قانوني شدن شکنجه، روح ملت ما را به تاراج مي برد

قانوني شدن شکنجه، روح ملت ما را به تاراج مي برد

شکنجه

چکيده:

به دنبال حوادث 11 سپتامبر سال 2001 ميلادي، دولت امريکا به نام مبارزه با تروريسم و يافتن عاملان اين حوادث، تلاش نمود که با لوکس و بي مصرف نشان دادن مفاد کنوانسيون ژنو، انجام شکنجه هاي مختلف براي اخذ اطلاعات از زندانيان بين المللي دستگير شده را توجيه نمايد. برهنه نمودن زندانيان، حمله سگ ها به آنان، سوء استفاده هاي جنسي، آويزان کردن، ممانعت از خوابيدن، ضرب و شتم و شلاق، شوک برقي به اندام هاي حساس بدن، افراد را تا سر حد مرگ زير آب نگاه داشتن و در نهايت، قرار دادن زندانيان برهنه در سردخانه ها، بخشي از اقداماتي است که در اين راستا انجام مي گيرد. نويسنده با نگاهي به پژوهش هاي علمي صورت گرفته و تجارب مأموران سابق سازمان هاي اطلاعاتي معتقد است که اين اطلاعات دريافت شده از زندانيان هيچ ارزشي ندارد و نمي تواند براي محاکم قضايي سنديت داشته باشد. به علاوه، قانوني شدن شکنجه را بايد به تاراج بردن روح و وجدان و خرد جمعي ملتي دانست که انجام آن را پذيرفته است.

چندي پيش و در يک بعدازظهر برفي، من به همراه پسرم به تماشاي فيلم «هري پاتر و زندانبان آرکابان» نشستيم. در انتهاي فيلم صحنه اي وجود داشت که در آن هري دريافت، پدرخوانده اش که به اشتباه به قتل متهم شده است، توسط نيروهاي پليس دستگير مي گردد. هري از دوستش چنين مي پرسد: «آيا تو معتقدي که آنها مي خواهند او را بکشند؟» اما هرميون مي گويد: «نه، بدتر، خيلي بدتر... آنها مي خواهند روح او را تسخير کنند.»

من مثل هرميون معتقدم که تسخير روح يک انسان بدتر ار کشتن اوست. به هر حال، انسان فاقد روح قادر به هر کار شرارت آميزي و به ويژه شکنجه دادن ديگران خواهد بود. حتي مي توان اين مطلب را درباره يک ملت نيز تعميم داد. چرا که پس از اتفاقات 11سپتامبر 2007 ميلادي، انجام شکنجه از سوي مقامات عالي رتبه دولت به رسميت شناخته شد؛ مقامات نظامي و سازمان هاي اطلاعاتي از آن بهره بردند و مردم ما هم آن را پذيرفتند. به ما گفته شد که کنوانسيون ژنو، قراردادي لوکس است که ما ديگر قادر به تن دادن به آن نيستيم. پس براي سالم و ايمن ماندن، بايد به هر روش ممکن، اطلاعات مورد نيازمان را جمع آوري کنيم. اما سؤالي در مورد قابل اعتماد بودن اطلاعات به دست آمده از روش هاي شکنجه بايد پرسيده شود: براي حفظ زندگي مان، آيا ما به عنوان آمريکايي ها، روح و وجدان جمعي خود را از دست نداده ايم؟

بايد دانست، شکنجه که از ديرباز جزء روش هاي مورد توجه سازمان سيا بوده است، پس از وقايع 11 سپتامبر به اقدامي مورد قبول تبديل شد. تنها يک هفته پس از حمله به مرکز تجارت جهاني و پنتاگون، آقاي چني معاون رئيس جمهور چنين گفته بود: «دولت آمريکا به دنبال يافتن آن روي سکه اين وقايع است و از هر راه و روش ممکن براي دستيابي به اين خواست، بهره خواهد برد.»

بعدها نيز کوفربلاک از مقامات بخش مبارزه با تروريسم سازمان سيا هم به اعضاي کميته اطلاعاتي سنا و کنگره در سپتامبر سال 2002 ميلادي چنين گفت: «آنچه که شما بايد بدانيد اين است که ما با دو دوره قبل و پس از 11 سپتامبر، دستکش هايمان را از دستانمان خارج کرديم.»

به گفته مسئولان بلند پايه دولتي، تصميم دولت آمريکا در ناديده گرفتن کنواسيون ژنو از 8 ژانويه سال 2002 ميلادي و با تصويب بوش و ساير مقامات قضايي ايالات متحده اتخاذ گرديده است.

اين بي توجهي به مسأله حقوق بشر، در راستاي مبارزه با شبکه جهاني تروريسم توجيه شده است. لذا زنداني نمودن طولاني مدت زندانيان بدون حکم قضايي و عدم امکان برقراري ارتباط بين مظنونين و خانواده ها و وکلايشان، از نتايج اين شرايط جديد است. همچنين رفتاري مشابه با اين زندانيان مصري و سوري دستگير شده در سال هاي پيش نيز اتخاذ شده بود.اما روش هاي به کار گرفته از سوي شکنجه گران شامل برهنه کردن، بستن چشم بند؛ آويزان کردن متهمان از درگاه ها و از مچ هايشان، ضرب و شتم و شلاق، شوک برقي به اندام هاي حساس بدن، تحقير زندانيان، جلوگيري از خوابيدن، سوء استفاده هاي جنسي و ديگر رفتارهاي شرم آور، افراد را تا سر حد مرگ زير آب نگاه داشتن، تهديد با سگ هاي هار، آنان را در وضعيتي دردآور نگاه داشتن و يا قرار دادن آنها در سردخانه هاي يخ زده بدون پوشش مناسب مي باشد. بايد دانست که تاکنون همه اين اقدامات، از سوي سازمان هاي حقوق بشر به جهانيان گزارش شده است.

يکي از نکات مهم در مباحث مربوط به شکنجه اين است که آيا اين اقدامات به نتايج مورد نظر يعني به دست آوردن اطلاعات مناسب نيز مي رسند و يا خير؟

البته کهنه سربازهاي بازنشسته که در گذشته در سازمان هاي اطلاعاتي به فعاليت پرداخته اند، معتقدند که پاسخ اين سؤال منفي است. چرا که افراد زنداني، براي رهايي از شکنجه، هر چيزي را به زبان خواهند آورد. آنها معتقدند که يک زنداني در حال طي مراحل قضايي و حقوقي، معمولاً اطلاعات مناسب تري را در اختيار مسئولان مربوطه قرار مي دهد. مأمور سابق سيا، آقاي دان کولمن مي گويد: «آيا تاکنون يکي از اين مدعيان آزادي شکنجه تلاش کرده اند که با يک زنداني برهنه صحبت کنند؟... با اين کار، آنها تنها مورد نفرت قرار مي گيرند. البته زنداني هم براي باز پس گيري لباس هايش، همه گونه اطلاعاتي را – صحيح و يا غلط – در اختيار بازجويان قرار مي دهد. لذا اين اطلاعات هيچ ارزشي ندارد.»

دولت ايالات متحده که از ديرباز خود را حامي و معيار توجه به اصول حقوق بشر مي خوانده استف هم اينک به دليل اقداماتش مورد بازخواست دائمي سازمان عفو بين الملل و ديده بان حقوق بشر قرار مي گيرد.

ما افراد زيادي را که هيچ ارتباطي با تروريست ها نداشته اند، به زندان مي اندازيم و آنها را با انواع دردها و مشکلات روبه رو مي کنيم. ما ادعا مي کنيم که با تروريسم مبارزه مي نماييم، اما عملاً اقداماتي تروريسيت هولناک عليه صدها و اگر نگوييم هزاران نفر انسان بي گناه، انجام مي دهيم. تنها راه فراروي ما، متوقف کردن اين اقدامات و بازگشت به روح و وجدان ملي ماست. به علاوه، نبايد اجازه دهيم که به اسم ملت و دولت ما، هيچ گونه شکنجه اي انجام گيرد.

ماه جاري سالگرد افشاي تصاوير تکان دهنده شکنجه زندانيان در زندان ابوغريب است. به علاوه، تا چندي ديگر، راه پيمايي هاي مخالفت با جنگ در سراسر خاک آمريکا به راه مي افتد. من نيز در کنار مردم کشورم که در صدها شهر اعتراض خود را به اين جنگ نشان مي دهند، خواهم بود. چرا که ما خواهان بازگشت به روح و وجدان پاک انساني هستيم.

 

منبع:

فيليپس انگلبرت

سياحت غرب

کودکی بزرگ

کودکی بزرگ

1

« توحید در عبادت، خوف از قیامت »

امام حسن عسکری (علیه السلام) فرمودند:

«هیچ بلایی نیست، مگر این که در آن، از طرف خدا نعمتی است.»(1)

مساله‌ی « توحید در عبادت » در حد اعلا و « خوف از قیامت » از خصائص بارز خاندان عصمت و طهارت است. نقل شده که یکی از دوستداران امام حسن عسکری (علیه السلام) می‌گوید: 

« روزی امام (علیه السلام) را در ایام کودکیش در میان همسالانش دیدم، که آنها سرگرم بازی بودند، اما امام (علیه السلام) در گوشه‌ای ایستاده بود و می‌گریست (اولین باری بود که ایشان را می‌دیدم). فکر کردم از اینکه دیگر بچه‌ها وسیله بازی دارند و او ندارد، ناراحت و گریان است. جلو رفتم و اظهار محبت کردم و گفتم: ... من برای تو اسباب بازی خوب می‌خرم. دیدم نگاه تندی به من کرد و گفت:

« وَ ما لِلَّعبِ خُلِقنا »

«ما برای بازی آفریده نشده‌ایم.»

من از این حرف تکانی خوردم و دیدم منطق، خیلی بلند، و افق فکر خیلی بالاست!

... پس گفتم: برای چه آفریده شده‌ایم؟ گفت:

« لِلمَعرِفَةِ و الطّاعَةِ »

«[ما را آفریده‌اند که خدا را] بشناسیم و [او را] عبادت کنیم.»

1

من که مجذوب گفتارش شده بودم، گفتم: این سخن را شما از کجا می‌گویید؟

گفت: خدا فرموده است:

«آیا شما گمان کرده‌اید که شما را لغو و عبث آفریده‌ایم و سرانجام بازگشتی به سوی ما نخواهید داشت.»(2)

دیدم منطق، منطق عقلانی و قرآنی است. از طرز تفکر خویش احساس شرمندگی کردم.

بعد گفتم: ... تو که هنوز کودکی و گناه نکرده‌ای که اینچنین ناراحت و گریانی. دیدم گریه‌اش شدت پیدا کرد و گفت:

می‌بینم مادرم وقتی می‌خواهد از هیزم‌های بزرگ آتش برافروزد، اول آتش در هیزمهای کوچک می‌افکند و آنها را آتشگیره‌ی هیزم‌های بزرگ قرار می‌دهد. من می‌ترسم از آن هیزم های کوچک و آتشگیره‌ی جهنم باشم ...

دیدم او اصلا با من بسیار فاصله دارد. با حالی دگرگون از او جدا شدم و بعد فهمیدم او کیست و از کدام خاندان است.»

 

* * *

پاورقی‌ها:

1- ما مِنْ بَلِیة إِلاّ وَ لِلّهِ فیها نِعْمَةٌ تُحیطُ بِها  (بحارالانوار، جلد 75، صفحه 374)

2- أ فَحَسِبتُم أنَّما خَلَقناکُم عَبَثاً وَ أنَّکُم اِلَینا لا تُرجَعونَ (سوره مؤمنون، آیه 115)

 

* * *

منبع:

« برگرفته از سلسله مباحث معرفتی "صفیر هدایت"، تالیف آیت الله سید محمد ضیاء آبادی (شماره 27) »

گزیده‎ای از نظرات مخالف و موافق در مورد ویژه‎نامه خرافات در عزاداری

گزیده‎ای از نظرات مخالف و موافق در مورد ویژه‎نامه خرافات در عزاداری

عزاداری، امام حسین

- واقعا مردمی كه با قمه‎زنی می‎خواهند عزاداری كنند می‎فهمند چه كار می‎كنند امام حسین به هیچ عنوان این رسوم رو دوست نخواهد داشت آیا خدا و امامان و پیامبران ما دوست دارند بنده‎ای از وجود آنها خودش را زخمی كند!!! به امید روزی كه این رسوم از بین رود. الهی به امید تو ...........

- امیدوارم افرادی كه این كار را انجام می‎دهند آگاه شوند.

- با تشکر از روشنگری شما که در بیدار کردن مردم نقش موثری دارید. موفق باشید .

ادامه مطالب در لینک زیر  :

ادامه نوشته

ارزش وقت در قرآن و سیره پیشوایان

ارزش وقت در قرآن و سیره پیشوایان

 

ساعت شنی

 

سرمایه گرانبها

بی شك وقت و فرصت بزرگترین سرمایه گرانبها و بی‏نظیر برای بشر است، كه می‏توان در استفاده بهینه از آن، در همه عرصه‏ها به پیش رفت و به عالی‏ترین درجات مادی و معنوی نایل گشت.

وقت یعنی فرصت‏ها، ساعت‏ها، روزها و ماه‏ها و سال‏ها بلكه دقیقه‏ها و ثانیه‏ها و لحظه‏ها، بهره‏گیری از وقت بزرگترین توفیقی است كه نصیب بشر می‏شود، و او می‏تواند در پرتو آن به اهداف عالیه برسد، و به پیروزی در همه ابعاد دست یابد، وقت گوهر ناب و گران سنجی است كه ارزش هیچ‏چیز را نمی‏توان با آن مقایسه كرد، این كه می‏گویند وقت طلاست، تعریف صحیحی نیست، چرا كه:

وقت گذشته را نتوانی خرید باز    مفردش خیره كاین گهر پاك بی‏بهاست

سعدی چیزی را برای سنجش ارزش وقت نیافته جز شب قدر را كه مطابق قرآن بهتر از هزار ماه است آنجا كه گوید:

قضا روزگاری زمن در ربود    كه هر روزش از پی شب قدر بود

مكن عمر ضایع به افسوس و حیف   كه فرصت عزیز است و الوقت ضیف

 

وقت همان عمر انسان است كه سرمایه‏ای بالاتر از آن نیست، مشروط بر این كه از آن برای رشد و ترقی ظاهر و باطن استفاده شود، یعنی وقت نردبان ترقی گردد، و گرنه نه تنها سرمایه نیست بلكه شرمایه، و وسیله شرّ و تیره بختی است. بر همین اساس امام سجّاد(علیه‌السلام) در فرازی از دعای خود به خداوند عرض می‏كند: «وَ عَمِّرنِی ماكانَ عُمرِی بِذلَةً فِی طاعَتِكَ، فَاِذا كانَ عُمرِی مَرتَعاً لِلشَّیطانِ فاقبِضنِی اِلَیكَ؛ عمر طولانی تا هنگامی كه عمرم در راه اطاعت تو صرف شود به من عطا كن، و هرگاه عمرم چراگاه شیطان گردد، جانم را قبل از پیشی گرفتن عذابت بگیر.»(1)

و در فراز دیگر عرض می‏كند: «وَ نبّهِنی لِذِكرِكَ فِی اَوقات الغَفلَةِ، وَ استَعمِلنِی بِطاعَتِكَ فِی اَیامِ المُهلَةِ؛

خدایا مرا در وقت‏های غفلت و بی‏خبری، برای یاد خودت هوشیار و بیدار كن، و در روزگار فرصت و فراغت، به عبادت و بندگی بگمار.»(2)

انسان‏ها معمولاً وقت را فدای مال و ثروت می‏كنند، و آن را وسیله ترقی مادی قرار می‏دهند، در صورتی كه باید مال و ثروت در خدمت وقت باشد، و آنها را وسیله بهره‏مندی برتر از وقت قرار داد. بر همین اساس پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) فرمود: «كُن عَلی عُمرِكَ اَشَحُّ مِنك عَلی دِرهَمِكَ وَ دِینارِك؛ در مورد حفظ عمر خود بخیل‏تر از پول و ثروت خود باش.»(3)

به طور كلی هركس برای وقت ارزش قایل شد، و از آن با آگاهی و جدّیت استفاده صحیح نمود، به جایی رسید، و هركس آن را عاطل و باطل نمود، قطعاً خود را تیره بخت نموده و درچاه هلاكت انداخته است. از این رو حضرت علی(علیه‌السلام) فرمود: «وقت‏های زندگی تو جزء جزء عمر تو است، پس بكوش كه هیچ وقتی از عمر تو جز در موارد اموری كه عامل نجاتت است تلف نشود.»(4)

انسان با ایمان ساعت‏های زندگیش را به سه بخش تقسیم می‏كند،

1ـ بخشی را به مناجات با خدا و برقراری ارتباط با آفریدگار جهان می‏پردازد.

2ـ و بخشی را در طریق تأمین هزینه زندگی و سامان دادن به معاش(مانند غذا، لباس، مسكن و مركب) به كار می‏گیرد

3ـ و بخش دیگر را برای استراحت و بهره‏گیری از لذّت‏های حلال و آرامش بخش روح و روان برمی‏گزیند،

و برای خردمند صحیح نیست كه حركتش جز در یكی از این سه مورد باشد، یعنی تأمین معاش، و عبادت و آباد نمودن آخرت یا بهره‏گیری از لذّت و آسایش غیر حرام

 

چگونگی استفاده از وقت

چگونگی استفاده بهینه از وقت به این است كه انسان با برنامه ریزی صحیح، كارهای مثبت خود را با تنظیم خاصی بین ساعات شبانه روز تقسیم كند، و هر ساعت یا هر چند ساعت را برای انجام كاری قرار داده، و به این برنامه و نظم ادامه دهد، به گونه‏ای كه اگر روزی در نظم و برنامه‏اش خللی وارد شد احساس چالش و كمبود نموده و به جبران آن بپردازد، مثلاً در امور معنوی و خودسازی، چنان كه علمای اخلاق گفته‏اند وقتی كه صبح فرا رسید تا شب هنگام خواب پنج مرحله را با ترتیب و برنامه خاص بپیماید كه عبارتند از: مشارطه، مراقبه، محاسبه، معاتبه و مكافئه. یعنی در مرحله نخست با خدا و خود شرط و عهد كند كه گناه نكند و دچار لغزش نگردد. در مرحله دوم، مراقب و متوجه باشد كه به عهد خود وفا نماید، و با مراقبت و نگهبانی جدّی به ترك گناه ادامه دهد، و با اراده نیرومند از ورود گناه بر زندگیش جلوگیری نماید، و در مرحله سوم در پایان كار، خود را محاسبه كند، و اعمال و گفتارش راحساب‏رسی نماید، و با كنترل دقیق ریز و درشت كارهای خود را تجزیه و تحلیل نماید، در مرحله چهارم هرگاه دریافت كه در حساب‏رسی خود دچار گناه و لغزشی شده است توبه كند، و با عتاب و سرزنش خود، نفس سركش خویش را رام نموده و طغیان آن را سركوب نماید. و در مرحله پنجم توجه داشته باشد كه گناه موجب چالش شده، با انجام كارهای نیك آن را جبران نماید، و خلأ به وجود آمده را پُر كند.

این برنامه ریزی پنج مرحله‏ای یك نوع وقت‏شناسی، و بهره‏مندی از فرصت طلایی وقت است، كه قطعاً باعث رشد و تعالی شده و موجب نجات و پیروزی در دو جهان خواهد شد. امیرمؤمنان علی(علیه‌السلام) برای استفاده از ساعات شبانه روز و چگونگی بهره‏مندی از آن ساعت‏ها در سخنی می‏فرماید:«انسان با ایمان ساعت‏های زندگیش را به سه بخش تقسیم می‏كند،

1ـ بخشی را به مناجات با خدا و برقراری ارتباط با آفریدگار جهان می‏پردازد.

2ـ و بخشی را در طریق تأمین هزینه زندگی و سامان دادن به معاش(مانند غذا، لباس، مسكن و مركب) به كار می‏گیرد

3ـ و بخش دیگر را برای استراحت و بهره‏گیری از لذّت‏های حلال و آرامش بخش روح و روان برمی‏گزیند، و برای خردمند صحیح نیست كه حركتش جز در یكی از این سه مورد باشد، یعنی تأمین معاش، و عبادت و آباد نمودن آخرت یا بهره‏گیری از لذّت و آسایش غیر حرام.»(5)

 

ارزش وقت از دیدگاه قرآن

در قرآن به قدری به وقت احترام شده كه گویی در اوج ارزش‏ها و مادر فضایل است، تا آنجا كه خداوند به آن سوگند یاد نموده و می‏فرماید: «والعصر؛ سوگند به وقت»(6)

زیرا عصر به معنی زمان و روزگار است، كه در تفسیر این آیه به عنوان یكی از تفاسیر ذكر شده، و زمان همان وقت است.

در قرآن آنچه را كه موجب اتلاف وقت می‏شود به عنوان لغو، باطل، افراط و به طور كلّی بیهوده گرایی و پوچی، از آن سرزنش شده است، چرا كه موجب نابودی عالی‏ترین سرمایه زندگی، و آفت زیست سالم می‏گردد، خداوند در تعریف انسان با ایمان می‏فرماید: «و الّذین هم عن اللّغو معرضون؛ مؤمنان از كارهای بیهوده روی‏گردان هستند.»(7)

نیز در چندین آیه، خسارت و آه و افسوس آنان را كه به وقت اهمّیت ندادند، در قیامت متذكر شده در یك‏جا می‏فرماید: «و خسر هنا لك المبطلون؛ در قیامت اهل باطل و اتلاف‏گران وقت زیان خواهند دید.»(8)

و در مورد دیگر می‏فرماید: «ان تقول نفسٌ یا حسرتی علی ما فرّطت فی جنب اللّه؛ باید ترسید از آن روزی(قیامت) كه انسان بیهوده گرا بگوید افسوس بر من از افراط كاری و كوتاهی‏هایی كه در راه اطاعت خدا نمودم.»(9)

تا آنجا كه با ناله و فریاد می‏گویند به دنیا باز گردیم و از وقت استفاده كنیم، ولی به آنها گفته می‏شود، ما عمر و وقت وسیعی در اختیار شما گذاشتیم، چرا استفاده نكردید؟ «و هم یصطرخون فیها ربّنا اخرجنا...؛ دوزخیان فریاد می‏زنند پروردگارا! ما را از دوزخ خارج كن تا عمل صالحی انجام دهیم، غیر از آنچه انجام دادیم(در پاسخ به آنان گفته می‏شود) آیا شما را به اندازه‏ای وقت وسیع ندادیم به طوری كه هر كس پندپذیر است، پندها را بپذیرد و آیا انذار كننده الهی به سراغ شما نیامد؟ اكنون عذاب الهی را بچشید كه برای ظالمان هیچ یاوری نیست.»(10)

چنان كه ملاحظه می‏كنید قرآن با تعبیرات گوناگون و هشدارهای شدید، ما را به بهره‏گیری صحیح از وقت فراخوانده، و اتلاف‏گران وقت را به عذاب‏های سخت تهدید نموده است، بنابراین آنان كه وقت خود را به بطالت می‏گذرانند در حقیقت بر ضد قرآن گام برداشته، و در راه گمراهی افتاده‏اند، چرا كه قرآن قدردانی از وقت را از اركان اصلی ایمان، و وسیله نجات و پیروزی قرار داده است. آخرین سخن این كه به فرموده قرآن یكی از پرسش‏هایی كه كافران از پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) نمودند در مورد فواید ماه‏ها بود، خداوند به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) وحی كرد: «قل هی مواقیتٌ للنّاس...؛بگو این ماه‏ها نشان دهنده وقت‏ها برای نظام زندگی مردم است.»(11)

از این عبارت می‏توان این نتیجه را گرفت كه: زندگی فردی و اجتماعی، هیچ كس بدون وقت‏شناسی و ایجاد نظم و برنامه به سامان نمی‏رسد، نظم در تقسیم صحیح وقت، نظم در برنامه ریزی، نظم در مدیریت و اجرا، ما با یك نگاه به جهان هستی می‏فهمیم كه همه چیز بر اساس نظم دقیق است، بنابراین بیهوده گرایی، درست گام نهادن بر خلاف نظم است، همان گونه كه گردش ماه وسیله‏ای برای نظام زمان بندی شده است، ما نیز باید همسو با این نظام، با برنامه ریزی صحیح حركت كنیم، و زندگی معنوی و مادی خود را با آن هماهنگ سازیم، و این هماهنگی همان استفاده مطلوب از وقت‏ها، فرصت‏ها و لحظه‏ها است.


1. صحیفه سجادیه، دعای بیستم، بند 6.

2. همان، بند 29.

3. بحارالانوار، ج 77، ص 78.

4. غررالحكم، ج1، ص 252.

5. نهج البلاغه، حكمت 39.

6. سوره عصر، آیه 1.

7. سوره مؤمنون، آیه 3.

8. همان، آیه 78.

9. سوره زمر، آیه 56.

10. سوره فاطر، آیه 37.

11. سوره بقره، آیه 189.

حجة‏الاسلام و المسلمین محمد محمدی اشتهاردی

چرا عاشق می‌شویم؟

چرا عاشق می‌شویم؟

عوامل موثر در شکل گیری نقشه عشق (1)

قلب

به راستی این‌چه  نیروی اسرارآمیزی است که ما را به سمت یک نفر می‌کشد و از فردی دیگر- که شاید به چشم یک شاهد بی‌طرف به همان اندازه خواستنی باشد- دور می‌کند؟

شاید با زن و شوهرهایی برخورد کرده‌ باشید که ظاهرا از هیچ نظر به هم نمی‌خورند، اما در عین حال زندگی بسیار خوبی دارند، و شما هم نمی‌توانید بفهمید چرا ؟؟؟

 

من چنین زوجی را می‌شناسم: یک مرد قوی هیکل که در گذشته ورزشکار بوده و در حال حاضر مربی یک تیم ورزشی است، و آخر هفته با دوست هایش به ورزش می روند  و فروشنده موفقی هم هست. همسر همین آقا، خانمی ریز نقش و آرام است که همه وقتش را در خانه می‌گذارند. او حتی برای صرف شام هم دوست ندارد از خانه بیرون برود!

 

نقشه عشق

در فرآیند انتخاب همسر، عوامل بسیاری دخالت دارند، اما طبق گفته جان‌ مانی، استاد برجسته روان‌شناسی و طب اطفال در دانشگاه چانزهاپکینز، یکی از آشکارترین آنها چیزی است که او آن را «نقشه عشق» می‌‌خواند: یک سری پیام‌های رمز شده در مغز که به ما می‌گوید به چه چیزی علاقه‌مندیم و از چه چیزی متنفر.

 

 این نقشه است که تعیین می‌کند ما از کدام رنگ مو، رنگ چشم، لحن صدا، عطر و تیپ خوش‌مان می‌آید. همچنین تیپ شخصیتی که ما را جذب خود می‌کند با این نقشه مطابقت دارد . مثلا این که ما از شخصیت تیپ گرم و دوستانه خوش‌مان می‌آید، یا عاشق افرادی می‌شویم که ساکت اما قدرتمند هستند همگی بستگی به نقشه ی عشق ما دارد.

 

به طور خلاصه افرادی چشم ما را می‌گیرند و ما را به سمت خود می‌کشند که بیشتر به «نقشه عشق» ما بخورند. شاید برای‌تان جالب باشد بدانید این نقشه خیلی زودتر از آن چه که فکرش را بکنید در مغزتان شکل می‌گیرد؛ یعنی در همان سنین کودکی. قبل از اینکه شما 8 ساله شوید نقشه عشق در مغزتان شکل‌گیری را آغاز کرده است. حتما می‌پرسید چگونه؟

 

تاثیر والدین

در دوران کودکی مادرمان مرکز توجه ماست، و ما هم مرکز توجه او هستیم. بنابراین خصوصیات او تاثیر ماندگاری بر ما دارد، به ‌طوری که بعد از آن ما همیشه جذب کسانی می‌شویم که دارای چهره، تیپ، اندام، خصوصیات اخلاقی و حتی شوخ‌طبعی مادرمان هستند.

به این نحو مادران ما- اولین عشق حقیقی در زندگی‌مان- بخش قابل توجهی از نقشه عشق ما را ترسیم می‌کنند. اگر مادرمان صمیمی و مهربان باشد، در بزرگسالی جذب کسانی می‌شویم که صمیمی و مهربان هستند. اگر مادرمان زنی آرام و قدرتمند باشد، شیفته قدرت روحی موجود در همسرمان خواهیم شد.

من اغلب در سخنرانی‌هایم از زوج‌های حاضر می‌پرسم که چه‌ چیزی باعث شد آنها با هم ارتباط برقرار کنند. پاسخ‌های مختلفی می‌شنوم، مثلا اینکه  «همسر من مستقل و قوی است»، «من عاشق شوخ طبعی او شدم» و یا «حرف هاش مرا شیفته خود کرد». من حرف‌های آنها را باور می‌کنم، اما این را هم می‌دانم که اگر از آنها می‌خواستم مادرشان را توصیف کنند، شباهت‌های بسیاری بین همسر ایده‌آل آنها و «مامان»‌های شان پیدا می‌کردم!

 

یک مادر بر فرزندان پسر خود تاثیر دیگری نیز دارد: او نه تنها در این مورد که چه خصوصیاتی در خانم‌ها آنها را جذب می‌کند سرنخ‌هایی به آنها می‌دهد، بلکه بر احساس کلی آنها نسبت به زنان نیز تاثیر می‌گذارد. بر این اساس اگر یک مادر، صمیمی و دوست داشتنی باشد، طبیعتا پسرانش فکر می‌کنند همه ی زن‌ها همین‌طورند آنها احتمالا تبدیل به عاشقانی گرم و پذیرا می‌شوند و در امور خانه فعال خواهند بود.

 

برعکس، مادری که دارای شخصیتی خشک و ملال‌انگیز است و با این که گاهی اوقات حالت دوستانه‌ دارد اما ناگهان رفتاری سرد و خصمانه پیدا می‌کند، می‌تواند فردی پرورش دهد که در عشق خود مردد و ناپایدار  است. چرا که مادرش او را از عشق ترسانده است. چنین مردی از تعهد هراس دارد و ممکن است به همین دلیل رابطه عاشقانه‌اش را به هم بزند و از معشوق خود فاصله بگیرد.

 

در حالی که مادر تا حد زیادی تعیین می‌کند که چه‌ چیزهایی در یک همسر ما را جذب می‌کند، شخصیت پدر نیز- به عنوان اولین مرد زندگی‌مان- بر نحوه ی ارتباط ما با جنس مخالف اثرگذار است. پدرها تاثیر شگرفی بر شخصیت فرزندان و شانس آنها برای داشتن یک ازدواج موفق خواهند داشت. آنها نیز مثل مادرها می‌توانند بر احساس کلی دختران‌شان نسبت به مردان تاثیر‌گذار باشند. اگر پدر در ستایش دخترش دست و دلبازی کند و به او نشان دهد که فردی ارزشمند است، دختر نیز در ارتباط با همسرش در مورد خود احساس بسیار خوبی خواهد داشت.

 

اما اگر پدر خشن و ایرادگیر باشد و شخصیتی خشک و بی‌روح داشته باشد معمولا دخترش احساس می‌کند دوست داشتنی یا جذاب نیست. البته این تاثیر فقط منحصر به پدر و مادر نیست. مثلا در مورد کودکان بی‌سرپرست، مربیان یا اولین کسانی که مورد عشق و توجه آنها قرار می‌گیرند می‌توانند تاثیر مشابهی داشته باشند.

 

در مقاله ی بعد به بررسی شرایط اجتماعی و فرهنگی در شکل گیری "نقشه عشق " خواهیم پرداخت .

ادامه دارد ...

نویسنده : دکتر جویس برادرز- با تغییر و تلخیص

تو با منی هرجا برم .....

گفتم: خسته‌ام

گفتي: لاتقنطوا من رحمة الله .::. از رحمت خدا نا اميد نشويد(زمر/53)

گفتم: هيشكي نمي‌دونه تو دلم چي مي‌گذره

گفتي: ان الله يحول بين المرء و قلبه .::. خدا حائل هست بين انسان و قلبش! (انفال/24)

گفتم: هیچ کسی رو ندارم

گفتي: نحن اقرب اليه من حبل الوريد .::.ما از رگ گردن به انسان نزديك‌تريم(ق/16)

گفتم: ولي انگار اصلا منو فراموش كردي!

گفتي: فاذكروني اذكركم .::.منو ياد كنيد تا ياد شما باشم (بقره/152)

کودک و تلویزیون

کودک و تلویزیون

کودک،تلویزیون

10 نکته ضروری در مورد تماشای تلویزیون

1- بهتر است کودکان زیر چهار سال در معرض نور زیاد، زننده و صدای گوش خراش وسایل ارتباط جمعی قرار نگیرند. زیرا علاوه بر این که قادر به برقراری ارتباط بین تصاویر و اطلاعات داده شده نیستند، در اثر موسیقی بلند و وقایع پرسر و صدای روی صفحه تلویزیون، دچار سردرگمی می‌شوند.

 

2- کودک باید بتواند به هنگام مشاهده ی یک برنامه یا پس از آن، درباره ی برداشت‌های خود صحبت کند.

 

3- مشاهدات کودک، شدیدا بر روی او تاثیر می‌گذارد. اجبار به ساکت نشستن در حین تماشای یک برنامه، هیجان کودک را غیر قابل تحمل می‌سازد.

 

4-  اگر گفتگو درباه برنامه‌های تلویزیونی شکل وظیفه به خود بگیرد، کودک لذت خود را برای این کار از دست می‌دهد.

 

5- بهتر است تماشای تلویزیون یک عادت روزانه نباشد. زمان تماشای تلویزیون برای کودکان پیش‌دبستانی، حداکثر باید سی (30) دقیقه و برای کودکان دبستانی حداکثر یک ساعت باشد.

 

6- یک حد مجاز زمانی را در طول هفته در نظر بگیرید و به کمک فرزند خود برنامه‌های مناسب را برای این‌مدت معین انتخاب کنید.

 

7- برنامه‌ها باید با سن و رشد کودک مطابق باشند.

8- کودکان نباید تا پیش از رفتن به تختخواب، تلویزیون تماشا کنند. در غیر این صورت استنباط‌ها و برداشت‌های هضم نشده، در خواب به سراغشان آمده و آنها را راحت نمی‌گذارند.

9- اگر کودکان اجازه داشته باشند همراه والدین خود فیلم‌برداری کرده یا عکاسی کنند، اولین تجربیات خود را در رابطه با فیلم و صدا کسب می‌کنند.

 

10- بهتر است کودک با اتفاقاتی که در وسایل ارتباط جمعی می‌افتد، تنها رها نشود. هم‌نشینی بزرگ‌ترها یا دوستان، حتی در مقابل تلویزیون نیز به کودک قدرت و اطمینان می‌بخشد.

 

منبع : برگرفته از کتاب " کودکان چگونه بر ترس های کوچک و بزرگ خود غلبه کنند "

نویسندگان : مارکوس اشمیت ، برند کل هپ

با تغییر و تلخیص

 

مقالات مرتبط :

جادو گر بچه ها !!

كودكان و خشونت در تلویزیون

سيد وسط بعثي‌ها روضه خواند

سيد وسط بعثي‌ها روضه خواند

يا حسين شهيد

منزل اول

سال 69 بود. همان زماني كه صدام با شورش و قيام عمومي و فراگير مردم عراق مواجه شد وقتي بعضي از شهرهاي عراق به دست نيروهاي مردمي و لشكر بدر و نيروهاي وابسته به آيت الله شهيد حكيم افتاده بود. در آن زمان ما به دنبال يافتن پيكرهاي شهداي باقي مانده از جنگ به همراه برادرم عباس رحيمي به گروه‌‌‌هاي تفحص ملحق شديم تا بدين‌‌‌وسيله بتوانيم پيكر برادر شهيدم حميدرضا رحيمي را كه در كربلاي پنج مفقود شده بود، بيابيم. يكي ديگر از انگيزه‌‌‌هاي ما براي رفتن و يافتن پيكر شهدا آن بود كه پيكر برادر ديگرم يعني صفر رحيمي را كه در دوازدهم اسفند 1361 شهيد شده بود را در سال 63 در منطقه فكه پيدا كرده و به تهران آورده بودم. طي چند مرحله به جبهه شلمچه، منطقه تنومه عازم شديم تا پيكر شهيد دوم خانواده‌‌‌مان را پيدا كنيم. اسفند 69 بود و حدود يك‌ماهي بود كه در آنجا تفحص مي‌‌‌كرديم. در اين مدت حدود سي تا چهل شهيد را پيدا كرديم و باتوجه به زوال حكومت صدام و استقرار نيروهاي سپاه بدر از منطقه شلمچه وارد خاك عراق شده و از اين فرصت جهت يافتن پيكر پاك شهدا استفاده مي‌‌‌كرديم.

منزل دوم

صبح جمعه‌‌‌اي بود كه به همراه گروه تفحص ده نفره خود وارد منطقه شديم. شب قبل، بعثي‌‌‌ها منطقه تنومه بصره را از دست نيروهاي سپاه بدر گرفته بودند و ما متوجه موضوع نبوديم. تا اينكه يك وقت خود را در دل نيروهاي عراق ديديم. حدود ساعت ده صبح بود كه اسير شديم. چشم بسته ما را داخل ماشين كردند (بماند كه در طول مسير چقدر ما را كتك زدند) و در مدرسه‌‌‌اي بسيار آلوده و كثيف در شهر بصره وارد كردند. اين مدرسه محلي بود كه ساير اسرا را كه در ساير مناطق نزديك در بصره دستگير شده بودند، در اين محل جمع‌‌‌آوري و آمارگيري مي‌‌‌كردند.

در اين مدرسه كه اسراي ديگري به ما ملحق شدند، روحاني سيدي به نام ابوحوراء يا سيداسماعيل اهل عراق وجود داشت. در طول مسير بعضي از بچه‌‌‌هاي سپاه كه با ما بودند لباس خود را از تن خارج كردند تا بتوانند از ضرب و شتم نيروهاي عراقي بيشتر محفوظ باشند. به سيداسماعيل چندبار گفتم لباس‌‌‌هاي روحاني خود را از تن خارج كن. در اين شلوغي كسي متوجه نمي‌‌‌شود تو لباس‌‌‌هايت را درآوردي. اين‌‌‌گونه بهتر و راحت‌‌‌تر خواهي بود. اما با تعجب ديديم او گفت: لا (نه).

منزل سوم

با هلي‌‌‌كوپتر ما را از بصره به بغداد و از آنجا به سازمان اطلاعات عراق يعني همان استخبارات وارد كردند. حدود پنجاه نفر بوديم در اتاقي حدود 24 متر مربع. سيداسماعيل هم با ما بود. اگرچه هر لحظه تعدادي از اسرا را براي شكنجه مي‌‌‌بردند، اما سيد اسماعيل چون لباس روحاني در تن داشت مورد توجه بعثي‌‌‌ها نبود.

در اتاق باز شد. چند بعثي وارد اتاق شدند. بعضي‌‌‌ها با مسخره به سيداسماعيل مي‌‌‌گفتند: هان! كربلا! امام حسين(ع) آمدي كربلا را بگيري. حالا يك روضه امام حسين(ع) بخوان ببينم. با يك لحن تحقيرآميز نگاهش مي‌‌‌كردند و با آن‌‌‌همه رعب و وحشتي كه در اتاق حاكم بود و ما مي‌‌‌دانستيم چه اتفاقي خواهد افتاد، ولي سيداسماعيل در نهايت آرامش، انگار بالاي منبر و در حضور مردم است، خيلي راحت شروع كرد روضه خواندن. با اينكه عربي روضه مي‌‌‌خواند، ولي دل را كباب مي‌‌‌كرد. آري! با يك اعتقاد خاص و خيلي راسخ شروع كرد. انگار در عالم ديگري بود. انگار كابل و چوب را دست مأموران نمي‌‌‌ديد.

منزل چهارم

سيداسماعيل شروع كرد به روضه و بعثي‌‌‌ها مي‌‌‌خنديدند. وسط روضه بود كه به او حمله كردند. آنچنان او را زدند كه غرق خون شد. با كابل و چوب و مشت و لگد به جانش افتادند. ما پيش خود گفتيم سيد اسماعيل مُرد. البته بسيار جثه ضعيفي هم داشت. بعثي‌‌‌ها حسابي او را با لذت خاصي زدند و رفتند. كينه بعثي‌‌‌ها در رفتارهايشان با اين روحاني بسيار مشهود بود. سيد اسماعيل مي‌‌‌توانست لباس را از تن جدا كند تا كمي از كينه بعثي‌‌‌ها بكاهد يا لااقل روضه نخواند، اما او به راه خود ايمان داشت.

منزل پنجم

خبر سيداسماعيل و روضه خواندنش بين مأموران بعثي پيچيد. براي همين بعثي‌‌‌ها هر روز يا يك روز در ميان مي‌‌‌آمدند و همان صحنه اول رخ مي‌‌‌داد. از او مي‌‌‌خواستند مثلاً روضه  ابوالفضل(ع) بخوان. او هم با همان آرامش و بدن زخمي و خوني و صورتي كبود و لباس روحاني بر تن شروع مي‌‌‌كرد به خواندن. طوري روضه مي‌‌‌خواند، انگار كنار خود حضرت ابوالفضل(ع) است. هيچ ابايي در او ديده نمي‌‌‌شد. دوباره مي‌زدند سر و صورتش را خوني مي‌كردند. چنان با چوب به بدنش مي‌‌‌زدند كه صداي ضربه‌‌‌هاي چوب به استخوانش شنيده مي‌‌‌شد.

منزل ششم

چند بار هم سيداسماعيل را بردند و به بدنش برق وصل كردند. ولي عجيب آن بود كه حاضر نمي‌‌‌شد عمامه‌‌‌اش را بردارد. آن‌قدر از نظر روحي وصل بود كه اينها برايش هيچ بود. جسم او در تصرف روحش بود. روح و عشق، همه چيز او را تسخير كرده بود. اصلاً انگار نه اينكه بعثي‌‌‌ها مثل جلاد بالاسرش ايستاده بودند. فقط خدا را مي‌‌‌ديد. انساني كه در خدا حل شده باشد، اين‌گونه است. اينجا بود كه خودم را مقابل او كوچك ديدم.

منزل هفتم

چندبار اين صحنه روضه‌خواني خونين رخ داد تا اينكه يك روز سيداسماعيل را از ما جدا كردند و بردندش. سيد اسماعيل را در طول اسارت چند ساله‌‌‌ام نديدم تا اينكه به همراه برادرم عباس در سال 77 آزاد شديم. وقتي ما در اسارت بوديم، پيكر برادر شهيدم حميدرضا رحيمي نيز پيدا شد و در كنار برادر ديگر صفر رحيمي در بهشت زهرا(س) كنار هم هم‌‌‌خانه شدند، اما هم در اسارت و هم امروز، گاه‌‌‌گاهي دلم براي سيد روضه‌‌‌خوان حسابي تنگ مي‌‌‌شود.

سيد كجايي! دلم مي‌‌‌خواهد قرآن بخواني؛ روضه، قرآن صاعد است. روضه علي‌‌‌اصغر(ع) بخوان. روضة قاسم(ع) بخوان. نه، روضه وداع بخوان كه حضرت زهرا(س) مادرت، به مرحوم مجلسي فرموده بود: روضه وداع بخوان.

خاطراتي از حاج مصطفي (بيژن) رحيمي

منبع:مجله امتداد

یا رسول الله

                                                                           

                                             

یا رسول الله

شمر زمانه برای ایران!

شمر زمانه برای ایران!

 

امیر کویت و رئیس جمهور امریکا

شنیده‌های خبرنگار «تابناك» حاكی از آن است كه امیر كویت در سفر اخیر بوش به منطقه، او را از تعرض و درگیری با ایران بر حذر داشته است.

بنا بر این گزارش، گفته می‌شود امیر كویت به رئیس‌جمهور آمریكا، بزرگداشت حادثه تاریخی كربلا توسط ایرانیان را یادآور شده و مطالبی به این مضمون گفته است: 1400 سال پیش حادثه‌ای رخ داده و امام آنها توسط شخصی به نام شمر كشته شده است. با این حال ایرانیان هنوز شمر را نفرین می‌كنند و حتی اكنون نیز به دنبال مصداق عصر حاضر شمر می‌گردند و اگر تو دست به حمله به ایران بزنی، در تاریخ مغضوب خواهی شد.

گفتنی است، كویت كه خود محل استقرار شمار زیادی از نظامیان آمریكاست، همواره از پیامدهای درگیری ایران و آمریكا در هراس بوده است.

همیشه در حال تشرف و حضور بود

همیشه در حال تشرف و حضور بود

انصاري همداني

به شدت اهل كتمان بود و تمام مقامات خویش را مخفی نگه می داشت. درباره تشرفاتشان به محضر ولی عصر (ع) هر قدر اطرافیان اصرار می كردند، می فرمود: « سوال نكنید» یكی از شاگردان خاص او می گوید: « ایشان گاهی كه صالح می دیدند، برخی از تشرفات خود را برای افرادی خاص، با قول و تعهد به بازگو نكردن، می گفتند. من از ایشان تا 6 تشرف شنیده ام.»

او همیشه در حال تشرف و حضور بود و همواره می فرمود: « تا انسان امام زمان (ع) را همیشه حاضر نبیند و دلش همواره متصل به آن حضرت نباشد، ولی خدا نمی شود.» و هنگامی كه از ایشان می پرسیدند:

« چگونه می شود به خدمت حضرت ولی عصر (ع) مشرف شد؟ می فرمود: « وقتی حضور و غیبت آن حضرت برای شما فرق نكند.»

ایشان خود را بنده امام زمان (ع) می دانست و بلكه خاك پای امام زمان (ع). وقتی اسم حضرت ولی عصر (عج) می آمد ایشان یك مرتبه رنگش تغییر می كرد و قیافه اش عوض می شد.

« ایشان غیر از اینكه زیارت عاشورا را فراوان تاكید می كردند، میفرمودند: « زیارت آل یاسین را بسیار بخوانید! توسل به حضرت كنید و بخواهید كه مشكلات دنیا و آخرت و سیر و سلوك شما را برطرف كنند، چون حضرت، ولی عصر (عج) ولی و سرپرست ما است و اختیار ما با اوست.»

یكبار از ایشان پرسیدند: چطور می توان خدمت ولی عصر (عج) رسید؟ گفتند: « وقتی حضور و غیبتشان برای شما فرق نكند.»

ایشان می فرمودند: « بیشتر آن كسانی كه خدمت حضرت میرسند، به صورت مكاشفه است و نه مشاهده. اگر پس از تشرف، دیدید آن اثر باقی است، مشاهده است. ولی اگر هیچ اثری دستتان نماند، مكاشفه است. »

همچنین فرمودند: « ظهور، نزدیك است، ولی اگر دعا بكنید، نزدیكتر می شود؛ چون دعای شما خیلی موثر است، هر چه می توانید دعا كنید 1. »

منبع:

موسسه شمس الشموس، سوخته (شرح احوال انصاری همدانی )

جماعتی كه امام نفرینشان كرد

جماعتی كه امام نفرینشان كرد

(پس از پنجاه سال، پژوهشی تازه پیرامون قیام امام حسین علیه‌السلام)

مقالات گذشته را از اینجا مشاهده نمایید

 

لهم دار السلام عند رّبهم

(انعام: 127) (1)

مقدار یک شتر کشتن، پنج ساعت یا ده ساعت یا هفتاد و دو ساعت، هرچه بود گذشت. آن روز از صدهزار تن یا سی هزار یا هجده هزار تن که در خانه ی مختار پسر ابوعبیده با پسر عقیل بر سر جان خود بیعت کردند، از آن گروه که از شهرهای عراق یا حجاز به این کاروان پیوستند تنها پیکره های پاره پاره و آغشته در خون هفتاد و دو تن در این سوی و آن سوی آن بیابان وحشتناک دیده می شد. اینها چه کسانی بودند؟ مسلمانان راستین! مسلمانانی که به جلسه ی امتحان آمدند و از عهده ی آزمایشی بدان سختی بخوبی برآمدند. نه تنها خود در امتحان سربلند شدند، بلکه تا جهان باقی است به طالبان شرکت در چنین آزمایش فهماندند، اگر پیروزی می خواهند باید پاکباز باشند. آن چند ده هزار تن دیگر که از ایشان نشانی نمی بینیم چسان؟ مقصودم بقیه ی بیعت کنندگان است. آنها مسلمان نبودند؟ چرا! آنان هم مسلمان بودند. اما مسلمانی را تا آنجا می خواستند که به مال و جان آنان زیانی نرسد. همینکه دیدند، امتحانی دشوار در پیش است در آن شرکت نکردند. به درون خانه های خود رفتند، درها را بستند و آسوده نشستند تا کی و چه وقت خود را برای آزمایش دیگری حاضر کنند. تا چه وقت قهرمانی دیگر برخیزد و اینان گرد او را بگیرند به او وعده ی یاری دهند.

دسته ی کوچکی هم از خودگذشتگی بیشتری نشان دادند! کاری کردند که تا جهان و تاریخ جهان باقی است، ریشخند مردم، ریشخند تاریخ، ریشخند حقیقت خواهند بود. اینان در چنان روز برفراز تلی رفتند و دستمالها را بر دیده نهاده و های ای می گریستند و می گفتند خدایا حسین را یاری کن.

ساعتهای آخر روز سپری می شد. دیوانه هایی که خشم و شهوت مال و جاه دنیا جسم و روحشان را پر کرده بود، پس از آنکه کشتند و سوختند و بردند، پس از آنکه در مقابل خود کوچکترین مقاومتی از زن و یا مرد ندیدند، یکبار به خود آمدند. و دانستند کاری زشت کرده اند، این رویه دیگر از طبیعت مردمی است که از منطق درست و عقل طبیعی بهره ندارند و یا بهره ای اندک دارند. زود بخشم می آیند و زود پشیمان می شوند. اوه! چه کردیم. آری چه کردیم؟ نخست به صورت حدیث نفس و سپس گفتاری آهسته و دهان بدهان.

کم کم از این به آن رسید اوه چه کردیم و چه بدکاری کردیم! این مرد خیرخواه ما بود! خود ما او را خواندیم و سپس نه تنها او را یاری نکردیم، بلکه او و پیروان او را در پیش پای نوکر حکومت دمشق قربانی کردیم! سید جوانان بهشت را برای خشنودی مردم تبه کار به دست خود به خاک خون کشیدیم. پشیمان شدند. اما دیگر دیر شده بود. کوفه یکبار دیگر زبونی وخواری خود را به زشت ترین صورت به شام نشان داد. نه تنها دمشق را شکست نداد بلکه بار دیگر زیر سلطه ی دمشق باقی ماند و ننگی بر ننگهای گذشته افزود.

حسین در واپسین دقیقه های زندگانی خود آنان را از چنین پایانی بیم داد: «بخدا اگر مرا کشتید به جان یکدیگر می افتید و خون هم را می ریزید اما خدا به این کیفر بر شما بسنده نخواهد کرد. عذابی سخت برای شما آماده خواهد ساخت.» سپس آنان را از ته دل نفرین کرد. نفرینی که سزاوار آن بودند. «خدایا باران رحمت خد را از این مردم بازدار! برکتهای زمین را از آنان بگیر! هرگز حاکمان را از ایشان خشنود مکن! هرگز توفیق جماعت را نصیب ایشان مگردان!»(1) بیش از چهار سال نگذشت که نفرین امام گریبان آن ناجوانمردان را گرفت کشتار و خونریزی در عراق آغاز شد. آشوب برخاست. شعله های آتش انتقام زبانه کشید، نخست کشندگان مظلومان را بکام خود فرو کشید و پیش از آنکه کیفر آن جهان ببینند به خواری این جهان مبتلا گشتند.

آنها که بخانه های خود رفتند و در نبرد درگیر نشدند چطور؟ آنها هم چنانکه خواهیم گفت از کیفر بی نصیب نماندند. اما راستی چرا چنین کردند؟ بگذارید یکبار دیگر سخن سید شهیدان را بشنویم: «مردم بنده ی دنیایند دین را تا آنجا می خواهند که زندگانی خود را با آن سرو سامان دهند، چون پای امتحان پیش آید دینداران اندک خواهند بود.»

هم اکنون نزدیک سیزده قرن و نیم از آن حادثه ی شوم می گذرد. از آن تاریخ تا بحال کوفه چندین سنل را در پی یکدیگر بخود دیده است. ولی هر نسل که جای نسل پیشین را می گیرد. همه سال در چنان روز، گرد مزار حسین فراهم می آید و چنانکه گویی از کرده ی نیاکان خود شرم زده است، بر مزار او اشک می ریزد و با روح او پیوند دوستی و اطاعت می بندد. اما راستی اگر ممکن بود تاریخ به عقب برگردد و چنان صحنه ای دوباره تجدید شود، این شرم زدگان و گریه کنندگان چه می کردند و با کدام دسته بودند؟ خدایا هیچ گاه بندگان خود را آزمایش مکن! و اگر آزمایش می کنی به آنان نیروی پایداری عطا فرما!

پی‌نوشت:

1- طبری، ج 7، ص 365.

منبع:

دكتر سید جعفر شهیدی،  پس از پنجاه سال

دعبل؛ مردی كه چهل سال چوبه دارش را بدوش می‌كشید(3)

دعبل؛ مردی كه چهل سال چوبه دارش را بدوش می‌كشید

اربعین در فرهنگ اهل بیت علیهم السلام

مقدمه

 دسترسی به: قسمت اول ؛ قسمت دوم ؛ قسمت سوم :

واژه «اربعین‏» در متون دینی و مجموعه‏های حدیثی از ارزش والایی برخوردار است. آثار حفظ چهل حدیث، اخلاص عمل در چهل روز و دعای عهد در چهل صبح، كمال عقل در چهل سالگی، دعا برای چهل مؤمن، شهادت چهل مؤمن برای میت، برگزاری عبادت در چهل شب چهارشنبه برای دیدار حضرت ولی عصر علیه السلام، و بعثت غالب انبیأ در چهل سالگی، از جمله مواردی است كه ارزش و جایگاه این اصطلاح اسلامی و عرفانی را مشخص می‏سازد.

«اربعین‏» از اصطلاحات رایجی است كه در متون اسلامی كاربرد زیادی دارد، مثلا در برخی از روایات به عنوان نماد كمال، حدی برای تصفیه باطن و... قلمداد شده است. در این نوشتار به مناسبت روز اربعین شهادت امام حسین علیه السلام برخی از موارد كاربرد این واژه ارزشمند كه در فرهنگ اسلامی به مناسبتهای گوناگون از آن یاد شده و گاهی پیامهای اخلاقی و دستورهای الهی با آن همراه شده است، با اشاره به سی نكته تقدیم می‏شود.

 دسترسی به: قسمت اول ؛ قسمت دوم ؛ قسمت سوم

فریاد

قسمت چهارم

23. اربعین در قرآن

در برخی از آیات قرآن به واژه «اربعین‏» اشاره شده است، مثل: فرازی از قصه حضرت موسی علیه السلام كه می‏فرماید: «و اذ واعدنا موسی اربعین لیلة‏» ; (31) «[به یاد آورید] آن هنگامی را كه با موسی علیه السلام (برای یافتن پیامهای آسمانی) چهل شب وعده قرار گذاشتیم.»

نیز می‏فرماید: «و واعدنا موسی ثلثین لیلة واتممناها بعشر فتم میقات ربه اربعین لیلة‏» ; (32) «و ما با موسی سی شب وعده گذاشتیم، سپس آن را با ده شب دیگر تكمیل نمودیم. به این ترتیب، میعاد پروردگارش با چهل شب تمام شد.»

قرآن كریم در مورد نافرمانی بنی‏اسرائیل از حضرت موسی علیه السلام و سرپیچی آنان از دستورات الهی و مجازات آن گروه از یهودیان با چهل سال سرگردانی، می‏فرماید: «فانها محرمة علیهم اربعین سنة یتیهون فی الارض فلا تاس علی القوم الفاسقین‏» (33) ; «این سرزمین مقدس تا چهل سال بر آنها ممنوع خواهد بود و آنان همواره در مدت چهل سال در این بیابان سرگردان هستند، پس تو درباره سرنوشت این جمعیت گناهكار ناراحت نباش!»

 

24. مجاهد دار به دوش

دعبل بن علی خزاعی، از شاعران متعهد و شجاع اهل‏بیت علیهم السلام است كه از دست مبارك حضرت رضا علیه السلام به كسب مدال افتخار و عطایای مادی و معنوی نائل شد. او وصیت كرد قصیده معروف خود به نام «مدارس آیات‏» را - كه مورد تایید اهل‏بیت علیهم السلام قرار گرفت - در كفنش بنویسند. زبان گویای وی آن چنان برنده بود كه حكمرانان ستمگر را به هراس می‏انداخت.

ابن مدبر می‏گوید: «روزی به دعبل گفتم: من مردی بی‏باك و با شهامت مثل تو ندیده‏ام كه این چنین بی‏پروا در اشعار خود به زمامداران ستمگری، مثل مامون می‏تازی و حقائق را در قالب شعرهای گویا و بلیغ به گوش مردم می‏رسانی. دعبل در مقابل هشدار ابن مدبر، با صلابت‏خاصی كه از عشق او به اهل‏بیت علیهم السلام ریشه می‏گرفت، چنین گفت: «یا ابا اسحاق! انی احمل خشبتی مذ اربعین سنة و لا اجد من یصلبنی علیها; (34) ای ابا اسحاق! من چوبه دار خودم را چهل سال است كه با خود حمل می‏كنم، اما هنوز كسی را نیافته‏ام كه مرا بر آن بیاویزد.»

 

شیعه یعنی دعبل چشم انتظار    می‏كشد بر دوش خود چل سال دار

شیعه یعنی همچو امثال كمیل    سر نهد بر خاك پای اهل‏بیت

 

25. ارزش عدالت گستری

امام موسی بن جعفر علیه السلام در تفسیر آیه «یحیی الارض بعد موتها» فرمود: «خداوند زمین را با قطرات باران احیأ نمی‏كند، بلكه با مردان عدالت گستر زنده می‏گرداند... و این عمل از منافع مادی چهل روز باران بهتر و پربارتر است.» (35)

 

26. هشدار به محتكران!

امام صادق علیه السلام به تاجرانی كه برای منافع مادی خود اجناس مورد نیاز مردم را انبار كرده، با قیمتهای گزاف می‏فروشند، شدیدا هشدار می‏دهد و می‏فرماید: «الحكرة فی الخصب اربعون یوما وفی الشدة والبلأ ثلاثة ایام فمازاد علی الاربعین یوما فی الخصب فصاحبه ملعون ومازاد علی ثلاثة ایام فی العسرة فصاحبه ملعون; (36) مدت احتكار جنسهای مورد نیاز مردم در روزگار فراوانی، چهل روز است و در روزهای سخت فقط سه روز. اگر بازرگانی در ایام فراوانی جنس، بیش از چهل روز و در هنگام دشواری بیش از سه روز انبار كند، لعنت‏خدا بر او باد.»

 

27. چله نشینی برای حاجت

مولای متقیان علی علیه السلام فرمود: «خداوند متعال به حضرت داوود وحی كرد: «انك نعم العبد لولا انك تاكل من بیت المال ولا تعمل بیدك شیئا» ; «ای داود! اگر از بیت‏المال تغذیه نمی‏كردی و از دست رنج‏خودت امرار معاش می‏نمودی، چقدر بنده خوبی بودی!»

حضرت داوود چهل صبح با ناله و زاری به درگاه احدیت استغاثه كرد و از خداوند خواست تا مشكل او را رفع نماید. خداوند متعال نیز مقدمات آهنگری را در اختیار او گذاشت. به این ترتیب، حضرت داوود، به كار زره‏سازی پرداخت. او هر روز یك زره می‏ساخت و به هزار درهم می‏فروخت تا اینكه با ساختن سیصد و شصت زره كه به مبلغ سیصد و شصت هزار درهم فروخت، سرمایه‏ای به دست آورد و از بیت‏المال بی‏نیاز شد.» (37)

 

28. زیارت اربعین از نشانه‏های ایمان و تشیع

امام حسن عسكری علیه السلام فرمود: «علامات المؤمنین خمس: صلاة الاحدی والخمسین وزیارة الاربعین والتختم فی الیمین وتعفیرالجبین والجهر ببسم الله الرحمن الرحیم; (38) نشانه‏های مؤمنان (شیعیان) پنچ چیز است: خواندن پنجاه و یك ركعت نماز در هر روز (17 ركعت واجب و 34 ركعت نافله)، زیارت اربعین امام حسین علیه السلام، داشتن انگشتر در دست راست، و ساییدن پیشانی به خاك، و بلند خواندن بسم الله الرحمن الرحیم در نمازها.»

 

29. چهل روز گریه بر امام حسین علیه السلام

امام صادق علیه السلام در روایتی به بیان گریه موجودات عالم بر سالار شهیدان پرداخته، به زراره می‏فرماید: «یا زرارة! ان السمأ بكت علی الحسین علیه السلام اربعین صباحا بالدم وان الارض بكت اربعین صباحا بالسواد و ان الشمس بكت اربعین صباحا بالكسوف والحمرة... وان الملائكة بكت اربعین صباحا علی الحسین علیه السلام; (39) ای زراره! آسمان چهل روز بر حسین علیه السلام خون گریه كرد و زمین چهل روز برای عزای آن حضرت گریست‏به تیره و تار شدن و خورشید با كسوف و سرخی خود چهل روز گریست... و ملائكه الهی برای آن حضرت چهل روز گریستند.»

 

30. فرازی از زیارت اربعین

صفوان بن مهران جمال می‏گوید: مولایم حضرت صادق علیه السلام زیارت اربعین را به من آموخت و فرمود: «در روز اربعین جدم حسین علیه السلام را این‏چنین زیارت كن: السلام علی ولی الله وحبیبه...» در بخشی از آن زیارت كه با مضامین عالی عرفانی و معنوی بیان شده است، چنین می‏خوانیم: «وبذل مهجته فیك لیستنقذ عبادك من الجهالة وحیرة الضلالة; (40) [خداوندا! من شهادت می‏دهم كه] حضرت حسین علیه السلام جان را در راه تو تقدیم كرد تا بندگان تو را از جهالت و بی‏خبری رها سازد و از حیرت و سرگردانی و گمراهی نجات دهد.»


31) بقره/51.

32) اعراف/141.

33) مائده/26.

34) العدد القویه، ص‏292.

35) تهذیب الاحكام، ج‏10، ص‏146.

36) الكافی، ج‏5، ص‏165.

37) وسائل الشیعه، ج‏17، ص‏37.

38) مصباح المتهجد، ص‏787.

39) مستدرك الوسائل، ج‏10، ص‏314، با تلخیص.

40) تهذیب الاحكام، ج‏6، ص‏113.

عبدالكریم پاك‏نیا

جوان در قرآن

جوان در قرآن(1)

 

جوان در قرآن

قرآن فصل جوانى را فرصت استثنایى عمر انسان مى‏داند. این واقعیت در آیات متعدد، با تعبیرات گوناگون مطرح شده است. گفته‏هاى قرآن در باب شناخت نیرو و استعداد جوانى به دو بخش گزارش و ارزشگذارى، قابل تقسیم است:

 

گزارش‏ها

در بخش گزارش، قرآن از رخدادهاى تاریخى یاد مى‏كند كه به دست جوان طرّاحى و اجرا شده است. در این قسمت، هم اتفاقات تلخ و هشداردهنده كه اشاره به آسیب پذیرى فوق‏العاده این قشر دارد، مطرح مى‏شود و هم از شاهكارهاى مثبت و سرنوشت‏ساز آنان سخن به میان مى‏آید.

اقدام همراه حضرت موسى علیه السلام به نابودى غلامى (یعنى جوانى كه تازه صورتش موى و سبیل در آورده بود)، به این دلیل كه به نیروى تهدید شده نسبت به پدر و مادرش تبدیل شده بود، گواهى است بر آسیب پذیرى جوان. قرآن مى‏گوید: «فَانطَلَقَا حَتَّى إِذَا لَقِیَا غُلاَماً فَقَتَلَهُ» (كهف /74)

«پس آن دو به راه خود ادامه دادند تا این كه به نوجوانى برخوردند پس معلم موسى او را كشت».

همراه حضرت موسى‏علیه السلام راز و رمز این اقدام به ظاهر ناخوشایند را، این گونه توضیح داد:

«وَأَمَّا الْغُلاَمُ فَكَانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَیْنِ فَخَشِینَا أَن یُرْهِقَهُمَا طُغْیَاناً وَكُفْراً» (كهف /80)

«اما آن نوجوان (كه كشتم) پدر و مادر با ایمان داشت و ترسیدیم كه آن دو را به طغیان و كفر بكشاند.

ماجراى پسر نوح و هلاكت او به دلیل مخالفت با پدرش، نمونه دیگرى است براى آسیب‏پذیرى جوان؛ چه آن كه تعبیر «بُنَىّ» به معناى جوان است. چنانكه در آیات: یوسف /5 و لقمان /13 و صافات /12 به همین معنا مى‏باشد. و سیره قوم نوح نیز این بود كه روحیه مخالفت با نوح علیه السلام را در سنین جوانى در فرزندان‏شان پرورش مى‏دادند. در روایتى آمده است:

اقدام همراه حضرت موسى علیه السلام به نابودى غلامى (یعنى جوانى كه تازه صورتش موى و سبیل در آورده بود)، به این دلیل كه به نیروى تهدید شده نسبت به پدر و مادرش تبدیل شده بود، گواهى است بر آسیب پذیرى جوان

«كان الرجل منهم یأتى بابنه و هو صغیر فیقفه على رأس نوح فیقول یا بنى ان بقیت بعدى فلا تطیعن هذا المجنون» 1

«سیره هر مردى از قوم نوح این بود كه پسرش را در خردسالى مى‏آورد بالاى سر نوح‏علیه السلام و مى‏گفت: اگر بعد از من زنده بودى، از این مرد دیوانه پیروى مكن».

سیره تبلیغاتى تربیتى قوم نوح چونان جا افتاده بود كه نوح‏علیه السلام در مقام مناجات با پروردگارش عرض كرد:

«إِنَّكَ إِن تَذَرْهُمْ یُضِلُّوا عِبَادَكَ وَلاَ یَلِدُوا إِلَّا فَاجِراً كَفَّاراً» (نوح /27)

«همانا اگر آنها را باقى بگذارى بندگانت را گمراه مى‏كنند و جز نسل فاجر و كافر به دنیا نمى‏آورند».

موج سیره تبلیغاتى مخالفان كنعان پسر نوح را نیز در سنین جوانى به دور از دید پدرش به كام خود برد، به گونه‏اى كه ترس از طوفان هم نتوانست او را به همراهى با پدر وا دارد.

«وَنَادَى نوحٌ ابْنَهُ وَكَانَ فِى مَعْزِلٍ یَا بُنَىَّ ارْكَبْ مَعَنَا وَلاَ تُكُن مَعَ الْكَافِرِینَ. قَالَ سَآوِى إِلَى جَبَلٍ یَعْصِمُنى مِنَ الْمَاءِ» (هود /43 - 42)

«نوح فرزندش را كه در گوشه‏اى بود، صدا زد: پسرم همراه ما سوار شو و با كافران مباش گفت: به زودى به كوهى پناه مى‏برم تا مرا از آب حفظ كند».

در بخش گزارش‏هاى مثبت، قرآن به نقل مواردى مى‏پردازد كه جوان صرفاً به دلیل روحیه فضیلت پذیرى ویژه این مقطع سنى به اقدام تاریخى و آموزنده دست یازیده است:

نمونه یك:

حضرت ابراهیم‏علیه السلام در جوانى به رشد لازم دست یافت و بر اساس آن به سراغ بت شكنى و پى آمد منفى آن شتافت.

«وَلَقَدْ آتَیْنَا إِبْرَاهِیمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ وَكُنَّا بِهِ عَالِمِینَ إِذْ قَالَ لِأَبِیهِ وَقَوْمِهِ مَا هذِهِ التَّمَاثِیلُ الَّتِى‏أَنْتُم لَهَا عَاكِفُونَ» (انبیاء /51 - 52)«ما رشد ابراهیم را از پیش به او دادیم و به او آگاه بودیم آن هنگام كه به پدر و قوم او گفت این مجسمه‏هاى بى روح چیست كه همواره آنها را مى‏پرستید».

«فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً إِلَّا كَبِیراً لَّهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَیْهِ یَرْجِعُونَ قَالُوا مَن فَعَلَ هذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِینَ قَالُوا سَمِعْنَا فَتىً یَذْكُرُهُمْ یُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِیمُ» (انبیاء / 58-60)

«همه بتها را قطعه قطعه كرد مگر بزرگ آنها را، بدین منظور كه شاید به سراغ آن بیایند. گفتند: كه با بتهاى ما چنین كارى را كرده است؟ بى تردید او از ستمگران است. گفتند: شنیده‏ایم كه جوان ابراهیم نام درباره بتها سخن مى‏گفته است».

نمونه دوم:

اسماعیل، در سنین نوجوانى در اوج بردبارى و حلم، قدم نهاد و در پاسخ مشورت خواهى پدرش كه خواب دیده بود وى را سر مى‏برد، گفت: به مأموریتت عمل كن و خواست خداوند را انجام بده مرا ثابت قدم خواهى یافت:

«فَبَشَّرْنَاهُ بِغُلاَمٍ حَلِیمٍ فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ قَالَ یَا بُنَىَّ إِنِّى أَرَى فِى الْمَنَامِ أَنِّى أَذْبَحُكَ فَانظُرْ مَاذَا تَرَى قَالَ یَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِى إِن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِینَ فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِینِ وَنَادَیْنَاهُ أَن یَاإِبْرَاهِیمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیَا كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنِینَ» (صافات /101 - 105)

«ما به ابراهیم بشارت نوجوان حلیم و بردبار را دادیم، هنگامى كه آن غلام در عرصه فعالیت، همكار پدرش شد، ابراهیم گفت: پسرم: خواب دیده‏ام كه تو را ذبح مى‏كنم، نظرت در این باره چیست؟ گفت: پدرم: دستورى كه به تو داده شده اجرا كن، به خواست خدا مرا از صابران خواهى یافت. وقتى هر دو تسلیم شدند و ابراهیم جبین اسماعیل را بر زمین گذاشت، او را ندا دادیم كه‏اى ابراهیم، آن مأموریتى كه در عالم خواب به عهده‏ات گذاشته شده بود، انجام دادى ما این گونه نیكوكاران را پاداش مى‏دهیم».

نمونه سوم:

حضرت یوسف‏علیه السلام در سال‏هاى جوانى ظرف وجودش مالامال حكمت و علم شد و در پناه خداوند از آزمون جنسى به بهاى سالها زندگى در زندان، سربلند بیرون آمد،

«وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَیْنَاهُ حُكْماً وَعِلْماً وَكَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنِینَ وَرَاوَدَتْهُ الَّتِى هُوَ فِى بَیْتِهَا عَن نَفْسِهِ وَغَلَّقَتِ الْأَبَوْابَ وَقَالَتْ هَیْتَ لَكَ قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّى أَحْسَنَ مَثْوَاىَ إِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ. وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلاَ أَن رَأى بُرْهَانَ رَبِّهِ كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِینَ» (یوسف /22 - 24)

«وقتى یوسف به كمال جسمى و روحى رسید، به او حكم و علم دادیم و این گونه نیكوكاران را پاداش مى‏دهیم و آن زن كه یوسف در خانه‏اش بود، از او تمناى كامجویى كرد و درها را بست. گفت بشتاب به سوى آنچه براى تو آماده و مهیاست، یوسف گفت: پناه مى‏برم به خداوند و او پروردگارم است كه مقام مرا گرامى داشته است. همانا ستمگران به رستگارى نمى‏رسند و آن زن قصد او را كرد و او نیز - اگر برهان پروردگار را نمى‏دید - قصد وى را مى‏كرد. این گونه كردیم تا بدى و فحشا را از او دور سازیم، زیرا او از بندگان مخلص ما بود».

نمونه چهارم:

موسى علیه السلام در جوانى رنگ كاخ نشینى كه رفاه زدگى و مسؤولیت‏نشناسى است، بر خود نگرفت؛ بلكه بر عكس در پى همكارى با مظلومان و ستیز با ستمگران بر آمد:

«وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَى آتَیْنَاهُ حُكْماً وَعِلْماً وَكَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنِینَ. وَدَخَلَ الْمَدِینَةَ عَلَى حِینِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِیهَا رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلاَنِ هذَا مِن شِیعَتِهِ وَهذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِى مِن شِیعَتِهِ عَلَى الَّذِى مِنْ عَدُوِّه فَوَكَزَهُ مُوسَى فَقَضَى عَلَیْهِ» (قصص /14 - 15)

جوان در قرآن

«وقتى موسى به كمال جسمى و عقلى رسید، ما به او حكمت و دانش دادیم و این گونه نیكوكاران را پاداش مى‏دهیم. او موقعى كه اهل شهر در غفلت بودند، وارد شهر شده، ناگهان دو مرد را دید كه با هم مى‏جنگیدند، یكى از پیروان او بود و دیگرى از دشمنانش، آن كس كه از پیروان او بود، مدد خواست، موسى مشت محكمى بر سینه آن دیگرى زد و به حیات او پایان داد».

نمونه پنجم:

موسى‏علیه السلام پس از بعثت و رسیدن به مقام رسالت، وقتى به مصر بازگشت و مشغول دعوت به دین و مبارزه با دستگاه خودكامه فرعونى شد، با استقبال صادقانه جوانان مواجه گردید و تنها مجموعه‏اى از كم سن و سال ترهاى قوم بنى اسرائیل راه او را پیش گرفتند. در حالى كه ترس شكنجه فرعون و اشراف خودى، بر آنها سایه افكن بود.

«فَمَا آمَنَ لِمُوسَى إِلَّا ذُرِّیَّةٌ مِن قَوْمِهِ عَلَى خَوْفٍ مِن فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِمْ أَن یَفْتِنَهُمْ» (یونس /82)

«پس به موسى ایمان نیاوردند جز جوانانى از قوم او، در حالى كه مى‏ترسیدند از این كه در معرض شكنجه فرعون و سران خودشان قرار بگیرند».

نمونه ششم:

در ماجراى اصحاب كهف، قابل مطالعه است كه تعدادى از كاخ نشینان جوان، به جنگ و مخالفت با محیط آلوده به شرك، بت پرستى و خود كامگى برخاسته و به قصد حفظ ایمان و باورشان به زندگى در آسایش و رفاه پشت پا زده و راه هجرت و آوارگى را در پیش گرفته و با انتخاب زندگى جدید، خواب و مرگ ویژه خود، معجزه یاد ماندنى را در تاریخ به ثبت رساندند:

«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدىً وَرَبَطْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ لَن نَدْعُوَا مِن دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنَا إِذاً شَطَطاً» (كهف /14 - 13)

«ما داستان آنها را به حق، براى تو بازگو مى‏كنیم، آنها جوانانى بودند كه به پروردگارشان ایمان آوردند و ما بر هدایت شان افزودیم. ما دلهاى آنها را محكم ساختیم، در آن هنگام كه قیام كردند و گفتند: پروردگار ما، پروردگار آسمان‏ها و زمین است، هرگز غیر او معبودى را نمى‏پرستیم كه [اگر چنین گوییم] سخنى به گزاف گفته‏ایم».

موسى‏علیه السلام پس از بعثت و رسیدن به مقام رسالت، وقتى به مصر بازگشت و مشغول دعوت به دین و مبارزه با دستگاه خودكامه فرعونى شد، با استقبال صادقانه جوانان مواجه گردید و تنها مجموعه‏اى از كم سن و سال ترهاى قوم بنى اسرائیل راه او را پیش گرفتند. در حالى كه ترس شكنجه فرعون و اشراف خودى، بر آنها سایه افكن بود.

تمامى داستان‏هاى بالا بیانگر نوعى رابطه بین سنین جوانى و پاى بندى به ارزش‏ها، پاكى‏ها و پرخاش بر ضد گرایش‏ها و سنت‏هاى باطل است.

واژه‏هاى: «غلام»، «بلغ اشدّه»، «ذریة» و «فتیة» كه همه به مقطع سنى معین اشاره دارد، قطعى‏ترین دلالتش این است كه در این فصل از زندگى، انسان‏ها گرایش نیرومندى نسبت به گزاره‏هاى یاد شده دارند و باید آن را پاس داشت.

ادامه دارد...

 

منبع:

سید ابراهیم سجادی، فصلنامه پژوهشهای قرآنی، شماره چهل و شش

آیت الله مروی و خطاپوشی

آیت الله مروی و خطاپوشی

گل

اشاره:

به مصداق كریمه " كونوا ربانیین" (1)، هركس موظف است به میزان وسع و ظرفیت خود تلاش كند تا اوصاف الهی در وی تجلی و تبلور یابد اما سوال این است كه:

 چگونه می توان به اخلاق الهی تخلق پیدا كرد؟

چگونه می توان ادب رحمانی را در خود پیاده كرد و مودب به آداب الهی شد؟

علمای اخلاق كه خود منازل و مراحل سلوك عرفانی را پیموده اند، نه صرفا با زبان كه با اعمال خویش راز و رمز این مساله را گشوده اند.

داستانی كه از كتاب "اخلاق و عرفان" استاد بهرام پور آورده ایم گواهی روشن بر این مدعاست:

«آیة الله مروى (ره)، از علماى بزرگ دوره قاجاریه، روزى در مسجد با جوانى مواجه گردید كه مدّعى بود براى درس طلبگى آمده است.آن عالم بزرگوار براى تفقّد حال او، وارد حجره‏اش شد و سپس براى وضو گرفتن، قباى خود را به دیوار آویزان نمود. ساعتى كه درون جیب قبا بود نظر جوان را به خود جلب كرد و آن را ربود.

شیخ پس از مراجعت و فهمیدن موضوع، كنار جوان نشست و از او خواست به سبب پاك بودنش براى وى دعایى كند به این مضمون كه: خدا گوش‏هاى شدیداً سنگین شیخ را شفا بدهد، زیرا وى مضطرب بود مبادا صداى زنگ ساعتِ ربوده شده از درون جیب جوان به گوش آید و موجب رسوایى‏اش گردد.

اتفاقاً این چنین شد و رنگ جوان پرید، اما ماجراى دعایش براى شیخ به یادش آمد و گفت:

خدایا شكر كه گوش‏هاى آقا نمى‏شنود وگرنه به كلى آبرویم مى‏رفت؛ عاقبت با این روش او متنبّه شد».

آری اینگونه می توان به اسما و صفات علیای الهی (از جمله صفت ستاریت ) تخلق یافته و ربانی شد.

پی نوشت:

1. ال عمران/79

برگرفته از:

بهرام‏پور، ابوالفضل، اخلاق و عرفان، با تلخیص‏ و اندكی تصرف

كلید درهای بسته اینجاست!

كلید درهای بسته اینجاست!

ذكر يونسيه

عالم ربانی و عارف صمدانی استاد علامه حسن زاده آملی حفظه الله در مرقومات خویش چنین آورده است:

« در تاثیر این ذکر شریف یعنی «لا اله الا انت سبحانک انّی کنت من الظالمین » به سه جمله فاستجبنا له، و نجیناه من الغّم، و کذلک ننجی المؤ منین، دقت به سزا اعمال كنید، به خصوص به جمله اخیر که مفاد آن عام است که وعده فرموده است و شامل همه مؤ منین می باشد، و با جمع محلی به الف و لام و فعل مضارع که دال بر تجدد زمان و حصول تدریجی آن برای ابد است تعبیر فرموده است، فتبصّر.

امام صادق علیه السلام می فرماید:

در شگفتم برای کسی که از چهار چیز بیم دارد، چگونه به چهار چیز پناه نمی برد؟

- در شگفتم برای کسی که ترس بر او غلبه کرده ، چگونه به ذکر حسبنا الله و نعم الوکیل پناه نمی برد؛ زیرا به تحقیق شنیدم که خداوند عزوجل به دنبال ذکر یاد شده فرمود: پس (آن کسانی که به عزم جهاد خارج گشتند و تخویف شیاطین در آنها اثر نکرد و به ذکر فوق تمسک جستند) همراه با نعمتی از جانب خداوند (عافیت ) و چیزی زائد بر آن (سود در تجارت ) بازگشتند و هیچگونه بدی به آنان نرسید.

و در شگفتم برای کسی که اندوهگین است، چگونه به ذکر« لا اله الا انت سبحانک انّی کنت من الظالمین » پناه نمی برد. زیرا به تحقیق شنیدم که خداوند عزوجل به دنبال ذکر فوق فرمود:

پس ما (یونس را در اثر تمسک به ذکر یاد شده ) از اندوه نجات دادیم و همین گونه مؤ منین را نجات می بخشیم .

و در شگفتم برای کسی که مورد مکر و حیله واقع شده ، چگونه به ذکر« اُفوض  امری الی الله ان الله بصیر بالعباد » پناه نمی برد. زیرا به تحقیق شنیدم که خداوند عزوجل به دنبال ذکر فوق فرمود:

پس خداوند (موسی را در اثر ذکر یاد شده ) از شر و مکر فرعونیان مصون داشت .

و در شگفتم برای کسی که طالب دنیا و زیبایی های دنیاست، چگونه به ذکر« ما شاءالله لا قوة الا بالله » پناه نمی برد. زیرا به تحقیق شنیدم که خداوند عزوجل بعد از ذکر یاد شده (از زبان مردی که فاقد نعمتهای دنیوی بود، خطاب به مردی که از آن نعمتها بهره مند بود) فرمود:

اگر تو مرا به مال و فرزند، کمتر از خود می دانی پس امید است خداوند مرا بهتر از باغ تو بدهد... »

 

پی‌نوشت:

انبیا/87

منبع:

داستانهای حکیمانه در آثار استاد حسن زاده آملی، هیئت تحریریه انتشارات نبوغ، ‌ص1

مدال افتخار شیعیان

مدال افتخار شیعیان

مدال

آیه ولایت

برو ای گدای مسكین در خانه علی زن     كه نگین پادشاهی دهد از كرم گدا را

روز 24 ذی الحجه یكی از زیباترین خاطرات را در فرهنگ شیعه به یاد می‏آورد؛ روزی كه امیرمؤمنان علی علیه‏السلام با ایثار انگشتر خویش در حال نماز به یك نیازمند، گوی سبقت را از مسلمانان حاضر در مسجد ربود و شایسته تجلیل و تقدیر حضرت حق قرار گرفت و به دریافت مدال آیه ولایت از سوی پیك وحی مفتخر گردید.

 

عبداللّه‏ بن عباس ماجرا را این گونه روایت كرده است:

روزی در كنار چاه زمزم نشسته بودم و برای مردم از پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله حدیث نقل می‏كردم. در آن حال، ابوذر غفاری به نزد ما آمد و با صدای رسایی گفت: ای مردم! من از پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله شنیدم كه فرمود: «عَلِی قائِدُ الْبَرَرَةِ وَ قاتِلُ الْكَفَرَةِ مَنْصُورٌ مَنْ نَصَرَهُ مَخُذُولٌ مَنْ خَذَلَهُ؛ علی، رهبر نیكوكاران است و كشنده كافران. هر كس او را یاری كند، یاری خواهد شد و هر كس به او اهانت كند، خوار خواهد گشت.»

آن گاه ابوذر سخنانش را چنین ادامه داد: ای مردم! روزی از روزها با رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در مسجد نماز ظهر را خواندم. بعد از نماز، نیازمندی بلند شد و از مردم یاری خواست، كسی به او چیزی نداد. او دستانش را به سوی آسمان بلند كرد و عرضه داشت: خدایا! تو خود گواه باش در مسجد رسول اللّه‏ صلی‏الله‏علیه‏و‏آله از مسلمانان یاری خواستم، امّا كسی به من پاسخ مثبت نداد. در این موقع، علی علیه‏السلام در گوشه‏ای از مسجد در حالِ ركوعِ نماز بود كه با انگشت كوچكِ دست خود كه انگشتری در آن بود به سائل اشاره كرد و سائل نزدیك آمد و انگشتر را از دست آن حضرت بیرون آورد. رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله كه در حال نماز شاهد این ماجرا بود، وقتی نمازش را تمام كرد، رو به سوی آسمان نمود و عرضه داشت: خداوندا! برادرم موسی از تو درخواست نمود كه: پروردگارا! به من سعه صدر عنایت كن و كارهایم را سهل و آسان نما و گره از زبانم بگشا و سخنانم را روان و راحت گردان! و همچنین موسی علیه‏السلام تقاضا كرد كه: خدایا! برادرم هارون را وزیر و یاور من قرار بده! و به وسیله برادرم مرا نیرومند گردان و او را در كارهایم شریك فرما!

علی علیه‏السلام‌ گرچه در حال نماز، غرق در عبادت الهی بود و با حضور قلب و توجه كامل با خداوند مناجات می‏نمود، امّا قلب پاك او در برابر فریاد استمداد و استغاثه و آه و ناله مستمندان و بی‌چارگان جامعه حساس بود و قلب او در مقابل ندای محرومان و برای گره گشایی از كار آنان می‏تپید

آن گاه پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: خداوندا! من ، محمد پیامبر و برگزیده تو هستم. خدایا! از تو درخواست می‏كنم كه سینه‏ام را گشاده گردانی و كارهایم را آسان كنی و از میان خانواده‏ام، علی را به عنوان وزیر و پشتیبان من قرار دهی!

ابوذر در ادامه گفت: هنوز دعای پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله تمام نشده بود كه حضرت جبرئیل نازل شد و گفت: یا محمد! بخوان! پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله پرسید: چه بخوانم؟ گفت بخوان: «اِنَّما وَلِیكُمُ اللّه‏ُ وَرَسُولُهُ وَالَّذینَ ءامَنُوا الَّذینَ یقیمُونَ الصَّلوةَ وَ یؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»؛(1) «همانا رهبر و سرپرست شما خداست و رسول او و كسانی كه ایمان آورده‏اند؛ آنان كه نماز اقامه می‏كنند و در حال ركوع زكات می‏پردازند.»(2)

این روایت را گذشته از منابع شیعه بسیاری از اهل تسنن نیز نقل كرده‏اند و آیه شریفه را درباره امیرمؤمنان علی علیه‏السلام می‏دانند. علامه فرزانه مرحوم سید عبدالحسین شرف الدین در كتاب ارزشمند المراجعات می‏نویسد: صاحب كنزالعمال نزول این آیه در مورد خاتم بخشی علی علیه‏السلام را به اتفاق مفسران نسبت می‏دهد و بر این باور است كه در این زمینه كسی به غیر از علی علیه‏السلام مورد نزول این آیه نیست. علامه سید شرف الدین ادامه می‏دهد كه این اجماعِ تفسیری را به غیر از صاحب كنزالعمال، عده‏ای دیگر از دانشمندان اهل سنت نقل كرده‏اند كه از جمله آنها امام قوشجی در بحث امامت شرح تجرید است.

سید شرف الدین در توضیح سخن می‏گوید: اگر این حقیقت (نزول آیه ولایت در‌شان علی علیه‏السلام ) یك مسئله بدیهی و روشن نبود، ما به نقل تمام اقوال و آرأ در این زمینه اقدام می‏كردیم؛ امّا به لطف الهی در این سخن شك و تردیدی نیست و خوشبختانه تمام دانشمندان مسلمان به آن اعتراف دارند.(3)

برای تكمیل و روشن شدن بیشتر اذهان، ما فقط به نقل یك روایت از طریق اهل تسنن اكتفا می‏كنیم:

حاكم حسكانی از اساتید علم حدیث و از دانشمندان برجسته حنفی مذهب در قرن پنجم در كتاب «شواهد التنزیل»، با نقل روایتی از عبداللّه‏ بن عباس، ماجرای خاتم بخشی علی علیه‏السلام را این گونه گزارش كرده است: آن روز بلال برای نماز اذان گفت. با شنیدن صدای اذان، رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله از منزل بیرون آمد. مردم در مسجد مشغول نماز بودند؛ بعضی ایستاده، برخی در حال ركوع، و عده‏ای دیگر در حال سجده بودند. در این هنگام، فقیر بی‏چاره‏ای در مسجد می‏گردید و از مردم درخواست كمك می‏كرد. پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله با دیدن این صحنه او را صدا كرد و با او چنین گفتگو نمود:

- آیا كسی چیزی به تو داده است؟

- بلی!

- چه چیزی به تو داده‏اند؟

- یك انگشتر نقره‏ای.

- چه كسی آن را به تو داد؟

- آن مردی كه ایستاده و نماز می‏خواند.

پیامبر هنگامی كه با اشاره سائل به فرد مورد نظر نگاه كرد، متوجه شد كه او علی بن ابی طالب علیه‏السلام می‏باشد. دوباره پرسید:

- او در چه حالی انگشتر را به تو بخشید؟

- او در حال ركوع آن را به من داد.

در این هنگام، پیامبر این آیه شریفه را تلاوت كرد: «اِنَّما وَلیكُمُ اللّه‏ُ وَرَسُولُهُ وَالَّذینَ ءامَنُوا الَّذینَ یقیمُونَ الصَّلوةَ وَیؤْتُونَ الزَّكوةَ وَهُمْ راكِعُونَ»(4)

امام باقر علیه‏السلام در ادامه فرمود: «واجبات خدا یكی پس از دیگری نازل می‏شد و مسئله ولایت آخرین آنها بود كه بعد از اعلان ولایت، آیه اكمال دین نازل گردید. و خداوند متعال فرمود: با این پیام دیگر واجبی را بر شما نازل نخواهم كرد؛ زیرا واجبات شریعت اسلام با مسئله ولایت كامل شد

علامه شیخ عبدالحسین امینی شصت و شش نفر از دانشمندان اهل حدیث و استوانه‏های روایی اهل سنت را با نام و نشانی دقیق كتابهایشان فهرست كرده و متن حدیثی را كه حاوی انطباق آیه مذكور با شخص علی علیه‏السلام است از انس بن مالك نقل می‏كند و در آخر می‏افزاید: «مضمون این حدیث در این كتابها موجود است و همه آنها تصریح دارند كه این آیه در مورد خاتم بخشی حضرت امیرمؤمنان علی علیه‏السلام در مسجد نبوی نازل گردیده است.»(5)

این مسئله آن قدر معروف و مشهور می‏باشد كه بسیاری از شعرای فارس و عرب در مورد آن شعرها سروده و قصیده‏ها گفته‏اند. حسان بن ثابت قصیده معروف خود را این گونه سرود و به محضر علی علیه‏السلام تقدیم داشت:

اَبا حَسَنٍ تَفْدیكَ نَفْسی وَ مُهْجَتِی    وُ كُلُّ بَطیی‏ءٍ فِی الْهُدی وَ مُسارِعُ

«ای اباالحسن! جانم و قلبم فدای تو باد! و جان و دل هر كس كه در راه هدایت تند یا كند گام بر می‏دارد، فدایت باد!»

اَیذْهَبُ مَدْحی وَالْمُحِبّینَ ضائِعا    وَ مَا الْمَدْحُ فی ذاتِ الاِْلهِ بِضائِعٍ

«آیا مدح من و دوستانت تباه خواهد شد؟ نه، هرگز مدحی كه در راه خدا انجام شود، تباه و ضایع نمی‏گردد.»

فَاَنْتَ الَّذی اَعْطَیتَ اِذْ اَنْتَ   راكِعٌ  فَدَتْكَ نُفُوسُ الْقَوْمِ یا خَیرَ راكِعٍ

«تویی آن كس كه در هنگام ركوع بخشیدی! جان همه مسلمانان به فدایت ای بهترین ركوع كننده!»

بِخاتَمِكَ الْمَیمونِ یا خَیرَ سیدٍ    و یا خَیر شارٍ ثُمَّ یا خَیرَ بائِعٍ

«انگشتری مباركت را [تو در راه خدا بخشیدی] ای بهترین آقا و ای بهترین خریدار و بهترین فروشنده.»

فَاَنْزَلَ فیكَ اللّه‏ُ خَیرَ وِلایةٍ    وَ بَینَها فی مُحْكَماتِ الشَّرائِعِ(6)

«خداوند متعال نیز در حق تو بهترین [آیه را كه] آیه ولایت [است[ فرستاد و در محكمات شرائع آن را بیان نمود.»

 

شعرای فارسی زبان نیز شعرها سروده و خطابه‏ها ایراد كرده‏اند كه دو بیت را می‏آوریم:

ناصر خسرو:

آنچه علی داد در ركوع فزون بود    زآن كه به عمری بداد حاتم طائی

ابن یمین:

مرتضی را دان ولی اهل ایمان تا ابد    چون ز دیوان ابد دارد مثال «اِنّما»

 

آخرین حكم الهی

امام باقر علیه‏السلام در این زمینه می‏فرماید: «خدای متعال طبق آیه ولایت [انّما ولیكم اللّه‏...] اطاعت از رهبری و سرپرستی اولوالامر را بر مردم واجب ساخت. مسلمانان متوجه نشدند كه مقصود از ولایت چیست؟ خداوند [در روز غدیر] به پیامبر اكرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله امر كرد كه ولایت را برای مردم تفسیر كند؛ همچنان كه نماز و روزه و زكات و حج را برایشان توضیح داده است؛ امّا رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله مدتها صبر كرد؛ زیرا آن حضرت همانند سایر واجبات نمی‏توانست مسئله ولایت و جانشینی خویش را به مردم اعلان كند و می‏ترسید اگر مسئله رهبری و ریاست بر مسلمانان را مطرح نماید، مردم سخن او را نپذیرند و از دین برگردند. به همین جهت، دلتنگ شد و به حضرت پروردگار عرض حال نمود.

خداوند متعال به پیامبر وحی كرد كه: «ای رسول ما! آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده، بر مردم ابلاغ كن و اگر این پیام را نرسانی، رسالت خود را انجام نداده‏ای و خداوند تو را از گزند مردم حفظ می‏كند.»(7) پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله با نزول این آیه، با كمال اطمینان مسلمانان را گرد آورد و در روز غدیر خم به اعلان ولایت و رهبری علی علیه‏السلام اقدام نمود و تأكید كرد كه حاضرین به غائبین اطلاع دهند.»

امام باقر علیه‏السلام در ادامه فرمود: «واجبات خدا یكی پس از دیگری نازل می‏شد و مسئله ولایت آخرین آنها بود كه بعد از اعلان ولایت، آیه اكمال دین(8) نازل گردید. و خداوند متعال فرمود: با این پیام دیگر واجبی را بر شما نازل نخواهم كرد؛ زیرا واجبات شریعت اسلام با مسئله ولایت كامل شد.»(9)

 

پاسخ یك شبهه

گاهی می‏پرسند: از سویی مشهور است كه علی علیه‏السلام در حال نماز آن چنان غرق در عبادت می‏شد كه وقتی در یكی از جنگها به پایش تیر رفته بود و از شدت درد و ناراحتی جسمی، امكان جرّاحی و بیرون كشیدن آن نبود، گفتند: آن را در حال نماز از بدن مباركش خارج كنید؛ چون او در حال عبادت آن چنان مشغول راز و نیاز با پروردگار خویش است كه احساس درد نخواهد كرد.(10) و از سویی امام در حال نماز انگشتر به سائل می‏دهد و این نشانگر توجه به اطراف و دیگران است. آیا این دو حال، در نماز با هم سازگاری دارد یا نه؟

 

علاوه بر اینكه برخی از محققین در صحت حكایت اول تردید دارند، در پاسخ این پرسش جوابهای متعددی گفته شده كه ما به چند مورد اشاره می‏كنیم:

 

اول: مشتاقان حضرت حق و تشنگان كوثر معرفت در حالات عرفانی و مناجات با معشوق و معبود خویش، آن چنان از فیض حضور و لقای یار و مشاهده تجلیات دلدار سرمست می‏شوند كه تمام دردها و رنجهای خویشتن را به عنوان لذت بخش‏ترین جرعه‏های حیات بخش معنوی سر می‏كشند. آنان همواره زمزمه می‏كنند كه:

مشنو ای دوست كه غیر از تو مرا یاری هست    یا شب و روز به جز فكر توام كاری هست

آنان در آن حال، نه اینكه دردها و رنجهای جسمی خویش را احساس نمی‏كنند و بی اختیار احساس خود را از دست می‏دهند، بلكه با اراده خویش توجه خود را از آنچه در راه خدا نیست، برمی گردانند. به عبارت دیگر، لذت حضور و شوق وصال آن چنان آنان را به وجد و شعف می‏آورد كه رنجها و دردهای شخصی تحت الشعاع آن قرار می‏گیرد و در پرتو فضای معنوی دركِ حضور محو می‏شوند و از شوق اینكه رضایت حق را به دست آورده‏اند، تمام ناملایمات در منظر آنان زیبا و دوست داشتنی جلوه می‏كند و آوای «ما رَأَیتُ اِلاّ جَمیلاً»(11) سر می‏دهند؛ حتی آنان تحمل مصائب را اولین منزل عشق می‏دانند و بر این باورند كه:

ترك مال و ترك جان و ترك سر     در طریق عشق اول منزل است

چنان كه درباره بعضی از یاران امام حسین علیه‏السلام در روایات آمده است كه «لایجِدُونَ اَلَمَ مَسِّ الْحَدیدِ؛(12) آنان درد برخورد نیزه‏ها و شمشیرهای آهنین را احساس نمی‏كردند.» نه اینكه آنان تیرها و شمشیرها و نیزه‏ها را نمی‏دیدند یا توجه نداشتند، بلكه درد و رنج آنها در مقابل شوق شهادت و كسب رضای پروردگار متعال هیچ بود.

بنابراین، در حالی كه یاران و مریدانِ آنان چنان هستند، پس خود ایشان چگونه خواهند بود. بی تردید مقام اولیأ الهی به مراتب بالاتر از اینهاست. اگر در یك زمان علی علیه‏السلام هنگام نماز متوجه درد پای خود نمی‏شود، عملی كاملاً درست و خداپسندانه می‏باشد؛ چرا كه معنای مناجات عاشقانه و عبادت عارفانه همین است و اگر در زمانی دیگر، در هنگام نماز صدای سائل او را متوجه خود می‏سازد و او با از خودگذشتگی و ایثار مال در راه رضای خداوند، نیاز یك انسان بی چاره را برطرف می‏كند، باز هم عملی كاملاً منطقی و خداپسندانه می‏باشد. علی علیه‏السلام در هر دو مورد از خود گذشتگی و ایثار نموده است؛ آنجا از جان خویش و اینجا از مال خویش. و در هر دو حال، مشغول عبادت مخلصانه بوده است و نتیجه هر دو عمل یكی است و آن كسب رضای پروردگار و خالق جهان هستی می‏باشد.

 

اَبا حَسَنٍ تَفْدیكَ نَفْسی وَ مُهْجَتِی    وُ كُلُّ بَطیی‏ءٍ فِی الْهُدی وَ مُسارِعُ

«ای اباالحسن! جانم و قلبم فدای تو باد! و جان و دل هر كس كه در راه هدایت تند یا كند گام بر می‏دارد، فدایت باد!»

 

تكمیل عبادت

دوم: این ایراد را می‏توان ناشی از یك غفلت دانست و آن اینكه شنیدن صدای سائل و كمك به او، پرداختن به غیر خدا و توجه به خویشتن یا امور دنیوی نیست، بلكه آن هم در واقع، توجه به خدا و در جهت اخلاص می‏باشد. علی علیه‏السلام‌ گرچه در حال نماز، غرق در عبادت الهی بود و با حضور قلب و توجه كامل با خداوند مناجات می‏نمود، امّا قلب پاك او در برابر فریاد استمداد و استغاثه و آه و ناله مستمندان و بی‌چارگان جامعه حساس بود و قلب او در مقابل ندای محرومان و برای گره گشایی از كار آنان می‏تپید.توجّه او به سائل نه تنها در جهت غیرحق نبود، بلكه دقیقا در راستای اخلاص و توجه به مبدأ هستی و پروردگار خویش بود. او با پاسخ به كمك خواهی و ندای مظلومانه یك فقیر كه آه و ناله‏اش از دردهای جانكاه وی خبر می‏داد، عبادت خویش را با اطاعت دیگری در آمیخته و با هر دو عمل خویش، در جهت رضای الهی قدم برداشته، ثواب عبادت خویش را مضاعف گردانید. و به همین علت هم بود كه عمل زیبا و خداپسندانه او مورد ستایش وحیانی قرار گرفت؛ چرا كه او عبادتی را مكمّل عبادت دیگر قرار داد.(13)

________________________________________

1. مائده/55.

2. مجمع البیان، ج3، ص210.

3. المراجعات، ص231.

4. شواهد التنزیل، ج1، ص233.

5. الغدیر، ج3، ص162.

6. همان.

7. مائده/67.

8. مائده/3.

9. اصول كافی، كتاب الحجه، باب مانص اللّه‏ عزوجل و رسوله علی الائمه علیهم‏السلام.

10. المحجة البیضأ، ج1، ص398.

11. لهوف، سید بن طاووس، ص292. این كلام حضرت زینب در مجلس ابن زیاد بود، هنگامی كه ابن زیاد گفت: ای دختر علی! این همه مصیبتها را چگونه دیدی؟ زینب علیهاالسلام پاسخ داد: «من همه مصائب و مشكلات را در راه خدا زیبا می‏بینم.»

12. بحارالانوار، ج45، ص80؛ مدینة المعاجز، ج3، ص504؛ العوالم، الامام الحسین علیه‏السلام، ص344.

13. پرسمان ولایت، از نگارنده.

 عبدالكریم پاكنیا

لطایف و حكایات اخلاقی

لطایف و حكایات اخلاقی

غرور

        غرور عبادت سوز

 

روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى مى‏گذشت. در راه به عبادت‏گاهى رسید كه عابدى در آن‏جا زندگى مى‏كرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى كه به كارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آن‏جا گذشت.

وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان‏جا ایستاد و گفت: خدایا من از كردار زشت خویش شرمنده‏ام. اكنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش كند، چه كنم؟ خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.

مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند كرد و گفت:

خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه‏كار محشور مكن.

در این هنگام خداى برترین به پیامبرش وحى فرمود كه به این عابد بگو:

ما دعایت را مستجاب كردیم و تو را با این جوان محشور نمى‏كنیم، چرا كه او به دلیل توبه و پشیمانى، اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینى، اهل دوزخ.

منبع:

غزالى، محمد، كیمیاى سعادت، ج 1، ص 105

پيامبر و مديريت بحران

پيامبر و مديريت بحران

 

پيامبر و مديريت بحران

   با تاکيد بر غزوات نبي(ص)

 

1ـ مديريت عقيده

1 ـ 1 مديرتي امور عقيدتي و تبليغي

1 ـ 2 ايجاد انگيزة الهي

1 ـ 3ـ اختيار درحضور و عدم اكراه

مقدمه

چنان كه مي‌دانيم، رسالتي كه انبياي الهي بر دوش داشته‌اند، رها كردن انسان از زنجيرهاي ظلم و ستم ظالمان و مستكبران بوده است؛ همان حركت آزاديبخش كه زمينه را براي انسان جهت پذيرش هدايت آماده كرده و محيط فكري او را از عناصر مضر پاك مي‌كند.

پيامبر ما، حضرت م‍حمد(ص) نيز با پياده كردن الگوي جامع الهي ـ اخلاقي سعي داشتند، به ايجاد نظمي نوين و حاكميتي فوق بشري در حيات ديني، اجتماعي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي ملتها دست بزنند تا در اين راه، مستضعفان را ضِد مستكبران ياري كرده و محيطي عاري از شر و اشرار تأسيس كنند. بدون ترديد، پايه‌هاي اولية اين بناي ماندني، محصول عمل شخص پيامبر (ص) است كه اگر غير از اين بود، مسير تحولات اسلامي تا امروز، به دازا نمي‌كشيد. پيامبر(ص) با مهذب كردن خود به اخلاق، مكارم و بزرگورايها، هر چه را كه در يك انسان كامل بايد وجود داشته باشد و بر شرف و كمال او مي‌افزايد، در حِد اعلا داشت. او به تمام معنا، بزرگ بود و با همة وجود، درس اخلاق به بشر آموخت؛ اخلاقي كه خلق و خوي بشر را از تاريكي جهل شيطاني به نور عقل و علم الهي رهنمون كرد؛ تا آن‌جا كه پيامبر (ص) مصداق بارز آية «إنك لعلي خلق عظيم» شد. خود نيز با تعريف هدف بعثت ـ كه همانا «بعثت لاتمم مكارم الاخلاق» است ـ تلاش خويش را براي اتمام كرامتهاي فطري بشري به كار گرفت.

در اين راستا، هر برهه از زندگي حضرت رسول(ص) و هر پديده در حيات آن فرزانة مبارك(ص)، راهي است در جهت رسيدن به مكرمتهاي اخلاقي.

از ديگر موارد در مديريت تبليغي پيامبر اين بود كه ايشان به سربازان، اين فرصت را مي‌دادند كه به اختيار خود وارد جنگ شوند و هيچ اكراهي در كار نبود

در اين مقاله با تو‍جه به برداشت مذكور، سعي بر اين است كه نحوة مديريت آن حضرت را در مواقع بحراني امر خطير ابلاغ رسالت بررسي كرده و زوايايي هر چند اندك را به صورت شفاف مورد تأكيد قرار دهد. از آنجا كه تمام حيات آن حضرت(ص) پر از دغدغه و بحران بوده است، براي تمركز بيشتر، چهار جنگ مهم به عنوان موارد خاص اين تحقيق در نظر گرفته شد. اين چهار جنگ عبارتند از «بدر»، «احد»، «خندق» و «تبوك». منتها، چون هر جنگ با بحران قبل از شروع حملة نظامي آغاز شده و با بحران اتمام جنگ به پايان مي‌رسد، لذا نوع مديريت حضرت از آ‎غاز بحران اوليه تا پايان بحران ثانويه(بعد از اتمام جنگ) محل توجه و مدنظر بوده است.

اميد است كه با بهره‌گيري بيشتر از سجاياي اخلاقي آن حضرت، راه سعادت را آموخته و بياموزانيم.

امروزه،«جهاد» به عنوان يكي از مظاهر مورد توجه و موجود در زندگي خاتم پيامبران، زير ذره‌بين انديشمندان و صاحبنظران قرار دارد. با توجه به پيش‌گفته‌ها، مي‌‌توان در علم امروزي، «جهاد» را نوعي «بحران» يا «شبه بحران» ـ كه بيشتر حالت نظامي داشته، ليكن صبغه‌هاي سياسي، اجتماعي و اقتصادي نيز به خود مي‌گيرد ـ محسوب كرد. اين شبه بحران در جامعة حضرت رسول(ص) نيز به صورت اپيدمي گسترش داشت. براي تحليل مسألة خروج توأم با توفيق حضرت رسول(ص) از اين بحرانها بايد نگاه دقيقي به چگونگي اعمال مديريت آن حضرت داشت.

همان طور كه مي‌دانيد، «مديريت»، علم و هنر برنامه‌ريزي، متشكل و هماهنگ كردن، رهبري و كنترل فعاليتهاي مختلف به منظور نيل به هدفي مشخص است؛ اين علم و هنر، در زيباترين و والاترين چهرة خود، در سيرة نبوي قابل مشاهده است: مديريتي الهي، مبتني بر شناخت حقيقت انسان و مراتب وجودي او كه در حقيقت، با ادارة قلبها تحقق مي‌يابد. بدون ترديد، هدف از اين نوع مديريت. خارج كردن انسان از مرتبة حيواني و وارد كردن او در مرتبه رحماني و خروج از ظلمات به سوي نور مي‌باشد.

به هر تقدير، نوع مديريت آن حضرت در طول مسير بحراني و جريان يك جنگ، قبل از آغاز جنگ تا بعد از پايان شعله‌هاي آن، مي‌تواند، به عنوان درسي زيبا و جذاب در آيين الهي، آموختني و البته، لازم الاتباع باشد؛ لذا با توجه به جميع جهات، نكاتي بسيار دقيق از اين نوع مديريت را كه كاملاً با مديريت بشري جنگها متفاوت است، شرح داده و بتفكيك به بحث و بررسي هر يك مي‌پردازيم.

ناگفته نماند كه آيين محمدي(ص) در زمان خود، دربردارندة اصولي مخالف و ناسازگار با وضعيت حاكم بود. لذا براي اجراي اصل جلوگيري از ستم‌پذيري و انظلام، مي‌بايست قدرتي در مقابل سيستم حاكم وجود داشته باشد؛ بنابراين، حداقل آمادگي براي جنگ و شايد هم ورود به جنگ ضرورت داشت. در نتيجة، هرگاه «استراتژي دعوت» مؤثر نمي‌افتاد، به تناسب موقعيت، امكان بروز جنگ وجود داشت.

1ـ مديريت عقيده:

1 ـ 1 مديرتي امور عقيدتي و تبليغي:

از آنجا كه اساس و مبناي نبردهاي پيامبر(ص)، نبرد در راه ايجاد و تأسيس حكومتي مبتني بر فضايل و ارزشهاي اسلامي بوده و مانند اغلب نبردهاي ديده شده و پيش‌آمده، براي كسب قدرت بيشتر و در راه تحكيم حكومت فاسد و زورمدار نبود، لذا تبيين امور شرعي و اسلامي و توجيه و ترويج اسلام و عقايد اسلامي و تبليغ قدرت اسلام، در قلبها مؤثر واقع شده و باعث آمادگي روحي بيشتر اصحاب براي نبرد و اهداي جان خويش در مقابل ترويج عقيده مي‌شد.

از اين جهت، پيامبر اكرم(ص) بسيار بر سر عقيده پافشاري مي‌كرد و هيچ‌گاه، به معامله دربارة آن تن درنمي‌داد. به عنوان نمونه، در جنگ «احد»، در حالي كه سپاه مشركان حدود سه هزار نفر بودند، رسول خد(ص) سپاه مؤمنان را در حالي كه شمار آنان با احتساب گروهي بيمار دل كه در ميان آنان وجود داشتند، تنها به هزار نفر مي‌رسيد، پيش برد. در اين ميان، برخي از «انصار» قصد داشتند تا از هم‌پيمانان يهودي خود نيز كمك بخواهند؛ اما رسول خد(ص) فرمود: «ما را به ياري آنان نيازي نيست.» چرا كه حضرت رسول(ص) مي‌خواستند، سپاه او فقط از كساني تشكيل شود كه براي دفاع از عقيدة خود سر جنگ دارند. خداوند نيز در اين باره فرموده است:

«اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، كساني را غير از هم‌عقيدگان خود به دوستي و همكاري نگيريد كه در ايجاد سستي در شما فروگذار نمي‌كنند. آنان دوست دارند كه شما در رنج و مشكل گرفتار آييد. كينه از زبان آنان هويداست و البته آن چه در دل دارند از اين بزرگتر و بيشتر است.»

1 ـ 2 ايجاد انگيزة الهي

چنان كه گفتيم، پيامبر‌(ص) قبل از نبرد از ايجاد انگيزه‌هاي سطحي و يا مادي صرف، فاصله مي‌گرفت و دلها را با توجه دادن به انگيزه‌هاي الهي به تحرك وا‌مي‌داشت؛ زيرا كاركرد انگيزه‌هاي الهي، بسيار بادوامتر است و از آنجا كه دست يافتن به اين انگيز‌ه‌ها بسيار سخت است، در نتيجه، تاب تحمل مشكلات سخت و دشوار نيز بيشتر فراهم ‌مي‌آيد. اينك، نمونه‌هايي از اين سنخ انگيزه را كه مربوط به جنگ «بدر» مي‌باشد، نقل مي‌كنيم:

«رسول خد(ص) به جنگ مصمم شده بود. اما نه جنگي كه انگيزة آن، به دست آوردن مال و ثروت و يا جلوه‌اي ديگر از جلوه‌هاي دنيا باشد؛ بلكه دشمن خدا به رويارويي مؤمنان آمده بود و آنان، ناگزير بودند تا به دعوت خدا و رسول او و اين مژده كه يكي از دو نيكي را به دست خواهند آورد، پاسخ مثبت دهند. لذا، وارد نبرد شدند. امِا درست در مقابل آنان، كساني بودند كه فقط به دنبال انگيزه‌هاي مادي آمده بودند و انديشه‌ها و نقشه‌هاي مختلف آنان را سست و ناكام ساخته بود و لذا، در هنگام رويارويي، ترس بر دلهاي آنان چيره مي‌شد.»[1]

در جنگ «احزاب» نيز پيشنهاد پيامبر براي تطميع سران دو قبيلة «غطفان» و «نجد» جهت مصالحه در مقابل دريافت يك سوم محصولات مدينه، باعث آزمندي آن دو قبيله شد. يقيناً اگر در گروهي، پايبنديهاي قومي، قبيله‌اي و مادي بر مباني ديگر غالب گردد، باعث مي‌شود كه عزم و اراده از آن جمع رخت بربندد و به علت همين آزمنديها نيز بود كه آنان از طولاني شدن محاصره و بي‌نتيجه ماندن آن خسته شدند و ميان آنان و قريش اختلافاتي به وجود آمد و سرانجام، درصدد برآمدند تا از همان راهي كه آمده‌اند، بي‌هيچ دستاوردي بازگردند.»[2]

از اين جهت، پيامبر اكرم(ص) بسيار بر سر عقيده پافشاري مي‌كرد و هيچ‌گاه، به معامله دربارة آن تن درنمي‌داد. به عنوان نمونه، در جنگ «احد»، در حالي كه سپاه مشركان حدود سه هزار نفر بودند، رسول خد(ص) سپاه مؤمنان را در حالي كه شمار آنان با احتساب گروهي بيمار دل كه در ميان آنان وجود داشتند، تنها به هزار نفر مي‌رسيد، پيش برد.

در جنگ «احد» نيز خداوند، دلهاي مؤمنان را به اين مژده استوار ساخت كه اگر در ميدان نبرد پايداري كرده و ثابت قدم بمانند و خدا را به ياد داشته و مطمئن باشند كه ازهمة قدرتها برتر است، همچنين، اگر دل استوار دارند و از جنگ و تعقيب دشمن روي برنتابند و به غنايم مشغول نشوند و سرانجام، اگر به مخالفت با فرماندهي هوشيار كه آنان را به راه درست و همكاري نزديك در ميدان نبرد فرا مي‌خواند، نپردازند خداوند آنان را به وسيلة فرشتگان آسماني ياري خواهد كرد. در اين خصوص آيات الهي نيز گواهي مي‌دهند:[3]

«آن‌گاه به مؤمنان مي‌گفتي، آيا اين شما را بسنده نمي‌كند كه پروردگارتان به وسيلة هزار فرشته كه از آسمان فرو فرستاده مي‌شوند، از شما پشتيباني كند؟ بلكه اگر صبر كنيد و پرهيزگار باشيد، بزودي همين كه آنان بر شما درآيند، پروردگارتان ما را به وسيلة پنج هزار فرشته ـ كه همه نشان دارند ـ پشتيباني خواهد كرد. پروردگار، اين[امداد و پشتيباني] را جز براي آن قرار نداد كه ماية بشارتي برايتان باشد و دلهايتان بدان آرام و مطمئن شود و ياري و پيروزي جز از جانب پروردگار نيست و نيز اين امداد براي آن بود كه دنبالة كافران قطع شود يا خداوند آنان را سركوب كند و ناكام و سرشكسته گردند.»

بنابراين، تشويق و تحريك به نبرد، عنصري اساسي در بالا بردن روحية معنوي و عوامل رواني براي جنگجويان است؛ كما اين كه در آن زمان، برانگيختن روح حماسي در جمع و ايجاد انگيزة شديد بر واقعيتي كه براي آن مي‌جنگند، و اين كه تا حصول نهايي آن بايد بكوشند، همة مؤمنان را در حالت بيداري انقلابي نگه مي‌داشت و حركت و انگيزة رواني و علاقة دايم براي رويارويي با دشمن را در ايشان برمي‌انگيخت. در اين رابطه، قرآن كريم در جاي ديگري مي‌فرمايد:

«اي اهل ايمان، آيا مي‌خواهيد كه به نجاتي سودمند هدايت شويد، تا از عذابي دردناك رهايي يابيد؟ پس به خدا و رسول او ايمان آوريد؛ و به مال و جان، در راه حق جهاد كنيد؛ كه اگر دانا باشيد، اين براي شما بهتر است، تا پروردگار، گناهانتان را ببخشد و در بهشتي كه زير درختانش نهرها(آبي گوارا) جاري است، داخل گرداند؛ و در بهشت عدن، منزلهاي نيكو و جاوداني به شما عطا كند؛ كه اين، همان رستگاري بزرگ بندگان است، و نيز تجارتي ديگر كه آن را هم دوست داريد؛ نصرت و ياري خدا و فتح نزديك است كه بشارت رحمتي است به اهل ايمان.»[4]

در غزوة «بدر» نيز پيامبر فرمود: «سوگند به كسي كه جان محمد در دست اوست، امروز اگر مردي، بردبارانه و ثابت قدم و دقيق نبرد كند، خوشبخت است و اگر پشت نكند، جاي او در بهشت خواهد بود.»

1 ـ 3ـ اختيار درحضور و عدم اكراه

از ديگر موارد در مديريت تبليغي پيامبر اين بود كه ايشان به سربازان، اين فرصت را مي‌دادند كه به اختيار خود وارد جنگ شوند و هيچ اكراهي در كار نبود؛ بلكه آنان خود با اين كار در پي اجر اخروي بودند و اگر در پرتو لطف و خواست الهي پيروز مي‌شدند، باز هم براي آنان حقيقتي مدِ نظر بود كه به دفاع از آن برخاسته بودند و اگر كشته مي‌شدند، نيز به افتخار شهادت و به بهشت و خشنودي خداوند دست يافته و هيچ فاصله‌اي ميان آنان و بهشت نبود. بنابراين، در هر حال، آنان دست به تجارت سودآوري مي‌زدند كه خود آن را انتخاب كرده بودند.

ادامه دارد...

مصباح الهدي باقري

پي نوشت ها:

[1] سورة مؤمن، آية 31

[2] دلشادتهراني، مصطفي؛ سيرة نبوي، تهران: انتشارات وزارت فرهنگ، 1372، ص 162

[3] ابوزهره، محمد، خاتم پيامبران، ترجمة حسين صابري، بنياد پژوهشهاي آستان قدس رضوي 1373، ص 376

[4] همان، صص 646 ـ 645

منبع:

مجله انديشه صادق، شماره 3و4، با اندکي تصرف و تلخيص