنگاه برمى‏خاست دو ركعت نماز كوتاه و مختصر اقامه مى‏كرد، سپس بر فراش خود قرار مى‏گرفت. (95)

12- و در كافى به سند خود از عباد بن صهيب نقل كرده كه گفت از امام صادق (ع) شنيدم كه مى‏فرمود: رسول خدا(ص) هيچ وقت بر دشمن شبيخون نمى‏زد. (96)

13- و در كتاب مكارم مى‏گويد: فراش رسول خدا(ص) عبائى بود، و متكايش از پوست و بار آن ليف خرما، شبى همين فراش را تا نمودند و زير بدنش گستردند و آن جناب راحت ‏تر خوابيد. صبح وقتى از خواب برخاست فرمود: اين فراش امشب مرا از نماز بازداشت، از آن پس دستور داد فراش مزبور را يك تا برايش بگسترانند، و فراش ديگرى از چرم داشت كه بار آن ليف، و هم چنين عبائى داشت كه به هر جا نقل مكان مى‏داد آن را برايش دو طاقه فرش مى‏كردند. (97)

14- و نيز در كتاب مكارم از حضرت ابى جعفر(ع) نقل كرده كه فرمود: هيچ وقت رسول خدا(ص) از خواب بيدار نشد مگر آن كه بلافاصله براى خدا به سجده مى‏افتاد. (98)

15- و از جمله آداب آن جناب در امر زنان و فرزندان است كه در رساله محكم و متشابه سيد مرتضى(عليه الرحمه) است، چه نامبرده به سندى كه به تفسير نعمانى دارد از على (ع) نقل كرده كه فرمود: جماعتى از اصحاب، زنان و غذا خوردن در روز و خواب در شب را بر خود حرام كرده بودند، ام سلمه داستانشان را براى رسول خدا(ص) نقل كرد، حضرت برخاسته و نزد آنان آمد و فرمود: آيا به زنان بى رغبتيد؟ من نيز همسر دارم و در روز هم غذا مى‏خورم و در شب هم مى‏خوابم و اگر كسى از اين سنت من دورى كند از من نخواهد بود... (99)

 اين معنا در كتب شيعه و سنى به طرق زيادى نقل شده است.

16- و نيز در آن كتاب به سند خود از" بكار بن كردم" و عده بسيارى ديگر از ابى عبدالله (ع) نقل كرده كه فرمود: رسول خدا(ص) فرمود: روشنى چشم من در نماز...  قرار داده شده است. (100)

17- و در تفسير عياشى از حسين بن بنت الياس نقل مى‏كند كه گفت: از حضرت رضا (ع) شنيدم كه مى‏فرمود: خداوند شب را و زنان را براى آرامش و آسايش قرار داده، و تزويج در شب و اطعام طعام، از سنت پيغمبر است. (101)

18- و در خصال به سند خود از على(ع) نقل مي كند كه در ضمن حديث (چهار صد كلمه) فرمود: بچه‏هاى خود را در روز هفتم ولادت عقيقه كنيد و به سنگينى موى سرشان نقره به مسلمانى صدقه دهيد رسول خدا(ص) هم درباره حسن و حسين(ع) و ساير فرزندانش چنين كرد. (102)

 

 

آداب آن حضرت در خوردني ها و آشاميدنى‏ها

1- و از جمله آداب آن حضرت در خوردني ها و آشاميدني ها و متعلقات سفره يكى آنست كه در كتاب كافى آن را به سند خود از هشام بن سالم و غير او از ابى عبدالله (ع) نقل كرده كه فرمود: رسول خدا(ص) هيچ چيزى را دوست ‏تر از اين نمى‏داشت كه دائما گرسنه و از خدا خائف باشد. (103)

2- و در كتاب احتجاج به سند خود از موسى بن جعفر از آباى گراميش از امام حسين (ع) حديث طويلى نقل كرده كه همه، جوابهائى است كه على(ع) در پاسخ سؤالات مردى يهودى از اهل شام مى‏داده، در ضمن مى‏رسد به اينجا كه يهودى از اميرالمؤمنين(ع) پرسيد: مردم مى‏گويند عيسى مردى زاهد بوده آيا همينطور است؟

حضرت فرمود: آرى چنين است وليكن محمد(ص) از همه انبياء زاهد تر بود، زيرا هيچ وقت سفره‏اى از طعام برايش چيده نشد و هرگز نان گندم نخورد و از نان جو هم هيچ وقت شكمش سير نشد و سه شبانه روز گرسنه مى‏ماند. (104)

3- و در امالى صدوق از عيص بن قاسم روايت شده كه گفت: خدمت حضرت صادق(ع) عرض كردم حديثى از پدرت روايت شده كه فرمود: رسول خدا (ص) از نان گندم سير نشد، آيا اين روايت صحيح است. فرمود: نه، زيرا رسول خدا(ص) اصلا  نان گندم نخورد، و از نان جو هم يك شكم سير نخورد. (105)

4- و در كتاب دعوات قطب روايت شده كه رسول خدا(ص) در حال تكيه غذا نخورد مگر يك مرتبه كه آن هم نشست و از در معذرت گفت: بارالها من بنده و رسول توام. (106)

 اين معنا را كلينى و شيخ به طريق زيادى نقل كرده‏اند و هم چنين صدوق و برقى و حسين بن سعيد نيز در كتاب زهد آورده اند.

پى‏نوشت ها:

58- مكارم الاخلاق، ص 32.

59- جعفريات، ص 156.

60- من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 74، ح 94.

61- من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 69،ح 53.

62- مكارم الاخلاق، ص 35.

63- من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 68، ح 264.

64- مكارم الاخلاق، ص 34.

65- كافى، ج 3، ص 23، ح 2.

66- وسائل الشيعة، ج 1، ص 351، ح 33، از محاسن برقى نقل مى‏كند.

67- من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 77، ح 120.

68- كافى، ج 6، ص 515، ح 3.

69- مكارم الاخلاق، ص 34.

70- مكارم الاخلاق، ص 34.

71- اين مضمون در بحار، ج 16، ص 26، ح 150 / فروع كافى، ج 6، ص 515، احاديث متعددى است.

72- كافى، ج 6، ص 512، ح 18.

73- كافى، ج 6، ص 510، ح 5.

74- كافى، ج 6، ص 511، ح 10.

75- من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 113.

76- مكارم الاخلاق، ص 33.

77- من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 173، ح 3.

78- مستدرك الوسائل، ج 1، ص 58 و به نقل پاورقى سنن النبى علامه در فصل اول مصباح الزائر و المكارم ج 1 ص 36. و در كافى ج 6 ص 15 به اين مضمون.

79- مكارم الاخلاق، ص 22.

80- من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 179، ح 1.

81- به نقل پاورقى سنن النبى در المحاسنف ص 173/ در عوارف المعارف، ص 135.

82- من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 180، ح 2.

83- جعفريات، ص 75.

84- ستره(بضم سين) چيزى را گويند كه وقت خواندن نماز پيش روى مى‏گذارند، مانند عصا و غير آن.

85- احياء العلوم، ج 7، ص 130.

86- مستدرك، ج 1، ص 203، ح 5.

87- خصال صدوق، ص 612.

88- من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 323، ح 2.

89- كافى، ج 6، ص 468، ح 1.

90- كافى، ج 6، ص 468، ح 4.

91- خصال صدوق، ص 61.

92- مستدرك، ج 1، ص 229.

93- مستدرك الوسائل، ج 1، ص 245، ح 1.

94- مستدرك الوسائل، ج 1، ص 227، ح 18.

95- بحارالانوار، ج 16، ص 80.

96- كافى، ج 5، ص 28، ح 3.

97- مكارم الاخلاق، صص 38 و 39.

98- همان.

99- مستدرك، ج 2، ص 530.

100- كافى، ج 5، ص 320، ح 1، ص 321 ح 7.

101- تفسير عياشى، ج 1، ص 371.

102- خصال صدوق، ج 2، ص 619.

103- كافى، ج 8، ص 129، ح 99.

104- احتجاج طبرسى، ج 1، ص 335.

105- بحار، ج 16، ص 243/ از مكارم الاخلاق، ص 28.

106-  مستدرك الوسائل، ج 3، ص 83، ح 5.

بعثت پیامبر(صلی الله و علیه و آله و سلم)

 

باسمه تعالی

 

بعثت پیامبر (صلی الله و علیه و آله و سلم)

 

بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) یا برانگیخته شدن آن حضرت به مقام رسالت، مهمترین فراز از تاریخ اسلام بوده و نزول قرآن کریم نیز از این زمان آغاز می‌گردد. کلمه بعثت به معنای «برانگیخته شدن» بوده و در اصطلاح به مفهوم فرستاده شدن انسانی از سوی خداوند متعال برای هدایت دیگران می‌باشد.

همانطور که از روایات اسلامی و مطالعات تاریخی برمی‌آید، مسأله بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در ادیان الهی با برخی از خصوصیات و نشانه‌ها، قبل از ظهور آن حضرت، مطرح بوده و بسیاری از اهل کتاب و پاره‌ای از اعراب مشرک نیز با آن آشنایی قبلی داشته‌اند. نوید و بشارت ظهور پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم)، به تصریح قرآن در تورات و انجیل ذکر گردیده و حضرت عیسی (علیه السلام) نیز پس از تصدیق توراتی که به حضرت موسی (علیه السلام) نازل شده بود، به برانگیخته شدن رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بشارت داده است. همچنین در این کتب، حتی به خصوصیات رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و یارانشان نیز اشاره شده است.

بنابراین (و همانگونه که قرآن نیز ذکر می‌نماید) دانشمندان اهل کتاب، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را همچون نزدیکترین کسان خود می‌شناخته اند. با مراجعه به تاریخ می‌توان افراد زیادی را یافت که در انتظار ظهور و بعثت پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده‌اند و افرادی از میان آنها، حتی به امید دیدار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به محل سکونت، مکان هجرت و یا حتی گذرگاه عبور و مرور آینده پیامبر هجرت کرده بودند که به عنوان نمونه، می‌توان به "بحیرای راهب" اشاره نمود.

بنابر این بعثت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم)، حادثه‌ای بس بزرگ در سرنوشت هدایت بشری بوده و عظمت این امر سبب می‌شد که خداوند متعال به عنوان مقدمه این امر بزرگ، تربیت و پرورش آن حضرت را به عهده داشته و ایشان را برای آینده دشواری که در پیش رو داشتند، آماده سازد. به دنبال همین تربیت الهی بود که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در سالهای قبل از بعثت نیز حالات فوق العاده معنوی و مشاهدات روحانی داشته و نتیجتاً ایشان تمام این دوران را با پاکی و طهارت و معنویت سپری کرده‌اند. حضرت علی (علیه السلام) می‌فرمایند: "خداوند بزرگترین فرشته خود را از خردسالی پیامبر، همدم و همراه ایشان ساخت. این فرشته در تمام لحظات شبانه روز با آن حضرت همراه بود و او را به راههای بزرگواری و اخلاق پسندیده و شایسته رهبری می‌کرد."

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به خاطر همین حالات معنوی و طهارت روحی، ناگزیر از وضع نابسامان مردم و از جهل و فسادی که بر جامعه آن روز و بویژه در شهر مکه حاکم بود، رنج می‌بردند. همچنین به منظور تفکر و عبادت در مکانی خلوت، مدتی محدود در سال را از آنها کناره می‌گرفتند و به کوه حرا (که در شمال شرقی مکه واقع است) می‌رفتند. این کناره‌گیری برای حُنَفا و برخی یکتاپرستان قبل از پیامبر نیز وجود داشته است. گویند عبدالمطلب، جد بزرگوار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پایه‌گذار این رسم بوده است. او به هنگام ماه رمضان برای خلوت و عبادت به کوه می‌رفت و مستمندانی را که از آنجا می‌گذشتند، اطعام می‌نمود.

در واقع می‌توان گفت که این خلوت‌گزینی، زمینه‌ای برای تقویت هرچه بیشتر حیات روحانی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و مقدمه‌ای برای بعثت و نزول وحی به آن حضرت به شمار می‌رفته است.

در دوران این خلوت‌گزینی‌ها نیز همچون سایر مراحل گوناگون زندگی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، حضرت علی (علیه السلام) (که پرورش یافته در خانه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و در دامان ایشان است)، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را همراهی می‌نمود و گاهی اوقات برای ایشان آذوقه و آب و غذا می‌برد.

پس از سپری شدن ایام عبادت، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به مکه برگشته و پیش از اینکه به خانه خویش بازگردند، خانه خدا را طواف می‌نمودند.

این حالات همچنان ادامه یافت تا اینکه سن آن حضرت به چهل سالگی رسید و خداوند که دل ایشان را برترین و مطیع‌ترین و خاضع و خاشع‌ترین دلها در برابر خویش یافت، ایشان را مبعوث کرد و به پیامبری گرامی داشت، تا به وسیله قرآنی که آن را روشن و استوار گردانیده، بندگانش را از پرستش بر بتان خارج ساخته و به پرستش خویش هدایت کند.

 

نزول اولین وحی

به عقیده اکثر علمای شیعه، بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در روز 27 ماه رجب، پنج سال پس از تجدید بنای کعبه، اتفاق افتاد و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در این هنگام، چهل سال داشتند.

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، طبق رسم خویش چند روزی بود که برای عبادت و تفکر به غار حرا آمده بودند. در روز بیست و هفتم ماه رجب بود که جبرئیل (یکی از چهار فرشته مقرب الهی و مأمور ابلاغ وحی از جانب پروردگار به پیامبران) به سوی ایشان نازل شد. او بازوی پیامبر را گرفت و تکان داد و گفت: ای محمد بخوان. پیامبر فرمود: چه بخوانم؟ جبرئیل آیات آغازین سوره علق را از جانب خداوند نازل نمود:

"بسم الله الرحمن الرحیم. اقرأ باسم ربک الذی خلق. خلق الانسان من علق. اقرأ و ربک الاکرم. الذی علم بالقلم. علم الانسان مالم یعلم. به نام خداوند بخشنده مهربان. بخوان به نام پروردگارت که بیافرید. آدمی را از علق بیافرید. بخوان و پروردگار تو ارجمندترین است. خدایی که به‌وسیله قلم آموزش داد و به آدمی آنچه را که نمی‌دانست، آموخت."

همراه اولین نزول وحی و در لحظه بعثت، حوادثی بزرگ اتفاق افتاد که از آن جمله می‌توان به شنیده شدن صدای ناله‌ای اشاره نمود. حضرت علی (علیه السلام) در این باره می‌گوید: "صدای ناله شیطان را در هنگام نزول اولین وحی به آن حضرت شنیدم. عرضه داشتم: "یا رسول الله این ناله چیست؟" فرمود: "این شیطان است که از اطاعت شدن مأیوس و ناامید شده و چنین به ناله در آمده است." سپس رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) اضافه فرمود: "تو می‌شنوی آنچه را من می‌شنوم و می‌بینی آنچه را که من می‌بینم الا اینکه تو مقام نبوت نداری و فقط وزیر و کمک کار من هستی و از راه خیر جدا نمی‌شوی."

همانطور که قبلاً نیز بیان شد، حضرت علی (علیه السلام) در مواقع مختلف از جمله در دوران خلوت‌گزینی‌های پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) همراه حضرت بوده‌اند و این سخن امام علی (علیه السلام) در نهج البلاغه نیز به طور خاصی بیان می‌دارد که ایشان در لحظه نزول اولین وحی، در کنار پیامبر حضور داشته‌اند. البته مطالعات تاریخی بیان می‌نماید که تنها شخصی که در آن لحظات، پیامبر را همراهی نموده، امام علی (علیه السلام) بود و احدی جز ایشان، ادعای همراهی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن لحظات را ننموده است. جبرئیل پس از انجام وظیفه خود و ابلاغ آیات الهی، بار دیگر به آسمان بازگشت.

 

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از نزول اولین وحی

همانطور که در قسمتهای پیشین اشاره شد، قبل از بعثت، به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) الهاماتی می‌شد و ایشان حالات فوق العاده‌ای داشتند. اما کیفیت نزول اولین وحی بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و موضوع آن، به‌طور کلی با الهامات قبل از بعثت ایشان متفاوت بود. و این امر سبب شد تا حالات روحی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و در نتیجه حالات جسمانی ایشان تغییر نماید. برای این تغییر حالت دو دلیل را می‌توان برشمرد:

اولاً ایشان در هنگام نزول اولین آیات قرآن، عظمت و جلال خداوند را هرچه بیشتر احساس کردند.

ثانیاً در هنگام بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بار بزرگ رسالت به عهده ایشان نهاده شد و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در شرایطی موظف به ابلاغ رسالت الهی خویش به مردم گشتند که جزیرة العرب را اوضاع نابسامان اجتماعی فراگرفته بود و در چنین شرایطی واضح بود که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از ابلاغ دعوت خویش نه تنها مورد تکذیب و تهمتهای ناروا و آزار و اذیت مشرکین قرار می‌گرفتند، بلکه آنان در مسیر رسیدن پیام پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به سایر مردم موانع بسیاری را ایجاد خواهند نمود. مجموعه این عوامل باعث دگرگونی حالت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شد. اما خداوند نیز در این شرایط پیامبرش را تقویت نمود و ایشان را برای به انجام رساندن مسئولیت عظیم رسالتش، بیش از پیش آماده ساخت.

 

بازگشت از کوه حرا

پس از این پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از کوه پایین آمدند و به سمت مکه و خانه خویش عازم شدند. هنگامیکه به خانه رسیدند ماجرای بعثت خویش را برای همسر گرامیشان حضرت خدیجه (سلام الله علیها) بازگو نمودند. خدیجه (سلام الله علیها) نیز که در سالهای همسری با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آثار بزرگی و پیامبری در ایشان را دیده بود، گفت:

"به خدا دیرزمانی است که من در انتظار چنین روزی، بسر برده‌ام، و امیدوار بودم که روزی تو رهبر خلق و پیغمبر این مردم شوی."

 

نزول سوره مدثر

در همین روزهای آغازین بعثت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود که در هنگام استراحت ایشان، جبرئیل برای بار دیگر بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد و آیات نخستین سوره مدثر را بر ایشان خواند که:

"بسم الله الرحمن الرحیم، یا ایها المدثر، قم فأنذر، و ربک فکبر و ثیابک فطهر و الرجز فاهجر و لاتمنن تستکثر و لربک فاصبر

به نام خداوند بخشنده مهربان،ای کسی که جامه به خود پیچیده ای، برخیز و قوم خود را از عذاب خدا بیم ده و خدا را به بزرگی یاد کن و لباست را پاکیزه دار و از ناپاکی دوری گزین و بر هرکس احسان کنی ابداً منت نگذار و برای خدا صبر پیش گیر"

می‌توان گفت مفاد این سوره این است که از این پس، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) باید پیوسته به فکر بیم دادن مردم از نافرمانی خداوند بوده و لحظه‌ای از آن غافل نباشد و بدین گونه بود که اولین آیه‌های کتاب آسمانی دین اسلام به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد و ایشان از جانب خداوند به مقام رسالت برگزیده شدند.

 

نخستین مسلمانان

همانطور که قبلاً به آن اشاره شد، حضرت علی (علیه السلام) به دلیل نزدیکی با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در غار حرا، همراه ایشان بوده‌اند که لحظه نزول اولین وحی هم یکی از آن مواقع بوده است. پس بسیار طبیعی به نظر می‌رسد که حضرت علی (علیه السلام) که از نزدیک این وقایع عظیم و مبعوث شدن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در غار حرا، از جانب خداوند متعال را نظاره‌گر بوده‌اند، در آنجا به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ایمان آورده و به عنوان اولین مسلمانان، چه در میان زنان و چه در میان مردان یاد شوند.

خود ایشان نیز در چندین خطبه (در نهج البلاغه) که در حضور عموم مسلمانان و بیشتر اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ایراد می‌شد، می‌فرمایند: "من بر فطرت یکتاپرستی متولد شدم و از دیگران به ایمان و هجرت سبقت گرفتم."

همچنین می‌فرمایند: "هیچکس قبل از من به دعوت حق روی نیاورده است."

در مورد اولین زن مسلمان نیز باید گفت که به اتفاق عموم مورخان اسلام، حضرت خدیجه (سلام الله علیها) اولین زن مسلمان بوده‌اند، چون پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از مبعوث شدن با اولین کسی که برخورد داشته‌اند، حضرت خدیجه (سلام الله علیها) بوده، ضمناً، همانطور که در قسمتهای قبل نیز بدان اشاره شد، ایشان در گفتار خویش تلویحاً پیامبری پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را تصدیق نموده اند.

بعد از این دو بزرگوار می‌توان به ابوذر غفاری که جزو اولین مسلمانان بوده نیز اشاره کرد.

 

بعد از بعثت

پس از بعثت رسول خدا، جبرئیل از آسمان فرود آمد، آبی از آسمان آورد و طریقه وضو گرفتن و رکوع و سجود را به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آموخت. همچنین سایر احکام و مسائل شرعی نیز توسط جبرئیل بتدریج بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل می‌شد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز این احکام را به نخستین مسلمانان آموزش داده و آنها هم این اعمال را انجام می‌دادند. به عنوان مثال در مورد نماز باید گفت که حضرت علی (علیه السلام) و حضرت خدیجه (سلام الله علیها) که اولین نمازگزاران بودند پشت سر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به جماعت ایستاده و نماز را اقامه می‌کردند. گفته می‌شود آنها نماز ظهر را در کنار کعبه می‌خواندند ولی در مواقع دیگر در جاهای دیگر این فریضه را بجای می‌آوردند تا قریشیان متوجه آنها نشوند.

در این مدت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بتدریج کار دعوت پنهانی خویش را آغاز کردند که مشروح آن در قسمتهای آینده خواهد آمد.

"انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا"

آیه ولایت

باسمه تعالی

 

آیه ولایت

 

«اِنّما وُلیکم الله و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة و یوتون الزکاة و هم راکعون»

«ولی شما تنها خدا و رسول او و کسانیکه ایمان آورده‌اند؛

همان کسانی که نماز را بر پا می‌دارند و در حال رکوع نماز زکات می‌پردازند، می‎باشند.» (سوره مائده، آیه 55)

 

بر طبق بینش اسلامی و بر پایه حکم عقلانی، آدمی مأمور به تبعیت و اطاعت همه جانبه از خالق خویش و پروردگار جهان است؛ چرا که انسان از ساعات و یا حتی دقایق بعدی عمر خویش آگاه نیست و در جزئی‌ترین امور، نیازمند خداوند است؛ اما در مقابل، خداوندی که او را خلق نموده، حتی بر کوچکترین اسرار وجودی مخلوق خود واقف است و مقصد و منتهای حرکت او را نیز می‌‌داند. لذاست که عقل بشر، او را به درگاه او رهنمون می‌‌سازد؛ چرا که علاوه بر این مطالب، او بی‌نیاز مطلق و غنی در تمام امور است و به مخلوقات خود کمترین نیازی ندارد، لذا جز خیر آدمی را نمی‌‌خواهد. اما این اطاعت در دیدگاه اسلام و قرآن کریم، تنها به خداوند منحصر نمی‌‌شود. بلکه به امر الهی و فرمان خداوند، یک مسلمان باید از وجود مقدس رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و امامان معصوم (علیهم السلام) نیز پیروی و تبعیت نماید. بنا بر این نگرش، تبعیت به طور مطلق و بدون قید و شرط تنها مختص خداوند است و بر طبق فرمان اوست که ما مأمور به اطاعت و پیروی از رسول اکرم و امامان معصوم در تمامی امور می‌باشیم. رفتار و گفتار آنان هم در تمامی امور، راهی را که به رضایت پروردگار و سعادت ابدی انسان منتهی می‌‌شود، مشخص می‌‌نماید. به این دلیل که در اعمال و رفتار آنان، هوا و هوس راهی ندارد و آنان به لطف خداوند و عنایت او، معصوم از هر خطا و اشتباه می‌باشند. بر طبق آموزه‌های اسلامی، به جز خداوند و به واسطه او رسول اکرم و امامان معصوم، آدمی نباید در برابر هیچکس و یا هیچ چیز دیگر به طور مطلق و بدون قید و شرط، مطیع و فرمانبردار باشد. منشأ آغازین اطاعت از خداوند و معصومین (همان گونه که ذکر گردید)، عقل بشری است؛ اما در ادامه و همراه با عقلانیت آدمی، این رابطه محبت نسبت به پروردگار است که آنرا تکمیل می‌‌کند. آن هنگام که انسان قدری بیشتر می‌‌اندیشد، خود را در دریای لطف و نعمتهای الهی غرق می‌‌بیند. او می‌یابد هر چه که دارد همه از خداوند است و علیرغم ناسپاسی‌های فراوان آدمی، نه تنها لطف و مهربانی او قطع نگشته بلکه لحظه به لحظه نیز ادامه دارد. بنا بر این هر چه بیشتر سعی می‌‌نماید تا در مسیر اطاعت چنین پروردگار مهربانی، گام بر دارد. مسیری که جز به کمال و سعادت او، به چیز دیگری ختم نمی‌‌گردد.

حقیقت و مفهوم کلی ولایت نیز که در دیدگاه اسلامی تبیین می‌شود، چیزی خارج از اطاعت و پیروی از خداوند و معصومین نمی‌باشد. از سوی دیگر رابطه میان مسلمانان و شیعیان با نبی اکرم و تک تک ائمه معصومین، رابطه‌ای بسیار عمیق و دو طرفه است. طرف اول این رابطه از پیامبر اکرم و ائمه آغاز می‌گردد. آنان چنان مهربانی و شفقتی نسبت به فرد فرد مسلمین دارند که کوچکترین ناراحتی و اندوه یک مسلمان، باعث رنجش خاطر آنان می‌گردد. (که شواهد بسیاری از آن در متون اسلامی موجود می‌‌باشد.) اما در طرف دیگر، مسلمانان نیز به خاطر جمع بودن مکارم اخلاقی و کمالات روحانی در وجود معصومین، از صمیم جان به آنان عشق می‌‌ورزند. این رابطه عمیق آنچنان تبعیتی را رقم می‌‌زند که مسلمانان نه تنها در برابر کلام و رفتار امام و ولی خویش مطیع و فرمانبردار هستند، بلکه حتی در ذهن خویش نسبت به آن کوچکترین دغدغه‌ای احساس نمی‌‌نمایند.

در قرآن کریم (که کلام خداوند و نازل شده از جانب اوست)، دلایل متعددی در جهت اثبات مقام ولایت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و امام علی (علیه السلام) - امام اول -  از جانب خداوند وجود دارد. اما ولایت سایر ائمه بنا بر ابلاغ رسول اکرم از جانب خداوند تأیید می‌‌گردد.

ما در این حال به بررسی و دقت و تأمل در یکی از آیات شریفه قرآن می‌پردازیم که در آن مسأله ولایت بر مؤمنین مطرح شده و این مقام علاوه بر خداوند، برای رسول اکرم و امام علی اثبات گشته است. به همین منظور ابتدا به بررسی کلمات(1) به کار رفته در این آیه به صورت مجزا می‌پردازیم، و سپس به شأن نزول آیه اشاره می‌نماییم و در پایان فرازهای مختلف آیه را هر چه بیشتر مورد دقت و توجه قرار می‌دهیم.

 

بررسی کلمات آیه به صورت مجزا

 

انما

کلمه‌ایست که در زبان عربی برای نشان دادن یک انحصار به کار می‌رود؛ بدین معنا که گوینده منظور خویش را به معنی و مفهومی خاص و یا اشخاصی معین محدود می‌نماید و آن را از سایر مفاهیم و یا اشخاص نفی می‌نماید. به عنوان مثال اگر گفته شود فقط خداوند معبود ماست، به این معناست که الوهیت و معبود بودن، تنها منحصر در خداوند است و سایر موجودات، از جایگاه الوهیت، خارج شده‌اند. بر این اساس و بر طبق سایر قوانین مربوط به استفاده از این کلمه در زبان عرب (که در توضیح بیشتر آمده است.) آوردن انما در آغاز این آیه، مقام ولایت بر مؤمنین را در عده‌ای خاص منحصر می‌کند. به بیان دیگر، تنها سه مورد را در هنگام نزول آیه به عنوان ولی مؤمنین معرفی می‌کند و این مقام را از سایرین نفی می‌نماید. پس معنای این آیه بدین گونه می‌باشد که: «ولی شما تنها خدا و رسول او و کسانیکه ایمان آورده اند؛ همان کسانی که نماز را بر پا می‌دارند و در حال رکوع نماز زکات می‌پردازند، می‌باشند.»

 

توضیح بیشتر مربوط به انما

در زبان عربی برای بیان یک مفهوم، دو نوع جمله از لحاظ ساختاری وجود دارد. (یکی را فعلیه و دیگری را اسمیه گویند. جمله فعلیه جمله ایست که با فعل شروع شود و جمله اسمیه به جمله‌ای گفته می‌‌شود که با اسم شروع گردد. هر یک از انواع مختلف جمله، دارای پایه‌ها و ارکانی اصلی می‌باشند که بوسیله آنها، معنای جمله تکمیل می‌شود و در صورتی که هر یکی از آنها حذف گردد، معنا ناقص باقی می‌ماند.

گوینده با توجه به مقصود خود از کلام، می‌‌تواند این ارکان را در محلهای مختلف کلام خود ذکر کند و ترتیب قرار گرفتن آنها را تغییر دهد.

انما بر سر هر دو نوع جمله می‌‌آید و آخرین رکن جمله (و یا رکنی را که پیش از ذکر تمامی ارکان ذکر گردیده است) حصر می‌نماید. حال برای روشن‌تر شدن بحث، مثالی را ذکر می‌کنیم. فرض کنیم فردی به نام محمد ایستاده است. این واقعیت را می‌توان به دو صورت بیان نمود:

1-  فرد ایستاده محمد است.  2- محمد ایستاده است.

در حالت اول اگر از انما استفاده شود و بر سر جمله بیاید، محمد را که در انتها آمده حصر می‌نماید. بدین معنا که فرد ایستاده فقط محمد است. (یعنی کس دیگری ایستاده نیست.) اما در حالت دوم در صورتی که از انما استفاده گردد، ایستادن که در انتها آمده حصر می‌شود. یعنی محمد فقط ایستاده است. (و کار دیگری غیر از ایستادن انجام نمی‌دهد). در آیه محل بحث نیز، آخرین رکنی که از جمله ذکر شده است، معرفی افرادی است که بر مومنین ولایت دارند. در نتیجه بنا بر مطالبی که ذکر گردید، انما این اشخاص را حصر می‌نماید و آیه بیان می‌کند که ولی شما تنها خدا و رسول و مومنینی که نماز می‌گذارند و در حال رکوع زکات می‌دهند، می‌باشند.

 

ولی

در کتب لغت عرب همانند مفردات القرآن و لسان العرب و ... برای این کلمه، معانی متعددی آورده شده است. که می‌توان از آن جمله داماد، هم قسم، دوست، سرپرست، یاور و ... را ذکر نمود. بسیاری از این معانی گفته شده در توضیح کلمه «ولی« نه تنها در این آیه بلکه در آیات دیگر قرآن کریم (که در آنها نیز، کلمه ولی بکار رفته است) مفهوم درستی را نمی‌رساند. {به عنوان مثال اگر معنای داماد را از بین معانی ولی در این آیه جایگزین نماییم معنای آیه اینگونه می‌شود: «فقط خدا و رسولش و کسانی که در حال رکوع نماز زکات می‌دهند، داماد شما هستند.» که عدم صحت این معنی کاملا آشکار است.} با توجه به این مطلب، مفسرین و صاحبنظران اسلامی درباره معنای ولی در این آیه فقط یکی از سه معنی

1-      دوست

2-      یاور و ناصر

3-      سرپرست و صاحب اختیار

را برگزیده‌اند. (ما در قسمت‌های بعد این سه معنی را بررسی بیشتری خواهیم کرد.)

 

زکات

زکات یعنی «اعطای مال در راه رضای خداوند متعال« و یکی از موارد آن اعطای مال به مستمندان می‌باشد. که در این آیه به آن اشاره شده است.

 

رکوع

به این دلیل که پیش از آوردن لفظ رکوع صحبت از به جای آوردن نماز توسط مومنین می‌باشد (یقیمون الصلوة)، رکوع در این آیه به همان معنی عمل خاص در نماز است که پس از قرائت حمد و سوره می‌باشد و عبارتست از خم شدن و انحنای سر).

 

توضیح بیشتر مربوط به رکوع

رکوع دارای سه معنی لغوی و اصطلاحی و مجازی است. معنای لغوی آن انحنای سر و خم شدن می‌باشد، که اگر این حالت با قصد قربت و در نماز باشد به عنوان فعلی در نماز به حساب می‌آید و این همان معنای اصطلاحی است. به عبارت دیگر معنای اصطلاحی رکوع از همان معنی انحنای سر و خم شدن گرفته شده است، با این تفاوت که یک عمل اصلی در نماز است و به همین خاطر باید با قصد قربت انجام شود (قصد قربت یعنی همه توجه به سمت پروردگار باشد و عمل فقط برای رضایت او انجام شود، نه به منظور دیگر). معنای مجازی آن ذلت و خضوع در مقابل یک فرد می‌باشد.

همیشه در هنگام مطالعه یک متن ابتدا معنای لغوی کلمات به ذهن می‌رسد و اگر دلیل و قرینه‌ای وجود داشته باشد، معنای اصطلاحی یا مجازی آن کلمه در نظر گرفته می‌شود. قرآن هم، اینگونه است که باید اول معنای لغوی بررسی شود و در صورت وجود قرینه و دلیل، به معنای اصطلاحی یا مجازی آن روی آوریم. رکوع نیز مستثنای از این قاعده نیست و هر جا در قرآن با این کلمه مواجه شدیم، باید ابتدا معنای لغوی آن در نظر گرفته شود. مثلا در صورتی که در آن صحبت از نماز و نمازگزاران بود به قرینه نماز، ناگزیر به معنای اصطلاحی برمی‌گردد و در صورت وجود قرائن دیگر به معنای مجازی آن روی می‌آوریم. در این آیه هم به علت اینکه در ابتدای آیه صحبت از بر پا داشتن نماز است (یقیمون الصلوة) رکوع را باید در معنای اصطلاحی آن (یعنی یکی از اعمال خاص نماز)، به کار برد.(2)

در ابتدای بحث گفتیم که ولی با سه معنی دوست، ناصر (یاور) و سرپرست مورد بحث و گفتگوی مفسرین است. ما نیز دو معنی دوست و ناصر (معنای اول و دوم) را بررسی می‌کنیم و بعد به معنای سوم می‌پردازیم، تا به معنای بهتر «ولی» در این آیه دست یابیم.

1- دوست          2- ناصر (یاور)

با در نظر گرفتن این دو معنی آیه اینگونه معنا می‌شود:

«تنها دوست یا ناصر شما، خدا و رسولش و آن کسانی هستند که ایمان آوردند. کسانیکه در حال رکوع نماز زکات می‌دهند.»

گفتیم «انما» برای حصر نمودن بکار می‌رود. پس با توجه به انما و معنای دوست یا ناصر نتیجه می‌گیریم که فقط دوست و یاور ما، خدا و رسولش و آنهایی که در حال رکوع نماز زکات می‌دهند، می‌باشند. با توجه به این معنی ما دیگر نباید هیچ دوست و یاوری داشته باشیم. و نمی‌توانیم کس دیگری را (که مثلاً زکات در حال رکوع نداده است) دوست یا ناصر خطاب کنیم.

این دو معنی با آیات دیگر قرآن در تناقض می‌باشند (لازم به توضیح نیست که در قرآن چون کلام خداست و در آن اشتباه جای ندارد، تناقض یافت نمی‌شود). همانند:

«و ان استنصروکم فی الدین فعلیکم النصر» (سوره انفال، آیه 72)

« اگر در دین از شما یاری خواستند پس بر شما است یاری کردن. »

این آیه معلوم می‌نماید یاری رساندن و نصرت دادن به دیگران فقط مختص افرادی خاص نیست و می‌گوید هر آنکس، از شما در دینش یاری خواست به او یاری نمایید.

« تعاونوا علی البر و التقوی » (سوره مائده، آیه 2)

« کمک کنید همدیگر را بر نیکو کاری و پرهیزکاری. »

در این آیه هم کمک کردن به یکدیگر بر اساس نیکی و تقوا خواسته شده است و اختصاص به افراد خاص ندارد.

«انما المومنون اخوه» (سوره حجرات، آیه 10)

« جز این نیست که مؤمنان برادرند.»

خداوند متعال در این آیه مومنین را با یکدیگر برادر خوانده است، حال آنکه مشخص است رابطه برادری اسلامی، بالاتر از رابطه دوستی است. (یا بالاتر از به هم یاری رساندن می‌باشد.) پس چگونه ممکن است که ما بتوانیم فقط از زکات‌دهندگان در حال رکوع دوست انتخاب کرده و از آنها یاری بخواهیم، در حالیکه قرآن همه مومنان را برادران یکدیگر معرفی می‌کند!

پس معلوم می‌شود معنای ولی در آیه مورد بحث، نمی‌تواند دوست یا ناصر باشد. چون معنای دوست و ناصر معنای کلی می‌باشد و در افرادی خاص منحصر نمی‌شود.

 

3- ولی به معنای سرپرست

حال اگر ما ولی را به معنای سرپرست و صاحب اختیار معنی کنیم، با سایر آیات قرآن در تناقض نیست. چون امر سرپرستی نمی‌تواند مختص همه باشد. و اینگونه نیست که هر کس، بتواند بر ما امر و فرمان کند و سرپرست ما شود. مگر فرد یا افرادی خاص که از جانب خدا باشد. و این آیه می‌گوید که امر ولایت به معنای سرپرستی بعد از خدا و رسولش به عهده فرد یا افرادی است که در حال رکوع نماز زکات می‌دهند.

در اینجا باید ببینیم که زکات‌دهندگان در حال رکوع نماز چه کسی یا کسانی در هنگام نزول آیه می‌باشند که امر مهم سرپرستی بعد از خدا و رسولش در اختیار آنان می‌باشد. که بهترین شاهد و گواه برای این موضوع، مراجعه به شأن نزول این آیه می‌باشد.

 

شأن نزول آیه

مفسرین و صاحبنظران شیعی(3) و اهل تسنن(4) این مطلب را گفته‌اند که:

فقیری به مسجد النبی آمد و از مسلمانان طلب کمک کرد و هیچ کس به فقیر کمک نکرد مگر حضرت علی بن ابیطالب (علیه السلام) که در حال رکوع نماز، انگشتری خود را به فقیر بخشید و این آیه (آیه 55 سوره مائده) بر رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل گشت.

 

بررسی قسمتهای مختلف آیه

 

وصف مؤمنینی که دارای مقام ولایت هستند

در این آیه خداوند برای آن دسته از مؤمنین که دارای مقام ولایت هستند، نشانی خاصی را بیان نموده است و آنان را کسانی معرفی می‌نماید که در حال رکوع نماز، زکات می‌دهند.

برای فهم بهتر این آیه لازم است این مطلب را بررسی نماییم که چگونه می‌توان شخصی را به وسیله توصیف نمودن او به مردم معرفی نمود، تا مردم به او مراجعه نمایند.

بطور کلی می‌توان شخص را به دو گونه وصف نمود. یکی آنکه گوینده نشانی خاصی را می‌دهد و منظور گوینده فقط فرد خاصی است و کس دیگری را در بر نمی‌گیرد. نوع دوم آنست که گوینده نشان عامی را می‌‌دهد و هر کس که آن خصوصیت را داشته باشد مورد نظر گوینده قرار می‌گیرد. برای روشن‌تر شدن مسأله مثالی را برای هر دو وصف به ترتیب می‌آوریم.

مثال وصف نوع اول:

از استادی سئوال می‌شود: کدامیک از شاگردانت، از بقیه عالمتر می‌باشد؟ استاد در جواب می‌گوید: آن شاگردی که از همه تمیزتر است.

چون تمیز بودن و عالم بودن با یکدیگر تناسبی ندارد، پس استاد با دادن این پاسخ خواسته است نشانه‌ای را مشخص نماید و بگوید فقط این فرد (و با این مشخصه)، مورد نظر من است. در واقع استاد با این نشانه ملاکی خاص را برای فردی خاص معین کرده است. و اینگونه نیست که اگر کسی بعد از این خود را تمیز نماید جزء جواب استاد قرار گیرد. چون پاسخ استاد در زمانی خاص داده شده است و اشاره به عالمترین فرد دارد و در غیر آن زمان، دیگر معنایی ندارد. در این مورد و در موارد مشابه، از پاسخ استاد این نکته نیز می‌‌تواند به ذهن بیاید که یکی از موارد مورد پسند استاد تمیز بودن است و او تمیز بودن را دوست دارد. همچنین استاد بطور غیر مستقیم خواسته به بقیه شاگردان بگوید که اگر نمی‌توانید عالم‌ترین بشوید، ولی خود را تمیز نگاه داريد.

مثال وصف نوع دوم:

حال اگر استاد در پاسخ اینگونه گفته بود: آن فردی عالمتر است که از همه بیشتر درس می‌خواند، این دیگر ملاک خاص نبود. چون درس خواندن و عالم شدن با هم تناسب دارد و هر کس که بیشتر درس بخواند می‌تواند عالمترین باشد. پس، استاد در اینجا ملاک عامی را معرفی کرده است و درس خواندن را مساوی با عالم شدن مطرح کرده است و منوط به فردی خاص نمی‌باشد.

برای استفاده از این مطلب، به سراغ آیه مورد بحث می‌رویم.

خداوند متعال در این آیه گفته است بعد از خود و رسولش، کسانی که در حال رکوع نماز زکات می‌دهند، سرپرست مومنین می‌باشند. مشاهده می‌کنیم که بین زکات در حال رکوع و اینکه کسی سرپرست مومنین باشد هیچگونه تناسبی وجود ندارد. پس وصفی که در این آیه بوسیله آن، مومنین (آنهایی که بر سایرین ولایت دارند) مشخص شده‌اند، از نوع وصف اول می‌باشد. و خدا نشانه‌ای را در زمانی خاص داده است تا مشخص کند بعد از خود و رسولش چه کسی سرپرست مردم می‌باشد. با توجه به شأن نزول مشاهده می‌شود که منظور خدا کسی جز علی بن ابیطالب (علیه السلام) نمی‌‌باشد. همچنین از این آیه مشخص می‌شود که یکی از عوامل مورد پسند خداوند، زکات دادن در حال رکوع نماز می‌باشد. بدین معنی که خداوند متعال بطور غیر مستقیم به مومنین می‌گوید: با اینکه تمامی شما نمی‌توانید سرپرست سایر مومنین باشید ولی سعی در انجام این عمل پسندیده داشته باشید و دادن زکات را به علت خواندن نماز به تأخیر نیندازید، که این عمل مورد رضای خداوند می‌باشد.

 

کلمه جمع، منظور از آن شخصی واحد

در اینجا لازم است به نکته مهم دیگری توجه کنیم؛ در این آیه کلمه مومنین بصورت جمع آورده شده است، حال ممکن است این سئوال مطرح شود که چرا این کلمه بصورت جمع آمده است، در حالیکه گفته شد، مراد از مومنین حضرت علی (علیه السلام) می‌باشد.

در این رابطه باید این نکته را در نظر داشته باشیم که کلمه مفرد در زبان عربی نباید بیشتر از یک نفر بکار رود، ولی عکس آن جایز و صحیح است.

بدین معنا که کلمه بصورت جمع آورده شده در حالیکه منظور از آن یک شخص واحد است. در قرآن نیز در موارد متعدد اینگونه عمل شده است. به عنوان مثال (در قرآن آمده است):

«و اذا قیل لهم تعالو یستغفر لکم رسول الله لوّؤا ر ءوسهم و رایتهم یصدّون و هم مستکبرون» (آیه 5، سوره منافقون)

«و هرگاه به آنها گفته شود بیایيد تا رسول خدا برای شما از حق آمرزش طلبد، سرپیچند و مشاهده می‌کنی با تکبر و نخوت روی برمی‌گردانند.»

«هم الذین یقولون لاتنفقو علی من عند رسول الله حتّی ينفضوا ...» (آیه 7، سوره منافقون)

«اینها همان کسانی هستند که می‌گویند بر آنان که نزد رسول خدا هستند انفاق نکنید تا پراکنده شوند ...»

در این دو آیه خداوند، حکمی کلی را در مورد منافقین آورده است که با تکبر و نخوت روی برمی‌گردانند و می‌گویند بر اصحاب رسول انفاق نکنید. در حالیکه با مراجعه با شأن نزول مشاهده می‌شود در عین اینکه خدا در این آیات منافقین را مورد خطاب قرار داده است و حکمی را صادر کرده است، ولی مصداق خارجی این آیات شخصی واحد، به نام عبدالله بن أبی بوده است. (می‌‌توان در تفسیر طبری و همچنین در تفسیر سیوطی از قول ابن عباس در ذیل این آیات، مطلب فوق را مشاهده نمود.)

در ادامه برای رعایت اختصار، فقط به نشانی آیات و بیان مفسرین در ذیل آن، اشاره می‌شود.

1-      سوره آل عمران، آیه 181 (تفسیر قرطبی، جلد 4، صفحه 294)

2-      سوره توبه، آیه 61 (تفسیر قرطبی، جلد 8، صفحه 192 - تفسیر خازن، جلد 2، صفحه 253)

3-      سوره نساء، آیه 10 (تفسیر قرطبی، جلد 5، صفحه 53 - اصابه، جلد 3، صفحه 397)

4-      سوره ممتحنه، آیه 8 (بخاری؛ مسلم؛ احمد؛ ابن جریر - ابن ابی حاتم؛ همینطور در تفسیر قرطبی، جلد 18، صفحه 59)

5-      سوره مائده، آیه 41 (تفسیر قرطبی، جلد 6، صفحه 177 - اصابه، جلد 2، صفحه 326)

و ...

از مطالب گفته شده به این نتیجه می‌رسیم که آوردن کلمه جمع برای مفرد بلامانع است و موارد متعدد از آن وجود دارد. از سوی دیگر این آیه با آوردن جمع و مورد نظر داشتن شخص واحدی به عنوان ولی، معنای کاملتری را به ذهن می‌آورد، بدین معنی که خداوند با آوردن جمع در این آیه بطور غیر مستقیم به مومنین گفته است با اینکه نمی‌توانید ولی و سرپرست باشید ولی می‌توانید دو عبادت را با هم جمع نمایید. همانگونه که حضرت علی (علیه السلام) دو عبادت نماز و زکات دادن را با هم جمع نمود و یکی را به علت دیگری به تأخیر نینداخت. (این مطلب در قسمت قبل با تفسیر بیشتری آورده شده است.)

در انتهای این بحث به قول زمخشری (در این رابطه) می‌پردازیم. (زمخشری از مفسرین بزرگ اهل تسنن می‌باشد که در تفسیر کشاف ذیل این آیه، مطلب زیر را آورده است.)

«پس اگر بگوییم: چگونه صحیح است که این لفظ (الذین آمنوا) در مورد حضرت علی (رضی الله عنه) باشد در صورتی که به صورت جمع آورده شده، خواهم گفت این لفظ با وجود آنکه سبب نزول در آن یک مرد می‌باشد، به صورت جمع آورده شده تا مردم را در مانند کار او ترغیب کند، که سرانجام ایشان به ثوابی مانند ثواب او نایل شوند. و تا توجه دهد که خلق و خوی مومنین باید در چنان درجه‌ای از علاقمندی و نیکی و احسان و رسیدگی به فقرا باشد که حتی اگر در حال نماز، کار نیکی برای ایشان پیش آمد که تأخیرپذیر نبود، (تأخیر موجب فوت آن کار می‌‌شد) آنها تا پایان نماز هم آن کار را به تأخیر نیفکنند.»

 

ماهیت و سنخ ولایت رسول اکرم و امام علی

با دقتی بیشتر مطلبی دیگر نیز از آیه دریافت می‌شود: با وجود اینکه خدا ولایت بر مومنین را بعد از خودش برای رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرت علی (علیه السلام) نیز مطرح می‌کند، ولی بجای بکار بردن کلمه اولیاءکم بصورت جمع از ولیکم که مفرد است استفاده نموده است.

از مطرح شدن کلمه ولی بصورت مفرد می‌توان فهمید که خداوند متعال خواسته است ولایت خویش را در اختیار رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرت علی (علیه السلام) نیز قرار دهد بدون آنکه این مقام را از خود صلب کند. که ولایت آنها از همان سنخ ولایت خداوند می‌باشد. بدین معنی که اگر خداوند گفته بود اولیاءکم معلوم بود که صحبت از چند نوع ولایت متفاوت است که افرادی آنرا بر مومنین دارند. در حالیکه خدا اینگونه نگفته است و یک نوع، ولایت را مشخص کرده است. در حقیقت ولایت خداوند و ولایت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرت علی (علیه السلام) یک نوع ولایت است با این تفاوت که ولایت خدا، ذاتی و بطور مستقل است. بدین معنی که ولایت خداوند را کسی در اختیارش نگذاشته است. (خدا به این علت که خالق همه چیز است، باید ولی و سرپرست و صاحب اختیار همه موجودات باشد.) اما ولایت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرت علی (علیه السلام) را خدا به آنها اعطا نموده است و ولایت آنها به ولایت خدا وابسته می‌باشد.

همانطور که شیعه نیز قائل است رسول اکرم و ائمه معصومین (علیهم السلام) بنده خدا می‌باشند و هر آنچه که در اختیار دارند از جانب خداوند می‌باشد و خدا به آنها اعطا کرده است و آنها از خود به تنهایی هیچ ندارند.

 

نتیجه

از آنچه که تا کنون ذکر گردید، آشکارا روشن می‌گردد که:

1-      قرآن کریم مسأله ولایت و سرپرستی بر مؤمنین را به طور دقیق و در آیات مختلف تبیین نموده است.

2-      معنای ولایت که در این آیه از آن سخن به میان آمده است، همان سرپرستی، صاحب اختیار بودن می‌باشد.

3-      ولایت در دیدگاه قرآن کریم تنها برای عده‌ای خاص اثبات گردیده و از دیگران نفی شده است.

4-      از منظر قرآن، مقام ولایت بر مؤمنین در اصل مختص به خداوند است و ولایت سایر افراد هنگامی پذیرفته است که خداوند آن را در اختیار آنان قرار داده باشد.

5-      مؤمنین باید در تمامی امور به ولی خویش مراجعه نمایند و از او پیروی نمایند و او را الگوی خویش قرار دهند.

سلام

لصفا با درج نظرات خود ِ من را در پیشرفت این وبلاگ  یاری سازید .

واقعيت ‏بعثت از نگاه اهل بيت عليهم السلام

واقعيت ‏بعثت از نگاه اهل بيت عليهم السلام
 

 

نگاهى به احاديث‏ بعثت

ايراد ما به احاديث ‏بعثت

واقعيت ‏بعثت از ديدگاه شيعه

نظر ما  پيرامون بعثت پيغمبر (ص)

 

بعثت پيغمبر اسلام يا برانگيخته شدن آن حضرت به مقام عالى نبوت و خاتميت، حساس‏ترين فراز تاريخ درخشان اسلام است. بعثت پيغمبر درست در سن چهل سالگى حضرت انجام گرفت. پيغمبر تا آن زمان تحت مراقبت روح القدس قرار داشت، ولى هنوز پيك وحى بر وى نازل نشده بود. البته قبلا علائمى ازعالم غيب دريافت مى‏داشت، ولى مامور نبود كه آن را به آگاهى خلق هم  برساند.

ادامه نوشته

خاتميّت پيامبر اسلام

خاتميّت پيامبر اسلام

اسلام كاملترين و آخرين دين الهي و پيامبر آن آخرين رسول الهي است و بعد از پيامبر اسلام پيامبر ديگري نخواهد آمد. همه مسلمانان بر اين عقيده اجماع و اتفاق نظر دارند و تا به حال هيچ مسلماني منكر اين عقيده نبوده است. علاوه بر اتفاق نظر مسلمانان، قرآن و احاديث قطعي اصل خاتميّت پيامبر اسلام را اثبات مي‏كند.

 

ادامه نوشته

پیامبر اکرم

 

 

وضع عمومى ایران مقارن ظهور اسلام

 

کتاب: فروغ ابدیت، ج 2، ص 99

نویسنده: جعفر سبحانى

براى بدست آوردن ارزش نهضتى که پیامبر اسلام(ص) بنیانگذار آن بود، لازم است و لو در حد اجمال با اوضاع دو محیط آشنا شویم:

1- محیطى که اسلام در آنجا پیدا شد و رشد و نمو کرد.

2- محیط بیرون از جهان اسلام.

برای دیدن کل مطلب رو ی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

مقام و منزلت کعبه نزد اقوام مختلف

 

کعبه در نظر امت‏هاى مختلف مورد احترام و تقدیس بود.

مثلا هندیان آنرا تعظیم مى‏کردند و معتقد بودند به اینکه روح‏«سیفا»که به نظر آنان اقنوم سوم است،در حجر الاسود حلول‏کرده،و این حلول در زمانى واقع شده که سیفا با همسرش ازبلاد حجاز دیدار کردند.

و همچنین صابئینى از فرس و کلدانیان،کعبه را تعظیم‏مى‏کردند،و معتقد بودند که کعبه یکى از خانه‏هاى مقدس‏هفتگانه است-که دومین آن مارس است،که بر بالاى کوهى دراصفهان قرار دارد.و سوم،بناى مندوسان است که در بلاد هندواقع شده است.چهارم نوبهار است که در شهر بلخ قرار دارد.

پنجم بیت غمدان که در شهر صنعاء است،و ششم کاوسان‏مى‏باشد که در شهر فرغانه خراسان واقع است.و هفتم خانه‏اى‏است در بالاترین شهرهاى چین و گفته شده که کلدانیان معتقدبودند کعبه خانه زحل است،چون قدیمى بوده و عمر طولانى‏کرده است.

فارسیان هم آن را تعظیم مى‏کردند،به این عقیده که روح‏هرمز در آن حلول کرده.و بسا به زیارت کعبه نیز مى‏رفتند.

یهودیان هم آن را تعظیم مى‏کردند،و در آن خدا را طبق دین‏ابراهیم عبادت مى‏کردند،و در کعبه صورت‏ها و مجسمه‏هایى‏بود،از آن جمله تمثال ابراهیم و اسماعیل بود که در دستشان‏چوب‏هاى ازلام داشتند.و از آن جمله صورت مریم عذراء ومسیح بود،و این خود شاهد بر آن است که هم یهود کعبه را تعظیم مى‏کرده و هم نصارا.

عرب هم آن را تعظیم مى‏کرده،تعظیمى کامل و آن راخانه‏اى براى خداى تعالى مى‏دانسته و از هر طرف به زیارتش‏مى‏آمدند.و آن را بناى ابراهیم مى‏دانسته،و مساله حج جزء دین‏عرب بوده که با عامل توارث در بین آنها باقى مانده بود.

تاریخ تحلیلى اسلام جلد 2 صفحه 119

رسولى محلاتى