یا رسول الله

تشیع و تاریخچه آن
اگر بخواهیم به شناختی مبتنی بر حقیقت نسبت به شیعه دست پیدا کنیم، پیش از هر چیز لازم و واجب است تا اسلام را نيکو بشناسیم و سپس تشیع را بر اساس آن تعریف نماییم. اسلام، ایمان داشتن به الوهیت، وحدانیت و ربوبیت ذات مقدس خداوند و سپس بر مبنای این اعتقاد، ایمان داشتن به تمامی رسولان تا خاتمشان (پیامبر اسلام، حضرت محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم)) و ایمان داشتن به احکام اسلام (که بر آمده از سنت پیامبر است) و ایمان و تصدیق قرآن (کتاب آسمانی مسلمانان) و همچنین عقیده داشتن به معاد، حساب، ثواب و عقاب روز قیامت میباشد و تشیع آنست که بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مصدر دریافت عقاید و معارف و احکام اسلام، اهل بیت آن حضرت هستند. شیعه کسی است که در تمام امور چه با زبان و چه با عمل، مطیع و فرمانبردار معصومین (نبی اکرم و اهل بیت (علیهم السلام)) باشد و به فرمان عقل و فطرت الهی خویش، پا جای پای آنها بگذارد.
چون به قاموس شیعه مینگریم، درمییابیم که در دیدگاه آنها شیعه واقعی کسی است که در همه کارها از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و به دنبال ایشان از امیر المؤمنین، علی (علیه السلام) و سایر ائمه، پیروی نماید که به حق، یک نور واحد و پیروان صدیق پیامبرند و همانند نفس شریف ایشان از هرگونه خطا و اشتباه مصونند.
شیعه در لغت به معنی پیرو میباشد و چون اولین امام و مقتدای شیعیان پس از نبی گرامی اسلام، امیر المؤمنین، علی (علیه السلام) میباشد، لذا این گروه را به آن بزرگوار منتسب مینمایند و در تمامی جهان با نام شیعه علی (علیه السلام) به معنای پیرو علی (علیه السلام)، شیعیان را میشناسند. اما به راستی ریشه این اعتقاد و این طرز تفکر در کجاست و در کدامین صفحه تاریخ، اولین اثر آن به چشم میخورد؟
از لحاظ شریعت از همان اوان ظهور و بعثت نبی مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم)، حضرت در مواقف مختلف، از یوم الانذار و دعوت خویشاوندان نزدیک خود به اسلام گرفته تا غدیر و اعلان ولایت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (علیه السلام) در محل غدیر خم، بارها و بارها مردم را به رجوع به اهل بیت دعوت نمود و ولایت و جانشینی آنها را پس از خود و از جانب خداوند ابلاغ فرمود. حتی بنا بر سخنان اهل تسنن اولین شخصی که واژه شیعه را به کاربرد، شخص رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بود که در موارد متعدد این کلمه را در مورد پیروان امیر المؤمنین (علیه السلام) استفاده نمود که ذکر چند مورد از آنها مفید فایده است(1):
1- جابر ابن عبدالله انصاری - یار و صحابی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) - گوید: "در خدمت نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بودیم که امیر المؤمنین (علیه السلام) وارد شد. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: "قسم به کسی که جانم در دست اوست، این فرد و شیعیانش (پیروانش)، در روز قیامت رستگارانند."(2) و (3) سپس آیه 7 سوره بینه نازل شد."
2- ام سلمه - همسر پیامبر - نقل میکند که نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: "ای علی، تو و اصحابت در بهشتید، تو و شیعیانت در بهشتید."(4) و (5)
حال، انصاف را در مورد افرادی که شیعه و اختصاص آن به پیروان امیر المؤمنین (عليه السلام) را، در زمان عثمان (خلیفه سوم اهل تسنن) میدانند و یا آنرا، ساخته دست ایرانیان میپندارند، قاضی قرار میدهیم. از آنچه که ذکر شد و روایتی منتسب به رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمود امت من به 73 فرقه تقسیم میشوند و تنها 1 فرقه بر حقند (این روایت مورد اتفاق فرق اسلامی است)، نتیجه میشود که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) در زمان حیات خویش، واقف به اختلاف امت بعد از خویش بوده است و هماره سعی بر آن داشته تا مشخصات صراط مستقیم و راه صحیح و ویژگیهای آن را تبیین نماید تا حقجویان و واقعنگران، حتی اگر قرنها بعد، دیده خود را به روی سیره و سنّت او گشودند، بتوانند متمسک به ریسمانی محکم گردند و بر صراط مستقیم حق قدم گذارند.
عدهای دیگر از کینهتوزان و یا غافلان، تشیع را زاییده اوهام عبدالله بن سبای یهودی میدانند که نه تنها بنابر دلایل ذکر گردیده، انتساب بنیانگذاری تشیع به رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و به امر الهی (چرا که طبق نص صریح قرآن، آن حضرت از جانب خود، چیزی نمیگوید)، روشن گردید؛ بلکه در جواب این عده میتوان گفت که اگر به قول شما تشیع دستپرورده این یهودیزاده به اسلام گرویده باشد، پس چرا در این مکتب، از او نه تنها به خوبی یاد نمیشود بلکه در برخی کتب روایی شیعی، او ملعون و مغضوب حق ذکر گردیده و حتی برخی از علمای شیعی جعلی بودن و عدم وجود خارجی او را با براهین قطعی اثبات نمودهاند؟
ما شیعیان همواره و در تمامی مراحل از درگاه خداوند مسألت داریم که حق را فرارویمان قرار دهد و ما را از دام تعصبات کورکورانه محفوظ بدارد و چراغ عقل را روشنیبخشمان نماید.
« و السّلام علی من اتّبع الهدی »
عاشورا و عصر امروز
دیگر بار، محرم فرا رسید و دلهای احرار و آزادگان جهان به سوی حسین بن علی (علیه السلام) متمایل گشت و چشمانشان به واقعه عاشورا دوخته شد؛ واقعهای که 1362 سال از وقوع آن میگذرد؛ اما هنوز، هر سال در سالگشت وقوع آن، نه تنها مسلمانان و شیعیان، بلکه تمامی آزادگان را به سوی خویش جلب میکند. اما به راستی چرا پس از 13 قرن، همچنان محرم با یاد حسین بن علی (علیه السلام) گره خورده و هنوز عاشورا از صفحه تاریخ کنار نرفته است؟ چرا هر ساله در سالروز قیام حسینی، مسلمانان گرد هم میآیند و در عزای حسین بن علی (علیه السلام) و یارانش مغموم میشوند؟ و چرا این واقعه تاریخی همچون صدها و هزاران رویداد تاریخی دیگر، به دست فراموشی سپرده نشده است؟ اینها همه سؤالهایی است كه در سر آغاز تأمل در قیام عاشورا به ذهن خطور میکند. ما در این مجال در جستجوی یافتن حقیقت جاودانگی قیام عاشوراییم و اینکه آیا پس از گذشت 13 قرن و پای نهادن در عصر کنونی، باز هم بشریت نیازمند عاشوراست تا یاد آن را حفظ کند و یا اینکه واقعه عاشورا، واقعهای محدود به برههای خاص از دوران زندگی انسانهاست و بازنگری عاشورا و تجدید یاد و خاطره آن، صرفا امری عاطفی و غیر معقول است؟
در ابتدا به بررسی این موضوع میپردازیم که هر چند این واقعه عظیم پس از سالیان متمادی، همچنان باقی است؛ اما آیا میتوان فرض نمود که در قرون آینده، و پس از سپری شدن مدت زمانی دیگر، به دست فراموشی سپرده شود و یا اینکه فرض فراموشی این قیام، فرضی است باطل؟
آنچه در اولین نظر و مطالعه در واقعه عاشورا به چشم میخورد و جلب توجه مینماید، انگیزه ماورای مادی این جنبش عظیم است. حسین بن علی (علیه السلام) از سر آغاز قیام خویش و حرکت از مدینه، و حتی قبل از آن، نه تنها به عدم پیروزی مادی خویش آگاه بود؛ بلکه از شهادت خود و اسارت خاندانش اطلاع داشت و بارها، از طریق اخبار غیبی توسط پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و علی (علیه السلام) از شهادت خویش با خبر گشته بود؛ و این نکتهای بود که افراد مختلف نیز در مواقف متعدد، با او در میان میگذاشتند؛ اما او همچنان بر هدف خویش که انجام وظیفه خطیر الهی و احیای دین و سنت نبوی بود، اصرار میورزید. آیا انگیزه جاه و مقام برای قیامی که از نقطه آغاز، سرانجام آن یعنی کشته شدن در راه حق مشخص است، قابل تصور است؟
از سوی دیگر این انگیزه و نیت خدایی قیام حسین (علیه السلام) و اصحابش در لحظه به لحظه این واقعه به چشم میخورد؛ از سبقت گرفتن اصحاب برای شهادت از یکدیگر گرفته تا جان باختن طفل 6 ماهه حسین (علیه السلام) در راه حق و تا آخرین لحظات حیات، امام حسین (علیه السلام) که نه تنها تمام هستی خود را در راه حق، جانانه واگذار نموده است، بلکه هنوز هم خویشتن را تسلیم حق میداند و زیر لب زمزمه میکند: "الهی رضا بقضائک، تسلیما لامرک، لا معبود سواک".
حال اگر این انگیزه عمیق الهی را که در آن ذرهای غیر خدا راه ندارد، در کنار این آیه شریفه قرآن "کل من علیها فان و یبقی وجه ربک" قرار دهیم که در آن خداوند جاودانگی هر آنچه را که به او پیوند زده شود و یا به عبارت دیگر، در تمام ابعاد، الهی شود را تضمین میکند، به روشنی مشخص میگردد که حتی فرض کم رنگ شدن حماسه حسینی هم وجود ندارد، چرا که لحظه به لحظه آن با حی لا یموت، پیوند خورده است؛ هم او که همه غیر از او فنا پذیرند.
انگیزه الهی عاشورا که در آن ذرهای غیر خدا راه ندارد، سبب شده است که اهداف عاشورا و قیام ابا عبدالله، اهدافی مطابق فطرت و سرشت تغییر ناپذیر انسانی گردد. و مگر ممکن است که روزگاری از ایام زندگی بشر، انگیزه ظلم ستیزی و آزادی از قید و بند ظلم از صفحه جان آدمی خارج شود و یا عشق به مبدأ خلقت در میان آدمیان فراموش گردد. پس همین پیوستگی عاشورا و فطرت انسانی، خود سبب تضمین عاشورا، نه تنها پس از 13 قرن، بلکه تا آخر زندگی بشر است.
دامنه وسیع اثرات اجتماعی و فردی این قیام الهی که نه تنها پیروان سید الشهدا را تحت تاثیر قرار داده، بلکه سبب بیداری و تأثیر پذیری احرار و آزادگان جهان نیز گردیده است؛ ریشههای این فرهنگ و پیام جاودانه را در دل تاریخ مستحکم نموده است و تا زمانی که این اثرات عمیق و وسیع، در گستره تاریخ باقی و پابرجاست، نام و یاد حماسه سازان کربلا نیز پایدار خواهد بود.
از آنچه تا کنون مورد بررسی اجمالی قرار گرفت، به وضوح مشخص میشود که فراموشی این واقعه عظیم، هرگز متصور نیست. حال باید ببینیم که آیا امروزه نیز ما نیازمند بازنگری و مرور این قیام خونین هستیم و یا در خم و پیچهای دنیای صنعتی مدرن، عاشورا پاسخگوی نیاز بشر قرن 20 نمیباشد؛ و اگر این نیاز هنوز پا بر جاست، تأثیر نگرش صحیح به عاشورا در عصری متفاوت با آن چیست؟
اسلام از همان آغاز تبلیغ، اصلیترین برنامه خویش را رهایی آدمی از قید طاغوت و بندگی و اطاعت غیر خدا، معرفی نمود و بر آن پافشاری نمود. به همین خاطر مستکبران و مشرکان که منافع خویش را در خطر میدیدند، و تعارض آشکار اسلام با اهداف و مطامع خویش را دریافته بودند، هماره بر آن تاختند. اما رهبری الهی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و امدادهای الهی مانع به ثمر نشستن کوششهای آنان میشد. از طرف دیگر، مسلمین نیز آنان را دشمن آشکار دین خویش میدانستند و در راه مبارزه با آنان، هرگز کوتاه نمیآمدند. اما پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، روش خویش را تغییر دادند و شروع به استحاله و تغییر تدریجی این دین الهی از درون و وارونه جلوه دادن تعالیم آن و افزودن خرافه به آن نمودند؛ تا جایی که پس از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، رفته رفته تمام ارکان قدرت را به دست گرفتند و آنچه در عصر نبی گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم)، از انجام آن عاجز بودند، امروز در زیر پوشش ظاهری اسلام و به نام دین، انجام میدادند و هرچه زمان گذشت، بخشهای بیشتری از دین خدا را زیر و رو کردند؛ تا آنجا که در حدود 50 سال پس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، کسی مانند یزید، به نام امیرالمومنین و نه خلیفه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بلکه به عنوان خلیفة الله، زمام همه چیز اسلام و مسلمانان را بر عهده گرفت و مردم باید فرامین او را هرچه که باشد، به عنوان دین اطاعت کنند. و یا اگر بهتر بگوییم، یزید در مسند الوهیت نشسته و فرمان او برای به منجنیق بستن کعبه و آتش زدن آن اطاعت میشود و عاملان آن، هیچ احساس گناه ندارند. در چنین شرایطی بود که امام حسین (علیه السلام) با آگاهی تمام، پای در میدان نهاد و هدف خویش را اسلام حقیقی و پیراستن خرافهها و گزافههای اضافه شده به آن و بازگرداندن آن به مجرای صحیح اولیه و آسیب زدایی عنوان نمود. با ذکر این مقدمه، این نکته واضح و آشکار میگردد که قیام حسینی تنها در یک پیکار و ستیز میان اقلیت حق و اکثریت باطل، خلاصه نمیشود؛ بلکه خود چشمه جوشان معرفتی و شناختی است و دارای یک پیام جاودانه الهی و انسانی و به وجود آورنده یک معیار ابدی است که در تمامی اعصار عمل نمودن به آن، سبب کوتاه شدن دست مستکبران و ظالمان از دامان اسلام و انسانیت انسان میگردد. و لذا بارها و بارها شنیدهایم که اسلام بقای خویش را مرهون مجاهدتهای سید الشهداست و این همان مفهوم حدیث نبوی است که "حسین منی و انا من حسین" امروز دشمنان هجوم همه جانبه خویش را به اسلام ادامه میدهند و تنها راه مبارزه با اسلام را تغییر اصول و مبانی اسلامی میدانند و از سوی دیگر هوا و هوس آدمی، همواره انسان را در بند خود اسیر مینماید. پس امروز نیز ما به ماهیت پیام و قیام سید الشهدا نیازمندیم تا اسلام اصیل و به دور از پیرایه را که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) به عالمیان عرضه نمود را درک نماییم و آنرا حفظ کنیم و باورهای خویش را از هر گونه جهالت و ضلالت به دور نگه داریم و درون انسانی خویش را از بند برهیم تا بدین وسیله مقدمات برپایی نظام جهانی مبتنی بر عدالت و بر پایه تعالیم جهانشمول اسلام را فراهم آوریم و راه را برای حکومت جهانی مهدی موعود (عجل الله تعالی فرجه الشریف) هموار کنیم. در حقیقت، قیام حسینی در عصر حاضر و در فضای غبار آلود تبلیغاتی موجود، هر چه بیشتر مرز حق و باطل را تبیین مینماید و دوباره فطرت مدفون شده بشر را که در زندگی مادی غوطهور است بیدار میکند. پس نه تنها نیاز بشر در عصر حاضر به قیام عاشورا از بین نرفته است، بلکه فزونی یافته است.
از سوی دیگر، به طور کلی امام معصوم را تجسم دین الهی میدانند. آنچه که او انجام میدهد، اگر مینشیند و یا قیام میکند، میگوید یا سکوت مینماید، میجنگد یا صلح میکند و خلاصه هر عمل و یا ترک کاری توسط او، چون آیهای از قرآن و سخنی از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است. پس اگر اسلام محدود به زمان و عصر نبوی نیست و برنامهای جاودانه تا آخر حیات و روزگار بشری در این جهان دارد، متن اسلام که همان آیات قرآن، سیره و کلام پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) و گفتار و عملکرد امام معصوم است نیز تا آخرین مرحله زندگی بشر و تا فرارسیدن قیامت، همواره قابل تأمل و نتیجهگیری و استخراج برنامه زندگی است. پس باید همواره نیاز زمان و احتیاجات زندگی بشر در هر عصری را شناخت و با مراجعه به متن دین، آنرا برطرف نمود و لذاست که باید در فهم گفتار و رفتار امام کوشید. چرا که بر طبق حدیث شریف ثقلین، امام همسان قرآن است. اگر هر آیه از قرآن، بطون فراوان و عمق بسیار دارد که انسان به میزان تأمل و تعمق در آن (البته از راه صحیح آن) از آن بهره میگیرد، عملکرد امام نیز همسان قرآن، به گونه ایست که آدمی قادر است با تأمل و دقت بیشتر، معانی تازهای را از آن دریابد. واقعه عاشورا هم از این مورد مستثنی نیست و فرهنگ عاشورا، امروز هم پایه و اساس فرهنگ تشیع است؛ و امروز نیز بازنگری در آن میتواند پیام آور معرفتهای تازه باشد.
آری، اگر کربلا در زنجیره پیوسته و متصل اسلام نبود، این زنجیر از هم میگسست و متمسک به آن به عمق چاه ضلالت و جهالت و خرافه پرستی، همان جایی که به برکت ظهور اسلام از آن رها شده بود، میافتاد. امروز هم به برکت کربلاست که غبار جهل و گمراهی از اسلام زدوده میشود؛ و گر نه، پس از گذشت این همه سال، بارها و بارها اسلام تحت القائات دشمنان از مسیر خود خارج شده بود.
همانگونه که در بخشهای قبل هم اشاره شد، در بررسی قیام عاشورا، تاثیرات عمیق این قیام تنها در مسلمانان و شیعیان خلاصه نمیشود؛ بلکه آزادگان زیادی در برابر عظمت قیام حسینی، سر تعظیم فرود میآورند و خود را شاگرد این مکتب نام میبرند. ما در قسمت بعدی بخشی از تأثیرات اجتماعی و فردی این حماسه را بررسی مینماییم. (اما ذکر تمامی این موارد، خارج از محدوده و مجال این بررسی است.)
1- تأثیرات اجتماعی: قیام حسین بن علی (علیه السلام) و اصحابش منشأ برکات فراوان اجتماعی چه در عصر خود و چه در دورانهای بعد شد. که از جمله این تأثیرات، به موارد زیر میتوان اشاره نمود:
الف) رفع جهالت و ضلالت مردم: همان طور که در عبارات مختلف و در زیارات گوناگون آن حضرت آمده است (از جمله در زیارت اربعین)، شاخصترین پیام اجتماعی و پیامد قیام سید الشهدا، نجات مردم از جهالت و گمراهی است. آن حضرت با قیام آگاهانه خود مرز میان حق و باطل را که به وسیله مستکبران رفته رفته کم رنگ شده و از بین میرفت، هر چه بیشتر تبیین نمود و ملاک حق و حقیقت را آشکار کرد. جهل ستیزی عاشورا نه تنها باعث بیداری مسلمین شد، بلکه افراد اهل کتاب بسیاری را نیز روشنی بخشید. تا جایی که برخی نمایندگان دول غیر اسلامی در دربار یزید و همچنین برخی از راهبان معتکف در دیرها را از خواب غفلت بیدار نمود و به سوی حقیقت رهنمون شد. و البته که اشعه های درخشان این موج بیداری، همچنان هم ادامه دارد و آزادگان جهان را رهبری میکند. در عصر حاضر نیز این خط سرخ شهادت حسین بن علی (علیه السلام) و اصحابش، خود به تنهایی گواهی بر صدق مدعای اسلام و تأییدی بر حقانیت آن است. آری، عاشورا، معیار اول خود را عقلانیت و جهلزدایی معرفی میکند و بارزترین هدف خود را آگاهی مردم بر میشمرد. اگر این قیام، بر حق نبود و تنها با تحریک احساسات مردم، خود را پابرجا نگه داشته بود، و از عواطف آنان سوء استفاده مینمود، هرگز نمیتوانست مردم را به عقلگرایی فراخواند و موجب آگاهی عمومی شود.
ب) خیزش عمومی: پس از وقوع عاشورا و به دنبال آگاهی عمومی و در امتداد راه عاشورا، قیامهای متعددی بر ضد ظلم، چه در همان روزگار و چه در دورانهای بعد، به وقوع پیوست که از مهمترین آنها در آن روزگار، قیام مردم مدینه است. قیامی که برپاکنندگان آن به پیروزی نمیاندیشیدند و تنها به خاطر وظیفه بپاخواسته بودند. در دورانهای بعد نیز قیامهای متعدد اسلامی و غیر اسلامی، با پشتوانه کربلا به وقوع پیوست که آموزه های کربلا را مبنای خویش قرار داده بودند. در طول تاریخ، قیامهای متعدد مادی و یا دینی موجب خیزش مردم در برابر ظلم و ستم گردیده است. اما اثرات تعداد زیادی از آنها یا تنها محدود به عصر خویش بوده است و یا فقط از عواطف و احساسات مردم، استفاده نمودهاند که پس از مدتی فرونشسته است، اما عاشورا بر پایه اصول انسانی و انگیزه الهی همگان را به قیام فرا میخواند.
ج) حرکت و اقدام تنها برای خدا: مهمترین تأثیر قیام کربلا چه در بعد اجتماعی و چه در بعد فردی، عمل نمودن تنها و تنها به خاطر خداست و تنها او را دیدن و از غیر او چشم پوشیدن. حسین بن علی (علیه السلام) در راه خدا همه هستی خویش را فدا نمود و حتی راه پیروزی را نیز شرط قیام خود نمیدانست. تا جایی که در شب عاشورا به تمام یاران و خاندان خود فرمود: "اینها تنها با من ستیزه دارند، شما تاریکی شب پیش گیرید و بروید و بدانید هر که از شما فردا در این وادی باشد، کشته خواهد شد." و هم او بود که در کوران سختترین حوادث فرمود: "بر من آسان است، چرا که در مقابل دیدگان معبود است."
2- تاثیرات فردی: از دیگر تأثیرات عاشورا، تأثیرات فردی آن است. قیام حسینی، از اصلاح شرایط اجتماعی، اصلاح فرد فرد اجتماع را دنبال میکند، بلکه با به جای گذاردن تأثیرات عمیق فردی راه را برای اصلاح اجتماع فراهم میآورد؛ که از مهمترین این تاثیرات میتوان به موارد زیر، اشاره نمود:
الف) ترک نمودن گناه و عمل نمودن به اوامر الهی: هر مسلمان، هر شیعه و هر آزاده، هنگامی که در کنار خوان پر برکت عاشورا مینشیند، و به اندازه ظرفیت خویش از آن بهره میگیرد، به میزان ظرفیت و تعمق او، تا مدتی این اثر در وجود او شعلهور است و او را نه تنها از ارتکاب معاصی و تخلف از امر الهی باز میدارد، بلکه تلخی گناه را احساس میکند و شیرینی اطاعت را در وجود خویش درمییابد. صدق این مدعا، هنگامی به اثبات میرسد که طالب حقیقت، لختی، خویشتن را به این وادی بسپارد.
ب) آزادگی و حریت: پس از گذشت سالیان متمادی، هنوز نغمه حسین (علیه السلام) که بانگ بر میآورد: "اگر دین ندارید، در دنیای خود آزاده باشید"، جهان و جهانیان را به سوی خویش دعوت میکند. هنوز هم پیام حسین (علیه السلام) ادامه دارد و امروز نیز هرگونه ذلت و خواری اطاعت از ظالم را از دامان خود و پیروانش دور مینماید. آزادی از بند بندگی غیر حق و سر بر آستان حق ساییدن، یکی از پیامهای قیام حسینی است که امروز نیز محک و معیار شناخت اسلام اصیل و حفظ انسانیت انسان، در عصر حاضر میباشد و چنین است که دلدادگان حسین (علیه السلام) از هر کیش و مذهب و آیین، با اقتدای به او، خویشتن را از ذلت بندگی غیر خدا میرهانند.
ج) صبر و استقامت: شیعیان و به طور کلی بازنگران واقعه عاشورا، چنان تأثیری از صبر و استقامت حسین ابن علی (علیه السلام) پذیرفتهاند که در سختترین حوادث و ناگواریهای زندگی که عرصه بر آنان تنگ میشود و بردباریشان به انتها میرسد، از امام و رهبر خویش یاد میکنند و بدین وسیله، خود را تسکین داده و تحمل سختیها را بر خویش آسان مینمایند. هم او که سه شبانه روز در صحرایی سوزان، در محاصره آب قرار گرفت و به سختترین صورت، در معرض تشنگی بود. هم او که در برابر چشمانش، طفل 6 ماههاش را کشتند و فرزند جوان او را که مجمع خصائص انسانی و شبیهترین مردم چه از لحاظ ظاهر و چه از نظر خصوصیات اخلاقی به پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) بود نه تنها کشتند، بلکه بدنش را نیز پاره پاره کردند؛ اما حسین (علیه السلام) در تمامی این وقایع فجیع، زبان به ناسپاسی نگشود و تنها ذکر حق، التیام زخمهای قلب شریفش بود.
پس همانگونه که ذکر شد، نیاز بشر به آموزههای عاشورایی پس از گذشت قرنها و پای نهادن به عصر تکنولوژی، نه تنها از بین نرفته است، بلکه روز به روز فزونتر میگردد؛ چرا که بشر به موازات پیشرفتهای مادی خویش، باید از نظر اصول انسانی و معنوی توسعه یابد که این توسعه معنوی انسانی، او را در ادامه راه کمک مینماید و آدمی را به هدف اصلی زندگی، که همان گام نهادن در مسیر کمال و رسیدن به قرب الهی است، رهنمون میشود. عاشورا نیز با ابعاد فرا زمانی خود، امروزه عهدهدار چنین مسئولیت خطیری است. اگر آدمی در 1300 سال پیش هنوز بسیاری از کارهای حسین بن علی (علیه السلام) را درک نمینمود، اما امروزه با احساس نیاز خود و با غور و تأمل خود در این مقطع حساس تاریخ، میتواند بر جراحت روزمرگی و غفلت از مبدأ و منتهای خود، مرهم نهد و ارزش قیام حسینی را با تعقل و تأمل خود و در حد توان درک نماید.
اما بزرگداشت قیام عاشورا توسط شیعیان و اقدام به بر پایى مجالس سوگواری و گریه نمودن در مصائب اهل بیت را از زاویه ای دیگر نیز میتوان نگریست که به اختصار به آن اشاره مینماییم:
همان طور که همه میدانند، روح، اساس و بنیان وجود آدمی است و جسم انسان کاملا در تحت سیطره روح است. ماهیت روح نیز با ماهیت جسم که مادی است تفاوت دارد و روح موجودی غیر مادی و مجرد است. به همین دلیل است که پیوند روحانی به مراتب عمیقتر و دارای ژرفای بیشتری نسبت به پیوند مادی و روابط جسمانی است. حال این پیوند چگونه حاصل میگردد؟ پیوند روحانی هنگامی میان دو شخص برقرار میگردد که هر دو دارای ارزشهای یکسان الهی و انسانی باشند. رابطه و پیوند میان شیعه و ائمه طاهرینش، یک پیوند روحانی و یک رابطه معنوی است و شیعه، حیات انسانی و معنوی خویش را مدیون آن ذوات مقدسه میداند. همان گونه که ذکر شد، ماهیت این وابستگی و پیوند، بسیار عمیقتر از پیوند مادی است، لذا هیچ جای تعجب ندارد که شیعیان در رثای محبوبان الهی خویش، مغموم و عزادار گردند چرا که رابطه روحانی آنان، همچنان نیز بر قرار است و به مصداق: "ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون"، شیعیان با ائمه خویش حتی در زمان حال، رابطهای عمیق دارند (و البته که رابطه معنوی و روحانی، امری فرای زمان و مکان است).
و نیز به همین دلیل است که شیعیان در ماتم اولیای خود اشک میریزند. اما برای گریستن، فلسفهای دیگر نیز وجود دارد؛ و آن اینکه گریستن وسیلهایست برای تقویت محبت و محبت و دلدادگی، موجبات تبعیت از محبوب را فراهم میسازد و پیروی، همرنگی و سنخیت میآورد که این سنخیت، خود نیز موجب تقویت محبت میگردد. پس گریه از محبت منشأ میگیرد و خود نیز موجب تقویت محبت میشود و چنین است که انسان با دلدادگی به اولیای حق، گام در مسیر قرب الهی میگذارد و لحظه به لحظه، به سوی کمال سیر میکند. آری، درست است که گریستن تنها وسیله تقویت محبت نیست، اما در گریستن، نکتهای لطیف، نهفته است. ابراز و تقویت محبت وقتی کامل است و ادعای مدعی هنگامی صادق، که محب به غیر از حب محبوب، چیز دیگری به دل راه ندهد و هر آن چیز غیر از آن را از دل برون کند. گریستن این رسالت را به خوبی انجام میدهد و زنگار دل و باطن آدمی را میزداید و درون را صیقل میدهد و این خالص ساختن، جان آدمی را آماده تأثیرپذیری از والاترین انسانها مینماید.
پس امروز نیز بشریت، باید عاشورا و قیام حسینی را زیر ذره بین عقل و منطق قرار دهد و نیازهای فراوان فکری، عقیدتی و انسانی خود را در پرتو آن جستجو نماید تا در سایه این کنکاش، هر چه بیشتر در راه بهبود حیات معنوی و مادی خویش قدم گذارد و درون و برون خویش را از قید و بندهای خرافی، پالایش نماید.
"او كالّذي مرّ علي قرية وهي خاوية علي عروشها قال انّي يحيي هذه الله بعد موتها فاماته الله مائة عام ثمّ بعثه قال كم لبثت قال لبثت يوماً او بعض يوم قال بل لّبثت مائة عام فانظر الي طعامك و شرابك لم يتسنّه و انظر الي حمارك و لنجعلك آية لّلنّاس وانظر الي االعظام كيف ننشزها ثمّ نكسوها لحما فلمّا تبيّن له قال اعلم انّ الله علي كلّ شي قدير."( بقره/ 259)
يا چون آن كس كه به شهري كه بامهايش يكسر فرو ريخته بود، عبور كرد؛ [و با خود مي] گفت: "چگونه خداوند، [اهل] اين [ويرانكده] را پس از مرگشان زنده مي كند؟" پس خداوند، او را [به مدّت] صد سال ميراند. آنگاه او را برانگيخت، [و به او] گفت: چقدر درنگ كردي؟ گفت: يك روز يا پاره اي از روز را درنگ كردم. "[نه] بلكه صد سال درنگ كردي، به خوراك و نوشيدني خود بنگر [كه طعم و رنگ آن] تغيير نكرده است، و به دراز گوش خود نگاه كن [كه چگونه متلاشي شده است. اين ماجرا براي آن است كه هم به تو پاسخ گوييم] و هم تو را [در مورد معاد] نشانه اي براي مردم قرار دهيم. و به [اين] استخوانها بنگر، چگونه آنها را برداشته به هم پيوند مي دهيم؛ سپس گوشت برآن مي پوشانيم." پس هنگامي كه [چگونگي زنده ساختن مرده] براي او آشكار شد، گفت: "[اكنون] مي دانم كه خداوند بر هر چيزي تواناست."
"و قالت اليهود عزير ابن الله و قالت النصاري المسيح ابن الله ذلك قولهم بافواههم يضاهؤن قول الذين كفروا من قبل قاتلهم الله انّي يوفكون."( توبه/ 30)
و يهود گفتند: "عزّير، پسر خداست." و نصاري گفتند: "مسيح، پسر خداست." اين سخني است [باطل] كه به زبان مي آورند، و به گفتار كساني كه پيش از اين كافر شده اند شباهت دارد. خدا آنان را بكشد؛ چگونه [از حق] باز گردانده مي شوند؟
عزير چون وارد باغ خود شد، ديد درختها سبز و سايه آنها گسترده است و زمان برداشت ميوه آنها نزديك شده است، نغمه بلبلها گوش را مي نوازد و پرندگان به طرب آمده اند. عزير ساعتي در اين باغ بياسود و از نسيم جان پرور آن بهره مند و از تماشاي سبزه و چمن و طراوت ياس و ياسمن غرق در نشاط شد، آنگاه سبدي از انگور و سبد ديگري از انجير و مقداري نان به همراه برداشت، سوار بر الاغ خود شد و راه منزل خويش را در پيش گرفت.
عزير در بازگشت خود غرق در اسرار آفرينش و عظمت موجودات بود و آنچنان در فكر فرو رفت، كه راهش را گم كرد. چند لحظه بعد خود را در ميان ويرانه اي ديد كه از دهكده خرابي حكايت مي كرد، پراكندگي خانه هاي ويران، سقفها و ديوارهاي فرو ريخته، وجود استخوانهاي پوسيده و اسكلتهاي متلاشي شده در سكوتي مرگبار، منظره وحشتناكي را ايجاد كرده بود.
عزير از الاغ خود پياده شد و سبدهاي ميوه را كنار خود گذاشت و حيوان خود را بست و به ديوار خرابه اي تكيه داد، تا خستگي خود را بر طرف سازد و نيروي جسم و فكر خود را باز يابد. سكوت مطلق و نسيم ملايم فكر عزير را آزاد ساخت تا درباره مردگان و وضع رستاخيز ايشان بينديشد. عزير با خود فكر مي كرد كه اين بدنهاي متلاشي شده كه طعمه خاك گشته اند و ابرهاي فراوان بر آنها باريده و جريان سيل آنها را به هر سو رانده، چگونه در روز قيامت بار ديگر زنده مي شوند؟!
با ادامه اين تفكر و تامل، كم كم چشمهاي عزير گرم شد و پلكهايش به آرامي روي هم آمد عضلاتش سست گشت و در خواب عميقي فرو رفت، آنچنان كه گويا به مردگان ملحق شده است.
صد سال تمام گذشت، كودكان پير شدند و عمر پيران پايان يافت، نسل ها تغيير كردند، قصرها عوض شدند ولي عزير هنوز به صورت جسدي بي روح در خواب بود، استخوانهاي او پراكنده و اعضايش از هم گسيخته، تا اينكه خداوند اراده كرد براي مردمي كه در موضوع قيامت حيران و از درك آن عاجزند و در بيان آن اختلاف دارند، حقيقت را به نحوي آشكار سازد تا آن را با چشم ببينند و با لمس احساس كنند تا به آن يقين پيدا كنند. خدا استخوانهاي عزير را فراهم و آنها را مرتب ساخت و از روح خود در آن دميد، ناگهان عزير با بدني كامل و نيرومند از جاي برخواست بر روي پاي خود ايستاد. عزير با خود انديشيد كه از خوابي سنگين بيدار شده است. سپس به جستجوي الاغ خود پرداخت و به دنبال آب و غذا روان شد.
فرشته اي به سوي او آمد گفت: فكر مي كني چقدر در خواب بوده اي؟ عزير بدون دقت و تفكر در اوضاع گفت: يك روز يا كمتر از آن خوابيده ام.
فرشته گفت: تو صد سال است كه مانند اين اجساد در اين زمين بوده اي، بارانهاي نرم و رگبارهاي شديد بر بدنت باريده و بادهاي بسيار بر تو وزيده، ولي با گذشت اين سالهاي طولاني و حوادث مختلف مي بيني كه خوراكت سالم مانده و آب آشاميدني تو تغيير نكرده است.
اي عزير! نگاهي به استخوانهاي پراكنده الاغ خويش بيانداز، مي بيني كه اعضايش از هم پاشيده شده و خدا به زودي به تو نشان خواهد داد كه چگونه اين استخوانهاي پراكنده جمع و زنده مي شوند و روح در آن دميده مي شود. اكنون شاهد اين جريان باش تا به روز قيامت يقين پيدا كني و بر ايمانت به رستاخيز بيفزايي و خدا تو را آيتي از قدرت خود قرار داد تا شك و ترديد به رستاخيز را از ذهن مردم پاك كني و بر اعتقاد آنها بيفزايي و آنچه را از درك آن عاجز بودند بر ايشان شرح دهي.
عزير دقت كرد، ديد الاغ وي با تمام شرايط و علائم روي دست و پاي خود ايستاد و آثار زندگي در آن هويدا شد. عزير با مشاهده اين منظره گفت: "من مي دانم كه خدا بر هر چيز قادر است."
عزير بر حيوان خود سوار شد و به جستجوي راه منزل خويش پرداخت. در راه متوجه شد كه اوضاع مسير و خانه ها تغيير كرده و تصوير گذشته فقط به صورت رويايي در ذهن او وجود دارد، با دقت در مسير و تداعي خاطرات بالاخره به خانه خود رسيد. بر درب خانه پيرزني را ديد با كمر خميده و اندامي لاغر كه گذشت ايام پوست بدنش را چروكيده و بينايي چشمانش را فرو كاسته است. ولي با اين حال در برابر مصائب دوران و جريان ماه و سال هنوز رمقي در بدن دارد. اين پيرزن مادر عزير است كه عزير او را در ايام جواني و بهار زندگي رها كرده و رفته است.
عزير از پيرزن پرسيد: آيا اين خانه منزل عزير است؟
پيرزن گفت: آري اين منزل عزير است و به دنبال اين سخن صداي گريه او بلند و اشكش روان شد و گفت: عزير رفت و مردم او را فراموش كرده اند و ساليان متمادي است كه غير از تو، نام عزير را از كسي نشنيده ام.
عزير گفت: من عزيرم، خدا صد سال مرا از اين جهان به وادي مردگان برد و اكنون بار ديگر مرا به صحنه وجود آورده و زنده نموده است.
پيرزن از گفته عزير مضطرب شد و در اولين برخورد، ادعاي عزير را منكر شده، سپس گفت: عزير مرد صالح و شايسته اي بود و دعاي او همواره مستجاب مي شد. هر چيزي را كه از خدا مي خواست حاجتش بر آورده مي شد، براي هر بيماري واسطه مي شد، شفا مي گرفت. اگر تو عزير هستي از خدا بخواه بدن من سالم و چشم من بينا گردد. عزير دعا كرد و ناگهان مادر او بينايي و سلامت و شادابي خود را باز يافت. مادر به همسالان وي كه روزگار استخوانشان را فرسوده و جواني آنان را گرفته بود، اطلاع داد و گفت: عزيري را كه صد سال پيش از دست داده ايد، خدا بار ديگر او را به ما باز گردانده است. وي به همان صورت و سن و سال جواني نزد ما باز گشته است.
عزير همان مرد نيرومند با بدن سالم و قوي نزد بستگان خود حاضر شد ولي اقوام عزير او را نشناختند و منكر وي شدند و ادعاي او را دروغي بزرگ شمردند و در صدد آزمايش او بر آمدند، يكي از فرزندان عزير گفت: پدر من خالي در كتف خود داشت و با اين نشان شناخته مي شد و به اين صفت معروف بود. بني اسرائيل شانه او را باز كردند، ديدند خال هنوز باقي است و با همان اوصافي كه به خاطر داشتند و يا شنيده بودند تطبيق مي كند.
بني اسرائيل تصميم گرفتند كه براي اطمينان قلبي و رفع هر گونه شك و ترديد او را مورد آزمايش ديگري قرار دهند، لذا بزرگترشان گفت: ما شنيده ايم زماني كه بخت النصر به بيت المقدس حمله كرد و تورات را سوزاند، فقط افراد انگشت شماري و از آن جمله عزير تورات را از حفظ بودند، اگر تو عزيري، آنچه از تورات محفوظ داري براي ما بخوان.
عزير تورات را بدون هر گونه تغيير و انحراف و كم و زياد از حفظ خواند، در اين موقع بود كه بني اسرائيل، ادعاي او را تصديق و تكريم كردند و با او پيمان بستند و به وي تبريك گفتند ولي گروهي از بني اسرائيل كه در نهايت بدبختي بودند با اين وجود ايمان به حق نياوردند، بلكه به كفر خود افزودند و گفتند: "عزير پسر خداست".

پوزش پذيري از ويژگيهاي ممتاز انسان بزرگ است و پيامبر اکرم چنين بود .
ايشان فرمود: آيا به شما خبر دهم بدترينتان چه کسي است؟
گفتند: آري، اي پيامبر خدا !
فرمود: كسي كه از اشتباه در نميگذرد؛ پوزش را نميپذيريد و از لغزش چشمپوشي نميكند .
با همه تشويقهايش به اين كه اگر كسي كار بدي كرد، حتماً پوزش بخواهد، باز براي حفظ كرامت انساني دستور ميفرمود: مبادا كاري كني كه ناگزير باشي پوزش طلبي.(1)
كسي كه پوزش عذرخواه را نميپذيرد - چه پوزشگر راستگو باشد و چه دروغگو - به شفاعت من نميرسد.(2) كسي بيش از آفريدگار عذر نميپذيرد.(3)
1. بحارالانوار 16/247 / سنن نسائي /321 .
2 . عدة الداعي /214 .
3 . بحارالانوار 74/47 / مستطرفات السرائر /615 / من لايحضره الفقيه 4/353 .
منبع:
برگرفته از كتاب "نگين هستي"، تاليف حسين سيدي .

بر روي دسته شمشير رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله نوشته شده بود: «از كسي كه بر تو ستم ورزيد، بگذر.»(1)
هم خود آراسته به عفو بود و هم ديگران را به گذشت سفارش ميكرد:
گذشت كنيد! همانا عفو ، جز بر ارج بنده نميافزايد؛ پس يكديگر را عفو كنيد تا خداوند ارجمندتان كند.(2)
سيره نويسان نوشتهاند: پيامبر در هر مجلسي به عفو ديگران فرمان ميداد.(3)
هرگز به خاطر خويش، از كسي انتقام نگرفت؛ بلكه گذشت ميكرد .
مردي به خاطر خدا از ستمي كه بر او رفته نميگذرد، جز آن كه روز رستاخيز پروردگار بر ارجمندياش بيفزايد.(4)
به همه سفارش ميكرد: همديگر را ببخشيد تا كينههايتان از ميان برخيزد. (5)
1 . سنن النبي /205 / عوالي اللئالي 2/134 .
2 . شرح اصول كافي (مازندراني) 9/202 .
3 . بحارالانوار 68/401 .
4 . مستدرك الوسائل 9/7 .
5 . منيه المريد /322 .
منبع:
برگرفته از كتاب "نگين هستي"، تاليف حسين سيدي .


پيامبر اکرم بزرگوارترين فرد قبيله خود بود.(1) امام علي عليه السلام در نهج البلاغه ميفرمايد: پس به پيامبر پاكيزه ... اقتدا كن كه ... مايه فخر و بزرگي است، براي كسي كه خواهان بزرگواري است.(2)
هرگز به خاطر خودش از كسي انتقام نگرفت.(3)
با نوشيدني افطار ميكرد و غذاي سحرش هم نوشيدني بود .
انس ميگويد: پيامبر گاهي شربتي ميخورد كه هم افطارش محسوب ميشد و هم سحرش . چه بسا آن نوشيدني شير بود و يا شربتي كه در آن نان خيسانده ميشد . شبي آن را براي رسول خدا مهيا كردم؛ پيامبر دير كرد. گمان كردم منزل يكي از دوستانش دعوت است؛ پس آن را خوردم . پس از ساعتي پيامبر آمد . از بعضي همراهانش پرسيدم جايي افطار كرده يا دعوت بوده است . گفتند نه افطار كرده و نه جايي دعوت بوده است . آن شب را به گونهاي گذراندم كه فقط خدا ميداند؛ از اين اندوه كه پيامبر آن شربت را بخواهد. اما او آن شب را گرسنه خوابيد و گرسنه [روز بعد] روزه گرفت . تا اين لحظه نيز درباره آن سخني نگفته و چيزي نپرسيده است.(4)
1- جامع الصغير 1/ 87 / المعجم الاوسط 3/56 .
2- شرح مسلم (نووي) 15/92 / صحيح ابن حبان 14/196 / موارد الضمآن /521 / نظم دررالسمطين /58 .
3- نهج البلاغه، خطبه / 160 .
4- تحفه الاحوذي 6/122 / صحيح بخاري 8/16 / فتح الباري 10/440 / مسند احمد 6/223 .
منبع:
برگرفته از کتاب "نگين هستي" ، تاليف حسين سيدي.

خطبه 2
و من کلام له عليه السلام:
... وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ أَرْسَلَهُ بِالدِّينِ اَلْمَشْهُورِ وَ اَلْعَلَمِ اَلْمَأْثُورِ وَ اَلْكِتَابِ اَلْمَسْطُورِ وَ اَلنُّورِ اَلسَّاطِعِ وَ اَلضِّيَاءِ اَللاَّمِعِ وَ اَلْأَمْرِ اَلصَّادِعِ إِزَاحَةً لِلشُّبُهَاتِ وَ اِحْتِجَاجاً بِالْبَيِّنَاتِ وَ تَحْذِيراً بِالْآيَاتِ وَ تَخْوِيفاً بِالْمَثُلاَتِ وَ اَلنَّاسُ فِي فِتَنٍ اِنْجَذَمَ فِيهَا حَبْلُ اَلدِّينِ وَ تَزَعْزَعَتْ سَوَارِي اَلْيَقِينِ وَ اِخْتَلَفَ اَلنَّجْرُ وَ تَشَتَّتَ اَلْأَمْرُ وَ ضَاقَ اَلْمَخْرَجُ وَ عَمِيَ اَلْمَصْدَرُ فَالْهُدَى خَامِلٌ وَ اَلْعَمَى شَامِلٌ عُصِيَ اَلرَّحْمَنُ وَ نُصِرَ اَلشَّيْطَانُ وَ خُذِلَ اَلْإِيمَانُ فَانْهَارَتْ دَعَائِمُهُ وَ تَنَكَّرَتْ مَعَالِمُهُ وَ دَرَسَتْ سُبُلُهُ وَ عَفَتْ شُرُكُهُ أَطَاعُوا اَلشَّيْطَانَ فَسَلَكُوا مَسَالِكَهُ وَ وَرَدُوا مَنَاهِلَهُ بِهِمْ سَارَتْ أَعْلاَمُهُ وَ قَامَ لِوَاؤُهُ فِي فِتَنٍ دَاسَتْهُمْ بِأَخْفَافِهَا وَ وَطِئَتْهُمْ بِأَظْلاَفِهَا وَ قَامَتْ عَلَى سَنَابِكِهَا فَهُمْ فِيهَا تَائِهُونَ حَائِرُونَ جَاهِلُونَ مَفْتُونُونَ فِي خَيْرِ دَارٍ وَ شَرِّ جِيرَانٍ نَوْمُهُمْ سُهُودٌ وَ كُحْلُهُمْ دُمُوعٌ بِأَرْضٍ عَالِمُهَا مُلْجَمٌ وَ جَاهِلُهَا مُكْرَمٌ.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
... و گواهى دهم كه محمد (ص) بندهى او و پيامبر اوست. او را به آيين پرآوازه و نامدار و دانشى رسيده از راه روايت و آثار و منشور فراهم آمده در نوشتار و نور درخشنده و فرمان قاطع و روشن گسيل داشت تا ابرهاى شبهه را بزدايد و روشنى ها را بر كرسى نشاند و از آيات خشم الهى برحذر دارد و از عذاب بترساند .
مردم در شبانگاه ظهور اسلام اما مردم در شبانگاه طلوع محمد (ص) گرفتار فتنه هايى بودند كه رشته ى دين را گسيخته و اركان يقين را لرزانده، هر كس به سويى پناهنده و نظام زندگى درهم ريخته و راه نجات به هم آمده و نور اميدى باقى نمانده بود.
بازار هدايت بى رونق و ظلمت كورى همه گير. عاصى بر خدا و فرمانبر شيطان. كشتى ايمان در غرقاب بود و بادبان آن در سقوط و نشانه هاى آن وخيم و راههاى آن ناراه.
آرى، از شيطان فرمان مى گرفتند و در بيراهه هاى او پاى مى كوبيدند و در گندابزار او پرسه مى زدند. آنها مظهر شيطان و پرچمدار او بودند.
فتنه همچنان بيداد مى كرد و مردم را لگدكوب مى ساخت و هر دم آماده ى حمله و هجوم بود و فضايى مه آلود از سرگردانى و نادانى و گرفتارى بر سينه ها سنگينى مى نمود. آنها در برترين خانه ها (حرم الهى) و در كنار بدترين همسايگان (بت پرستان) بودند.
چه جامعه ى ناامنى كه خوابشان پريشانى و كابوس و روشنى چشمشان اشك خون بود، در سرزمينى كه دهان دانشمندان به ذلت بسته و نادانان بر كرسى احترام نشسته.
ادله خاتميت
دلايل قرآنى و روائي بر خاتميت و جهانى بودن اسلام
بهترين دليل و معتبرترين مدرك براى اثبات مطالبي چون خاتميت, قرآن كريم است . و كسى كه يك مرور اجمالى بر اين كتاب الهى بكند با كمال روشنى درخواهد يافت كه دعوت آن, عمومى و همگانى است و اختصاص به قوم و اهل نژاد و زبان معينى ندارد.
از جمله, درآيات زيادى همه مردم را بعنوان "يا ايها الناس" 1 و "يا بنى آدم "2 مورد خطاب, قرار داده و هدايت خود را شامل همه انسانها "الناس" 3 و "العالمين" 4 دانسته است. و همچنين در آيات فراوانى رسالت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله را براى همه مردم "الناس" 5 و "العالمين" 6 ثابت كرده, و در آيه اى شمول دعوت وى را نسبت به هر كسى كه از آن, مطلع شود مورد تاكيد قرار داده است 7. و از سوى ديگر, پيرامون ساير اديان را بعنوان "اهل كتاب" مورد خطاب و عتاب قرارداده8 و رسالت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله را در مورد آنان تثبيت فرموده, و اساساً هدف از نزول قرآن كريم بر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله را پيروزى اسلام بر ساير اديان, شمرده است 9.
با توجه به اين آيات, جاى هيچگونه شك و شبه اى درباره همگانى بودن دعوت قرآن كريم و جهانى بودن دين مقدس اسلام, باقى نمى ماند.
جاودانى بودن اسلام
آيات مزبور, همانگونه كه با بكار گرفتن الفاظ عام (مانند بنى آدم و الناس و العالمين) و با متوجه كردن خطاب به اقوام غير عرب و پيروان ساير اديان (مانند يا اهل الكتاب) عموميت و جهانى بودن اسلام را ثابت مى كند همچنين با اطلاق زمانى, محدوديت و مقيد بودن آنرا به زمان معينى نفى مى كند و بويژه, تعبير "ليظهره على الدين كله" 10 جاى هيچگونه شبهه اى باقى نمى گذارد. همچنين مى توان به آيه "42" از سوره فصلت, استدلال كرد كه مى فرمايد: "و انه لكتاب عزيز لاياتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه تنزيل من حكيم حميد" و دلالت دارد بر اينكه هيچگاه قرآن كريم, صحت و اعتبار خود را از دست نخواهد داد. نيز دلايل خاتميت پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله هرگونه توهمى را نسبت به امكان نسخ شدن اين دين الهى بوسيله پيامبر و شريعت ديگرى, باطل مى سازد. و نيز روايات فراوانى به اين مضمون, وارد شده است: "حلال محمد حلال الى يوم القيامه, و حرام حرام الى يوم القيامه"11. علاوه بر اينكه جاودانى بودن اسلام, مانند جهانى بودن آن, از ضروريات اين دين الهى و بى نياز از دليلى زائد بر دلايل حقانيت اسلام است .
با توجه به جاودانى بودن دين اسلام, احتمال مبعوث شدن پيامبرى كه شريعت اسلام را نسخ كند نفى مى شود اما جاى چنين توهمى باقى مى ماند كه پيامبر ديگرى بيايد كه مبلغ و مروج اسلام باشد, چنانكه بسيارى از پيامبران پيشن چنين مسئوليتى را بعهده داشته اند خواه پيامبرانى كه معاصر پيامبر صاحب شريعت بوده اند مانند حضرت لوط عليه السلام كه معاصر حضرت ابراهيم عليه السلام و تابع شريعت وى بود, و خواه پيامبرانى كه بعد از پيامبر صاحب شريعت, مبعوث مى شدند و از او تبعيت مى كردند مانند اكثر انبيا بنى اسرائيل. از اين روى, بايد موضوع خاتميت پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله را جداگانه مورد بحث قرار دهيم تا جاى چنين توهمى نيز باقى نماند.
دليل قرآنى بر خاتميت
يكى از ضروريات اسلام اين است كه سلسله پيامبران عليهم السلام با پيغمبر اسلام صلي الله عليه و آله ختم شده و بعد از آن حضرت هيچ پيامبرى نيامده و نخواهد آمد. و حتى بيگانگان نيز مى دانند كه اين موضوع, از جمله اعتقادات اسلامى است كه بايد هر مسلمانى به آن, معتقد باشد و از اين روى, مانند ساير ضروريات دين, نيازى به استدلال نخواهد داشت. در عين حال, مى توان اين مطلب را هم از قرآن كريم و هم از روايات متواتر, استفاده كرد.
قرآن كريم مى فرمايد: "ما كان محمد ابا احد من رجالكم ولكن رسول الله و خاتم النبيين" 12 و صريحاً آن حضرت را خاتم همه پيامبران معرفى مى كند.
بعضى از دشمنان اسلام درباره دلالت اين آيه بر خاتميت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله دو اشكال را مطرح كرده اند:
يكى آنكه: واژه "خاتَم" به معناى انگشترى نيز آمده است, و شايد در اين آيه هم همين معنى –انگشترى- منظور باشد.
ديگر آنكه: بفرض اينكه خاتم بهمان معناى معروف باشد مفاد آيه اين است كه سلسله "نبيين" بوسيله آن حضرت ختم شده نه اينكه سلسله "رسولان" هم ختم شده باشد.
پاسخ اشكال اول اين است كه خاتم به معناى وسيله ختم كردن و پايان دادن (ما يختم به الشى) است و انگشترى هم از اين جهت خاتم ناميده شده كه بوسيله آن, نامه و مانند آنرا ختم و مهر مى كرده اند.
پاسخ اشكال دوم اين است كه هر پيامبرى كه داراى مقام رسالت باشد داراى مقام نبوت هم هست و با پايان يافتن سلسله انبيا, سلسله رسولان هم پايان مى يابد و چنانكه قبلاً نيز گفته شد 13 هر چند مفهوم "نبى" اعم از مفهوم "رسول" نباشد اما از نظر مورد, نبى اعم از رسول است .
دلايل روائى بر خاتميت
موضوع خاتميت پيغمبر اسلام صلي الله عليه و آله در صدها روايت نيز مورد تصريح و تاكيد قرار گرفته كه از جمله آنها حديث منزلت است 14 كه شيعه و سنى بتواتر, آن را از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نقل كرده اند بطورى كه جاى هيچ شك و شبهه اى در صدور مضمون آن باقى نمى ماند. و آن اين است:
هنگامى كه پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله براى جنگ تبوك از مدينه حركت مى كردند امير موئمنان على عليه السلام را براى رسيدگى به كارهاى مسلمانان بجاى خود گماشتند. آن حضرت از اينكه از فيض شركت در اين جهاد, محروم مى شوند اندوهگين شدند و اشك از چشمانشان جارى شد. پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله به آن حضرت فرمود: "اما ترضى ان تكون منى بمنزله هارون من موسى الا انه لانبى بعدى" آيا راضى نيستى كه نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى باشى؟ و بلافاصله اين جمله را اضافه كردند: "با اين تفاوت كه بعد از من پيامبرى نيست" تا جاى هيچگونه توهمى باقى نماند.
در روايت ديگرى از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نقل شده كه فرمود: "ايها الناس, انه لانبى بعدى ولا امه بعدكم..."16.
و نيز در حديث ديگرى از آن حضرت نقل شده كه فرمود: "ايها الناس, انه لا نبى بعدى ولا سنه بعد سنتى..."17و در روايات و ادعيه و زياراتى كه از ائمه اطهار عليه السلام نقل شده بر اين مطلب, تاكيد شده است كه نقل آنها به درازا مى كشد.
محمد تقى مصباح يزدى
آموزش عقايد, ج 2, ص 161 ـ 152
1ـ ر.ك: بقره 21/, نسا 1/,174, فاطر 15/.
2ـ ر.ك: اعراف 26/, 27, 28, 31, 35, يس 60/.
3ـ ر.ك: بقره 185/, 187, آل عمران 138/, ابراهيم 1/, 52, جاثيه 20/, زمر 41/, نحل 44/, كهف 54/, حشر 21/.
4ـ ر.ك: انعام 90/, يوسف 1004/, ص 87/, تكوير 27/, قلم 52/.
5ـ ر.ك: نسا 79/, حج 49/, سبا 28/.
6ـ ر.ك: انبيا 107, فرقان 1/.
7ـ ر.ك: انعام 19/.
8ـ ر.ك: آل عمران 65/, 70, 71, 98, 99, 110, مائده 15/, 19.
9و10ـ ر.ك: توبه 33/, فتح 28/, صف 9/.
11ـ ر.ك: كافى: ج 1, ص 57, ج 2 / ص 17, بحار: ج 2, ص 260, ج 24, ص 288, وسايل الشيعه: ج 18, ص 124.
12ـ ر.ك: سوره احزاب / آيه 40.
13ـ ر.ك: درس بيست و نهم از همين كتاب.
14ـ ر.ك: بحارالانوار: ج 37, ص 254 ـ 289, صحيح بخارى: ج 3, ص 58, صحيح مسلم: ج 2, ص 323, سنن ابن ماجه: ج 1, ص 28, مستدرك حاكم: ج 3, ص 109, مسند ابن حنبل: ج 1, ص 331 و ج :2 ص 369 و 437.
15ـ ر.ك: وسائل الشيعه: ج 1, ص 15, خصال: ج 1, ص 322, خصال: ج 2, ص 487.
16ـ ر. ك: وسائل الشيعه: ج 18 / ص 555, من لايحضره الفقيه: ج 4, ص 163, بحارالانوار: ج 22, ص 531, كشف الغمه: ج 1, ص 21.
قرآن گواه جاويد پيامبر صلى الله عليه و آله
چكيده:
هدف اصلى اين نوشته كاويدن ويژگيهاى قرآن است كه پيامبر و مسلمانان آن را نشانه جاويدان الهى بودن دعوت پيامبر مىدانند. در اين بخش از مقاله، نخستبه ماندگارى و دستنخوردگى قرآن اشاره گرديده و با نگاهى تاريخى گفته شده است كه با توجه به انبوهى توزيع اين كتاب، امكان دگرگونسازى آن در هيچ برههاى از تاريخ اسلام، پذيرفتنى نيست. سپس به بررسى ادبيات قرآن پرداختهايم و با جداسازى دو جنبه: الف) استوارى دستورى يا سامانمندى قرآن به عنوان مرجع و حجت در زبان تازى حتى نزد غير مسلمانان; و ب) زيبايى و آرايههاى واژگانى و خوشآهنگى و دلانگيزى متن قرآن، گفتهايم كه تصديق هر كدام از اين دو براى دريافتشگفتى و ژرفاى قرآن، نياز حتمى به آشنايى با زبان عربى ندارد و براى هركس شدنى است، كه اين خود يكى از دريچههاى نگاه به جنبه اعجاز همگانى و هميشگى قرآن مىباشد.
شمارگان انبوه قرآن در گذر همه سدههاى پيدايش اين كتاب و ماندگارى نسخههاى فراوان و بىشمار همه عصرها، راه بررسى موشكافانه متن دينى مسلمانان را بسى آسان و هموار ساخته است. هركس مىتواند با پژوهش در نسخههاى فراوان در موزهها، مسجدها و مدرسههاى خاور و باختر كره خاك، به ارزيابى ادعاى يكنواختى و دستنخوردگى قرآن، كه مسلمانان بر آنند، بپردازد.
اكنون اين نكته را نيز يادآور شده و بر آن پاى مىفشاريم كه اساسا در گذر سدههاى تاريخ اسلام زمانى را نمىتوان يافت كه دستبردن و دگرگون ساختن قرآن در برههاى، شدنى باشد. از همان نيمه نخستسده آغازين پيدايش اسلام، نسخههاى انبوه اين كتاب، به ويژه پس از هماهنگسازى و توزيع آن در روزگار خليفه سوم، در هر خانه و مسجدى يافت مىشد و هزاران چشم و دل، واژهها و فرازهاى اين كتاب را از آغاز تا انجام حفظ مىكرده و مىخواندند و مىنوشتند. چگونه ممكن بود كه كتابى بدين گستردگى در توزيع و تكثير را ساخت؟ ! حتى در سختترين فراز و فرودهاى تاريخ كه بخشهاى بسيارى از سرزمينهاى اسلامى، آماج تاخت و تاز جنگهاى خانمانسوز گرديد، باز هم اين كتاب را به فراوانى و در دسترس همگان مىيافتند. نه يورش مغولان و نه درگيريهاى دامنهدار صليبى، هيچ كدام، بر انبوهى نسخههاى اين كتاب تاثير شكننده بر جاى نگذاشت. با اين كه در اين ستيزها، هزاران كتاب و نوشته ديگر سوخت و هرگز نشانى از آنها بدست نيامد. جالب اين كه حتى آن نسخههايى از قرآن، كه به چنگ ديگران افتاده و امروز زينتبخش موزههاى سراسر گيتى است، هم چنان يك نواخت و دستنخورده برجاى مانده است. تو گويى دستى توانمند بر آن است كه اين نوشته را حتى در دست ديگران نيز نگاه دارد. به راستى آيا چنين چيزى را در نوشتهاى ديگر مىتوان يافت.
بدين سان، امكان وقوع تحريف در اين كتاب تنها به سالهاى نخستين پس از پيامبر صلى الله عليه و آله محدود مىشود; سالهاى حكومت دو خليفه تا هنگامى كه در روزگار عثمان، قرآنهاى يكنواخت و هماهنگ به همه سرزمينهاى اسلامى آن روز فرستاده شد. سخن در اين است كه حتى آشنايى نه چندان گسترده با تاريخ اسلام گواهى مىدهد كه در آن برهه كوتاه كه كمتر از بيستسال بود نيز امكان دستاندازى و دگرگونسازى اين كتاب را نمىتوان پذيرفت. در آن روزها هنوز انبوه گواهان و ياران دور و نزديك پيامبر كه از نخستين روزهاى مكه تا مدينه و جنگ و صلح با آن حضرت زيستند، زنده بودند و با حساسيت، به كتاب خداوند مىنگريستند. با همه اختلافهاى جانكاهى كه پس از پيامبر رخ نمود، همه اصحاب نسبتبه آيات قرآن، جز در نكتههايى بسيار خرد و ناچيز، اختلافى نكردند. با اين كه كار سوزاندن و يا در آب و سركه جوشاندن تكنگاريهاى پراكنده قرآن در روزگار عثمان، اعتراضهاى بسيارى را برانگيخت، اما گزارش در خور توجهى نمىيابيم كه دگرگونى و دستاندازى در قرآن را حتى مخالفان عثمان به او نسبت داده باشند. او را «حراق المصاحف» خواندند، ولى «محرف» نناميدند. البته اين اعتراضها هم ديرى نپاييد و كار درست هماهنگسازى و توزيع بجاى قرآن بر جاى ماند. جالب اينجاست كه قدرت سياسى حكومتخليفه سوم نيز به اندازهاى نبود كه بپنداريم ترس از حكومت، مانع اعتراضها مىشد; چرا كه در ريز و درشت عملكردهاى عثمان، همواره مخالفتهاى جدى ابراز مىشد و شورشيان ناخرسند، خليفه را دوبار محاصره كرده و سرانجام او را كشتند. اگر در آن روزگار، كسى حتى در جايگاه عثمان مىتوانستبه دگرگونسازى قرآن دستيازد، از مخالفت و اعتراض در امان بود؟ يا اين كه هيچ چشم تيزبينى و هيچ دل مشتاقى نبود كه دلباخته كتاب خدا باشد؟ آيا اندك آشنايى با تاريخ اسلام براى نادرستى اين انگارههاى غريب، كافى نيست؟
اين نوشته، در پى آن نيست كه جنبههاى گسترده تاريخى اين مساله را بررسى كند، تنها به يادآورى همين نكته بسنده مىكنيم كه چگونگى حضور قرآن در ميان انسانها، چه باورمندان و چه ديگران، به گونهاى بوده كه امكان دستبردن در آن، جز در برههاى كوتاه از دهههاى آغازين اسلام، پذيرفتنى نيست و در آن برهه هم، با توجه به شرايط سياسى، اجتماعى و مذهبى و نيز حضور شخصيتهاى مهم و آغازگران حركت اسلام، چنين چيزى به يقين، شدنى نبود.
ادبيات قرآن
از ديرباز در ميان مسلمانان معروف بوده است كه قرآن داراى ادبيات ويژه و شگفتى مىباشد. هنگامى كه سخن از ويژگيهاى برجسته اين كتاب به ميان مىآيد، نخستين ويژگى كه به ذهن و زبان مىرسد ادبيات آن است. گرچه بررسى ادبيات و زيبايى واژگانى و سبك يك نوشتار يا گفتار نيازمند آشنايى به زبان آن مىباشد، ولى مىتوان در باره قرآن نكتههايى را يادآور شد، كه حتى ناآشنايان به زبان و ادب تازى را هم سودمند افتد. آرى ارزيابى و پىبردن به شگفتى كتاب دينى مسلمانان در سطحى پخته و شايسته، نيازمند آشنايى و مهارت در دستور زبان و قواعد بديع و بيان عربى است.
در اين فراز به نكتههايى در باره قرآن مىپردازيم كه جداى از ريزهكاريهاى درونى و قواعد دستورى، نشاندهنده برخى ويژگيهاى ادبى اين كتاب باشد. در اين زمينه از يك سوى مىتوان استوارى دستورى و مرجعبودن متن قرآن را به عنوان يك متن برجسته و پذيرفته شده در زبان و ادبيات عرب بررسى كرد و از سويى ديگر زيباييها و آرايههاى واژگانى آن را كاويد.
الف) استوارى دستورى و مرجع بودن قرآن
در باره استوارى دستورى و مرجعبودن اين متن در قواعد زبان عربى بايد گفت كه اين كتاب از آغاز پيدايش تا كنون مورد توجه و استناد در اين زمينه بوده است. نگاهى هرچند گذرا به كتابهاى بىشمار نگاشته شده در قواعد صرف و نحو عربى به خوبى نشان مىدهد كه تا چه اندازه به متن آيات قرآن به عنوان مرجع و مستند بىچون وبىهمتاى اين گستره، توجه شده است. به راستى آيا مىتوان در گذر سدههاى طولانى كه زبان و ادبيات عرب به شيوهاى علمى به همت والاى دانشمندان نامآورى كاويده و نگاشته شده، كتابى را يافت كه در اين زمينه از قرآن بهره نگرفته باشد؟ جالب آن كه اصل توجه به دستور و قواعد زبان عرب با آمدن قرآن و اهميت مسلمانان به درستخواندن اين كتاب، آغاز شده است. همه پژوهشگران اين زبان بر آنند كه گستره پردامنه و بالنده و استوار اين زبان قانونمند و بسامان، با آمدن اسلام و پيدايش قرآن، هماهنگى و سامان علمى يافته و پژوهش و نگارش در اين زمينه با انگيزه پاسدارى از قرآن به عنوان متنى مقدس و فرابشرى در انديشه مسلمانان، آغاز شده است. آيا مىتوان در تاريخ ادبيات عرب كتابى درخور توجه يافت كه پيش از اسلام و پيدايش قرآن، به قواعد و دستور آن پرداخته باشد؟ بارى به گمان ما اين كه ساماندهى و پژوهش علمى قواعد زبان عربى، كه استوارى و قانونمندى چشمگيرى دارد، وامدار پيدايش اسلام و قرآن مىباشد، مطلبى روشن است و نياز به پافشارى بيشتر ندارد. حتى غير مسلمانانى كه در اين زمينه به كاوش پرداختهاند نيز آشكارا و فروتنانه حجيت و مرجعيت دستورى قرآن را پذيرفتهاند. در روزگار ما كه زبان و ادبيات عرب مرزهاى بومى خود را درنورديده و در پژوهشهاى دانشگاههاى جهان جايگاهى يافته و يا در ميان عرب زبانان غير مسلمان، مانند مسيحيان لبنان، در اين باره كاوشهاى ارزشمندى انجام گرفته است، به خوبى مىتوان ديد كه تا چه اندازه به قرآن توجه شده و جنبه دستورى آن، جداى از باور دينى و درستى يا نادرستى محتوايى پيامهايش، پذيرفته شده است. اساسا بايد گفت كه استوارى دستورى يك متن مىتواند از محتواى پيام آن جدا باشد و پذيرش هركدام در گرو ديگرى نباشد. بدين سان پذيرش مرجعيت قرآن نيز از سوى ديگران، نه كارى شگفت كه شيوهاى پسنديده و هماهنگ با خلق و خوى پژوهش علمى است.
در همين زمينه نكته شايسته درنگ و مهم اين كه در ميان مسلمانان متون دينى ديگرى هم بوده و هست كه حجم آن به دهها برابر قرآن مىرسد. اين همه گفتهها و نوشتهها كه از پيامبر و امامان به ما رسيده و با دقت و موشكافى بسيارى نگاشته و به آيندگان سپرده شده، ميراث سترگى از متون دينى اسلام به شمار مىآيد. با اين همه، انديشمندان و اديبان مسلمان، اين متون را مرجع و حجتبراى استناد در زمينه قواعد زبان عربى نمىدانند; چرا كه بناى معصومان عليهم السلام اين نبوده است كه در گفتار و نوشتار خود بر مراعات قواعد ريز و درشت صرفى و نحوى پاىبفشارند و سخنى بگويند يا بنويسند كه حتما قابل استناد دستورى باشد. آيا ديده شده كه همانند آيات قرآن، در يك مساله دستورى به جملهاى از نهج البلاغه، استناد كنند؟ البته روشن است كه گفتهها و نوشتههاى معصومان عليهم السلام بسيار زيبا و اديبانه و دلنشين عرضه گرديده، ولى مرجعبودن در قواعد يك زبان، ويژگى ديگرى است كه آن را در قرآن پذيرفتهاند.
بدينسان مىبينيم كه از يك سوى، مسلمانان متون دينى ديگر خود را به عنوان مرجع دستورى زبان عربى مطرح نمىكنند، ولى اشعار خرافى و مبتذل روزگار جاهليت را به عنوان مرجع ادبيات عرب مىپذيرند، و از ديگر سوى، زبانشناسان و تازىدانان غير مسلمان نيز قرآن را به حجيت و مرجعيت در اين زبان مىشناسند. اين همه نشان مىدهد كه شيفتگى اعتقادى و جانبدارى دينى انگيزه اين نيست كه اين ويژگى را براى قرآن برشمردهاند. به راستى آيا اين ويژگى را در متون دينى اديان الهى يا بشرى ديگر به آسانى مىتوان يافت؟ سوگمندانه بايد گفت كه در اديان گوناگون كمتر مىتوان متون دينى را به زبان اصلى آن در گذر سدهها بدست آورد. نه تورات و نه انجيل را مىتوان به زبان اصلى آنها يافت و نه اصل كتابها و نوشتههاى پيامبران بزرگ و نامآور ديگر را مىتوان به دست آورد، تا چه رسد به اين كه ويژگى ادبى يا مانند آن را در اين متون بررسى كرد. اين امتياز در ميان متون دينى، تنها از آن قرآن است كه همواره به زبان اصلى در دسترس بوده و به اعتراف همگان، مرجع مهم زبان خويش به شمار مىآيد. البته در اين باره سخن و نكتههاى ادبى و تاريخى بسيارى هست كه در اين نوشته كوتاه نمىگنجد.
ب) زيباييها و آرايههاى واژگانى قرآن
زيباييها و آرايههاى واژگانى قرآن نيز گستره دلنشين ديگرى است كه در باره اين كتاب مىتوان از آن ياد كرد. سخن آهنگين و گزينش واژههاى گوشنواز و دلانگيز و چينش بسامان، به اين نوشته چنان جانى بخشيد كه ناباوران بدان نيز نمىتوانستند از پذيرش جانفزايى و دلربايى آن سر باز زنند. البته ارزيابى و پذيرش اين ويژگى نياز بيشترى به آشنايى با زبان و سبكهاى ادبى عربى دارد. گرچه نبايد انكار كرد كه زيباشمارى قرآن از سوى مسلمانان، تا اندازهاى برخاسته از باور و شيفتگى دينى آنان به اين متن است، كه سخن مستقيم پروردگارش مىدانند، ولى مگر تنها مسلمانان بر اين ويژگى پاى مىفشارند؟ نگاهى گذرا و آگاهى نهچندان گسترده به روزگار آغاز پيدايش قرآن كافى است تا گيرايى و دلربايى اين متن را نزد آنان كه به زبان مادرى خويش، آن هم در دوران شكوفايى سخنورى عرب، شيفته زيباييهاى قران مىشدند، دريابيم. گزارشهايى كه از چگونگى اسلامآوردن برخى از صحابه نامدار رسول خدا صلى الله عليه و آله كه گيرايى آيات آنان را به سوى پيامبر كشاند، نشاندهنده همين است.
گذشته از اين، مخالفان و دشمنان پيامبر نيز خود بدين ويژگى اعتراف مىكردند. اگر شيفتگى دوستان را از سر دلباختگى و ايمان به سخن خداوند و پيامبرش بدانيم، گفتههاى كافران و دشمنان پيامبر را چه كنيم؟ مگر نه اين كه سخن او را «افسونگر» مىدانستند و خود او را «ساحر» و «شاعر» مىخواندند؟ آيا كسى سرودن شعرى را به پيامبر اسلام نسبت داده است؟ يا مقصود آنان زيبايى آياتى بود كه او پس از چهل سالگى آنها را براى مردم بازگو مىكرد؟ يادآورى اين نكته از سوى خود پيامبر به مردم روزگار خويش نيز بسيار مهم است كه: من پيشتر از اين عمرى را در ميان شما بسر بردهام، آيا نمىانديشيد؟ به راستى اگر زيبايى سخن او بدان پايه كه در قرآن آمده از سوى خود پيامبر بود، چرا در چهل سال نخست زندگى او نشانى از اين دست نمىتوان يافت؟ به هر روى همه اينها گواه آن است كه غير مسلمانان و حتى دشمنان پيامبر نيز از پذيرش زيبايى سخن قرآن سر برنمىتافتند. بدينسان تصديق زيبايى، گوشنوازى و دلانگيزى آيات قرآن تا اين اندازه نياز به آگاهى گسترده و نزديك به زبان و ادبيات عرب ندارد. آيا پذيرش زيبايى سرودههاى حافظ در زبان پارسى يا گوته در آلمانى، حتما در گرو آشنايى و توان ارزيابى شعر در اين دو زبان است، يا مىتوان از اين همه اشتهار و داورى موافقان و مخالفان انديشههاى اين شاعران نيز توانايى ايشان و استوارى سرودههايشان را دريافت؟ البته روشن است كه آشنايى مستقيم با زبان يك متن و توان ارزيابى ادبى آن، راه بهتر و بالاترى مىباشد، ولى مقصود ما آن است كه همگان مىتوانند جنبه زيبايى ادبيات قرآن را تصديق كنند، هرچند با زبان اصلى آن آشنايى گستردهاى نداشته باشند.
از سويى ديگر در گذر سدههاى تاريخ اسلام تا امروز، صدها و شايد هزاران كتاب در زمينه تفسير و جنبههاى ادبى و زيباييهاى واژگانى قرآن به نگارش درآمده و امروز ميراث سترگى در گستره علوم اسلامى برجاى مانده است. انبوهى از نوشتهها نيز در فراز و فرود رخدادهاى تاريخى گذشته از ميان رفتهاند كه ما تنها از آنها نامى را مىشناسيم و گاهى حتى نامى هم نمانده است. در اين حجم بزرگ كه در زبانهايى چون تازى و پارسى كه به زبان قرآن نزديكترند و نيز به زبانهاى ديگر، سامان يافته، همگى از ويژگيهاى ادبى و آرايههاى واژههاى آن سخن گفتهاند. آيا مىتوان پذيرفت كه هزاران انديشمند و صدها نويسنده، اديب و پژوهشگر، همگى تنها به دنبال شيفتگى اعتقادى خويش، سرخوش از جانبدارى دينى به چنين كارى دست زدهاند و قرآن داراى ويژگى برجستهاى در اين زمينه نيست؟ به راستى كه اگر كسى چنين احتمالى را هم به ذهن بياورد، سخن بيهوده و خندهآورى خواهد بود. آيا مىتوان اين همه ريزهكاريهاى ادبى و نكتهپردازيهايى را كه در طول تاريخ نگارشهاى تفسيرى، هزاران ورق بر دفتر معرفتبشرى افزوده استبه يكباره شست و به كنارى نهاد و آن را بىپايه دانست؟ به راستى چنين ستمى در هر شاخه و رشتهاى از فرهنگ و دانش بشرى و در هر كجاى جهان و تاريخ، نابخشودنى است. چرا اين همه دانشمند و اديب و نويسنده مسلمان، يكدهم اين تلاش را براى متون دينى ديگر به كار نبستهاند تا شيفتگى و جانبدارى اعتقادى خود را در گسترهاى ديگر نيز بنمايانند؟ آيا زرگداشتسخنان ديگر پيامبر اسلام يا ديگر رهبران اصلى دين، مانند امامان معصوم در اعتقاد شيعه، تا اين اندازه كم و ناچيز است؟ حقيقت آن است كه آنان به دنبال سفارش و پافشارى خود پيامبر، دريافتهاند كه سخن خداوند در قرآن، رنگ و بوى ديگرى دارد و اين متن آمده تا نمونهاى براى همه روزگاران باشد تا بهترين داستانها، ذكر، روشنايى، بيان، راهنما، استوار، رسا و... باشد و اگر همه انسانها توان خويش را برهم انباشته سازند و از توش و توانهاى ديگر نيز بهره جويند، حتى يك سوره مانند آن نخواهند آورد. (1)
بدين سان مىبينيم كه تصديق اين مطلب نيز حتما نيازمند آشنايى نزديك با زبان قرآن نيست. چگونه مىتوان پذيرفت كه هزاران تن اهل دانش، از نويسنده و مدرس و پژوهشگر و دانشپژوه، با هزاران صفحه و جلد و مطلب در باره قرآن، به مبالغه و اغراق پرداخته و متنى عادى را محور اين همه تلاش قرار داده باشند؟
نكته درخور توجه ديگر اين كه بسيارى از اين تلاشگران در گستره قرآنپژوهى از اقوام عربزبان هم نبودند. به ويژه ايرانيان در گذر سدهها بيشترين كوشش را براى سامانبخشيدن به شاخههاى گوناگون ادبيات عرب به انجام رساندهاند تا اين همه را در خدمت پژوهش و موشكافى قرآنى درآورند و از اين رهگذر جنب و جوش فرهنگى ارزشمندى براى فرهنگ بشرى به ارمغان آورده و بر جاى گذاشتهاند. براستى اين همه انديشمندان غير عرب كه از نخستين سده پيدايش اسلام تا كنون به كاوش در تفسير و علوم قرآن، هزار نكته باريكتر از مو را كاويدهاند، راهى بيهوده و بىاساس پوييده و به گفته حافظ ژاژ خاييدهاند؟ در اين نوشته كوتاه نمىتوان حتى به نامها و كتابهاى انديشمندان اين گستره اشاره كرد، ولى تنها يادآور مىشويم كه در كتاب ارزشمند خدمات متقابل اسلام و ايران، مرحوم شهيد مطهرى، مطالب بسيار سودمندى در اين باره آوردهاند. بد نيستبه چند نمونه از آنها اشاره كنيم:
«كتاب معروف سيبويه در نحو كه به نام «الكتاب» معروف است از بهترين كتب جهان در فن خود يعنى از قبيل مجسطى بطلميوس در هيئت و منطق ارسطو در منطق صورى تلقى شده است، بارها در پاريس و برلين و كلكته و مصر چاپ شده است. سيد بحر العلوم و ديگران گفتهاند: همه علما در نحو عيال سيبويه مىباشند. در اين كتاب به سيصد و چند آيه از قرآن مجيد استشهاد شده است..» . (2)
بنا بر نقل مرحوم شهيد مطهرى در كتاب تاسيس الشيعه لعلوم الاسلام، از مرحوم سيد حسن صدر آمده است كه سلامة بن عياض شامى نقل كرده كه: «فتح النحو بفارس و ختم بفارس» يعنى نحو از فارس به وسيله سيبويه آغاز گشت و در فارس با رفتن ابوعلى فارسى پايان يافت. گرچه خود مرحوم مطهرى اين سخن را مبالغه مىداند، ولى اصل تاثير دانشمندان غير عرب در گستره ادبيات و تفسير را به روشنى مىتوان دريافت. حتى كتابهاى لغت عرب و نامآورترين آثار را در اين باره ايرانيان نگاشتهاند; كتابهايى چون صحاح اللغة تاليف جوهرى نيشابورى، مفردات القرآن تاليف راغب اصفهانى، قاموس اللغة تاليف فيروزآبادى، اساس اللغة تاليف زمخشرى.
بدين سان مىتوان تصديق كرد كه گسترش و بالندگى ادبيات عرب در ميان مسلمانان به بار نشسته و هدف اصلى آنان، پژوهش در قرآن كه در نگاه آنان سخن دلافروز و آهنگين خداوند مىباشد، بوده است. آنچه از همه اين نكتهها پى مىگيريم اين كه دريافت جنبههاى دوگانه ادبيات قرآن تا اين پايه كه گفتهايم، نيازمند آشنايى نزديك و گسترده با زبان عربى نيست و همه انسانها از هر جاى زمين و در هر روزگارى مىتوانند اين ويژگى شگفت قرآن را تصديق كنند، گرچه بررسى مستقيم اين كتاب به زبان اصلى آن، لايههاى ژرفترى را براى دانشپژوهان مىشكافد.
دكتر محمدرضا غفوريان
رواق انديشه -ش2
پىنوشتها:
1) اسراء/88: «قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان ياتوا بمثل هذا القرآن لاياتون بمثله.»
2) خدمات متقابل اسلام و ايران، انتشارات جامعه مدرسين، قم، 1362، ص456- 455.

در گذشته بين برخي از قبيله ها پيماني به نام "حلف الفضول" بود که پايه آن بر دفاع از حقوق افتادگان و بيچارگان بود و پايه گذاران آن کساني بودند که اسمشان " فضل " يا از ريشه " فضل " بود . پيماني که بعدها عدهاي از قريش بستند
هدفي جز اين نداشت .
يکي از ويژگيهاي اين پيمان ، دفاع از مکه و مردم مکه بود در برابر دشمنان خارجي. اما اگر کسي غير از مردم مکه و هم پيمانهاي آنها در آن شهر زندگي مي کرد و ظلمي بر او وارد مي شد ، کسي به دادش نميرسيد . اتفاقا روزي مردي از قبيله بني اسد به مکه آمد تا اجناس خود را بفروشد . مردي از طايفه بني سهم کالاي او را خريد ولي قيمتش را به او نپرداخت . آن مرد مظلوم از قريش کمک خواست ، کسي به دادش نرسيد . ناچار بر کوه ابو قُبَيس که در کنار خانه کعبه است، بالا رفت و
اشعاري درباره سرگذشت خود خواند و قريش را به ياري طلبيد . دادخواهي او عدهاي از جوانان قريش را تحت تأثير قرار داد. ناچار در خانه عبد الله پسر جدعان جمع شدند تا فکري به حال آن مرد کنند . در همان خانه که حضرت محمد (ص) هم بود
پيمان بستند که نگذارند به هيچکس ستمي شود، قيمت کالاي آن مرد را گرفتند و به او برگرداندند. بعدها پيامبر اکرم (ص) از اين پيمان ، به نيکي ياد مي کرد . ازجمله فرمود : " در خانه عبد الله جدعان شاهد پيماني شدم که اگر حالا هم - پس از
بعثت به پيامبري - مرا به آن پيمان دعوت کنند قبول مي کنم . يعني حالا نيز به عهد و پيمان خود وفادارم.
محمد ( ص ) در سن بيست سالگي به اين پيمان پيوست ، اما پيش از آن - همچنان که بعد از آن نيز - به اشخاص فقير و بينوا و کودکان يتيم و زناني که شوهرانشان را در جنگها از دست داده بودند ، محبت بسيار مي کرد و هر چه
مي توانست از کمک نسبت به محرومان خودداري نمي نمود . پيوستن وي نيز به اين پيمان چيزي جز علاقه به دستگيري بينوايان و رفع ستم از مظلومان نبود .
______________________________________
عترت حضرت محمد صلي الله عليه و آله و سلم