فلسفه نماز چیست؟
فلسفه نماز چیست؟

«فرض الله الایمان تطهیرا من الشرك، و الصلاة تنزیها عن الكبر، و الزكاة تسبیبا للرزق، و الصیام ابتلاء لا خلاص الخق، و الحج تقربة للدین، و الجهاد عزا للاسلام، و الامر بالمعروف مصلحة للعوام و النهى عن المنكر ردعا للسفهاء»(1)؛ خداوند، ایمان را براى پاك شدن دلها از آلودگى كفر و شرك، و نماز را براى پاك بودن از سركشى و نافرمانى واجب كرد، زكات را وسیلهای براى روزى مستمندان، و روزه را وسیلهای براى آزمایش اخلاص بندگان قرار داد، حج را براى نیرومند شدن دین، و جهاد را براى شكوه و سربلندى اسلام واجب ساخت، امر به معروف را بخاطر اصلاح توده ناآگاه مردم، و نهى از منكر را براى باز داشتن افراد بىخرد، از كارهاى زشت و گناهآلود مقرر كرد.
شرح:
احكام دین اسلام، با تمام جزئیات خود، دستورهایى هستند كه خداوند براى بندگان مؤمن خود مقرر كرده است. از اینرو، انجام دادن این احكام، وظیفه حتمى و قطعى مسلمانان است، و یك مسلمان مؤمن كسى است كه دستورهاى واجبالاجراى خداوند را، بدون چون و چرا انجام دهد، و درباره آنها دچار هیچگونه شك و تردیدى نشود، هیچگونه سؤال و جوابى نكند، و هیچگونه دلیل و برهانى نخواهد.
با این حال، گاهى پیشوایان معصوم و امامان بزرگوار ما، علت منطقى و فلسفه فردى و اجتماعى این دستورها را تشریح كرده و درباره هر یك، توضیح كافى دادهاند. تا هم غیر مسلمانان، به منطقى و مستدل بودن دستورهاى اسلام پى ببرند و بتوانند با دستورهاى ادیان دیگر مقایسه كنند، و هم مسلمانها، با فلسفه احكامى كه انجام میدهند آشنا شوند و فواید سازنده، آنها را بهتر و بیشتر بشناسند.
امام علی(علیهالسلام) نیز، در این جملههاى كوتاه و پر معنى، فلسفه ایمان، نماز، زكات، روزه، حج، جهاد، امر به معروف، و نهى از منكر را تشریح فرموده، و درباره واجب بودن هر یك، توضیحى دقیق و عمیق داده است.
پینوشت:
1- حدیث 252 نهج البلاغه.
برگرفته از کتاب پندهاى كوتاه از نهج البلاغه، هئیت تحریریه بنیاد نهجالبلاغه .
گروه دین و اندیشه تبیان، هدهدی .
سبز سیدی
سیدی تنها به رنگ سبز نیست هیچ دانی مادر سادات کیست؟
سبز یعنـــــی عاشق مولا شدن در دفاع از ولـــــــــــی زهراشدن
سبز یعنـــی عشق تا شور و بلا با حســـــــــــین فاطمه در کربلا
طالب سبزم نه این سبز ریــــــــا سبز هم بازیچه شد مهدی بیـا
زندگیمانه ابوجعفر محمد بن علی اب بابویه قمی

اساتید شیخ صدوقشاگردان شیخ صدوقآثار شیخ صدوقابتکارات علمیچهار کتاب معتبر شیعههجرت به ریکرامت و وفات شیخ
برای مطالعه به ادامه مطالب مراجعه کنید...
نماز پذیرفته نشده
نماز پذیرفته نشده

نصایحی گهربار از امام عسگری علیه السلام
امام حسن عسکری علیه السلام در نامهای گهربار برای ابن بابویه (1) که از فقهای مشهور زمان خویش بوده است، چنین فرمودهاند:
«امّا بعد، تو را ای پیر و معتمد و فقیهم، ابو الحسن علی بن حسین قمی، که خدایت برای کسب خشنودیهایش تو را موفّق بدارد و به رحمت خویش، از صلب تو فرزندانی صالح، عطایت فرماید، سفارش میکنم به تقوای خدا و بر پای داشتن نماز و پرداخت زکات که نماز از مانعان زکات، پذیرفته نشود.
و تو را سفارش میکنم به آمرزش گناه، و فرو خوردن خشم، و صله رحم و همدلی با برادران، و کوشش در (جهت رفع) نیازهای ایشان در سختی و آسانی، و بردباری در برابر نادانان، و نفقه در دین، و تربیت در کارها و رعایت قرآن، و خوشخویی، و امر به معروف و نهی از منکر کهخداوند فرمود:
{در بسیارى از سخنانِ درِگوشى آنها، خیر و سودى نیست مگر كسى كه به این وسیله، امر به كمك به دیگران یا كار نیك، یا اصلاح در میان مردم كند و هر كس براى خشنودى پروردگار چنین كند، پاداش بزرگى به او خواهیم داد} (2)
... پس به وصیت من عمل کن و شیعیانم را بگو تا بدان وادار شوند. و برتو باد انتظار فرج که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:{ برترین اعمال امّت من، انتظار فرج است}، شیعیان ما همواره در اندوه خواهند بود، تا آنکه فرزندم ظهور کند؛ همان که پیامبر صلی الله علیه و آله بدو مژده داد که زمین را از عدل و داد پر میکند، پس از آنکه از ستم و بیداد پر شده باشد. پس ای پیرو و شیعه من شکیبا باش و همه شیعیانم را به شکیباییفرمان ده که: { زمین از آن خداست، آن را به هر که از بندگانش خواهد به میراث دهد، و فرجام از آنِ پرهیزکاران است} (3) و درود بر تو و بر تمام شیعیانم و رحمت و برکات خدا بر ایشان باد.»
پاورقیها:
1- علی بن بابویه قمی، پدر شیخ صدوق.
2- سوره نساء، آیه 114.
3- سوره اعراف، آیه 128.
منبع: كتاب هدایتگران راه نور، زندگانی امام عسکری علیه السلام، تالیف آیت الله مدرسی.
زندگینامه امام علی بن موسی الرضا علیه السلام

زندگینامه امام
ایشان در سن 35 سالگی عهدهدار مسئولیت رهبری شیعیان گردیدند و حیات ایشان مقارن بود با خلافت خلفای عباسی که سختیها و رنج بسیاری را بر امام رواداشتند و سر انجام مأمون عباسی ایشان را در سن 55 سالگی به شهادت رساند. در این نوشته به طور خلاصه، بعضی از ابعاد زندگانی آن حضرت را بررسی مینماییم.
نام مبارک ایشان علی و کنیه آن حضرت ابوالحسن و مشهورترین لقب ایشان "رضا" به معنای خشنودی میباشد. امام محمد تقی علیه السلام سبب نامیده شدن آن حضرت به این لقب را اینگونه نقل میفرمایند:
«خداوند او را رضا لقب نهاد زیرا خداوند در آسمان و رسول خدا و ائمه اطهار در زمین از او خشنود بودهاند و ایشان را برای امامت پسندیدهاند و همینطور (به خاطر خلق و خوی نیکوی امام) هم دوستان و نزدیکان و هم دشمنان از ایشان راضی و خشنود بودند.»
یکی از القاب مشهور حضرت "عالم آل محمد" است. این لقب نشانگر ظهور علم و دانش ایشان میباشد. جلسات مناظره متعددی که امام با دانشمندان بزرگ عصر خویش، بویژه علمای ادیان مختلف انجام داد و در همه آنها با سربلندی تمام بیرون آمد دلیل کوچکی بر این سخن است. این توانایی امام، در تسلط بر علوم یکی از دلایل امامت ایشان میباشد.
پدر بزرگوار ایشان امام موسی کاظم علیه السلام پیشوای هفتم شیعیان بودند که در سال 183 ه.ق. به دست هارون عباسی به شهادت رسیدند و مادر گرامیشان "نجمه" نام داشت.
حضرت رضا علیه السلام در یازدهم ذیقعدة الحرام سال 148 هجری در مدینه دیده به جهان گشودند. از قول مادر ایشان نقل شده است که: "هنگامیکه به حضرتش حامله شدم به هیچ وجه ثقل حمل را در خود حس نمیکردم و وقتی به خواب میرفتم، صدای تسبیح و تمجید حق تعالی و ذکر "لاالهالاالله" را از شکم خود میشنیدم، اما چون بیدار میشدم دیگر صدایی بگوش نمیرسید. هنگامیکه وضع حمل انجام شد، نوزاد دو دستش را به زمین نهاد و سرش را به سوی آسمان بلند کرد و لبانش را تکان میداد؛ گویی چیزی میگفت.
حضرت رضا علیه السلام تا قبل از هجرت به مرو در مدینه زادگاهشان، ساکن بودند و در آنجا به هدایت مردم و تبیین معارف دینی میپرداختند. مردم مدینه نیز بسیار امام را دوست میداشتند و به ایشان همچون پدری مهربان مینگریستند. تا قبل از این سفر، با اینکه امام بیشتر سالهای عمرش را در مدینه گذرانده بود اما در سراسر مملکت اسلامی پیروان بسیاری داشت که گوش به فرمان اوامر امام بودند.
امام در گفتگویی که با مأمون درباره ولایت عهدی داشتند، در این باره این گونه میفرمایند:
«همانا ولایت عهدی هیچ امتیازی را بر من نیفزود. هنگامی که من در مدینه بودم فرمان من در شرق و غرب نافذ بود. مردم پیوسته حاجاتشان را نزد من میآوردند و کسی نبود که بتوانم نیاز او را برآورده سازم مگر اینکه این کار را انجام میدادم و مردم به چشم عزیز و بزرگ خویش، به من مىنگریستند.»
امامت حضرت رضا علیه السلام بارها توسط پدر بزرگوار و اجداد طاهرینشان و رسول اکرم صلی الله و علیه و اله اعلام شده بود. به خصوص امام کاظم علیه السلامبارها در حضور مردم ایشان را به عنوان وصی و امام بعد از خویش معرفی کرده بودند که به نمونهای از آنها اشاره مینماییم.
یکی از یاران امام موسی کاظم علیه السلام میگوید: ما شصت نفر بودیم که موسی بنجعفر به جمع ما وارد شد و دست فرزندش علی در دست او بود. فرمود: «آیا میدانید من کیستم؟» گفتم: تو آقا و بزرگ ما هستی. فرمود: «این که با من است کیست؟» گفتم: علی بن موسی بن جعفر. فرمود: «پس شهادت دهید او در زندگانی من وکیل من است و بعد از مرگ من وصی من میباشد.» (1)
مدت امامت امام هشتم در حدود بیست سال بود که میتوان آن را به سه بخش جداگانه تقسیم کرد:
1- ده سال اول امامت آن حضرت، که همزمان بود با زمامداری هارون.
2- پنج سال بعد از آن که مقارن با خلافت امین بود.
3- پنج سال آخر امامت آن بزرگوار که مصادف با خلافت مأمون و تسلط او بر قلمرو اسلامی آن روز بود.
مدتی از زندگانی امام رضا علیه السلام همزمان با خلافت هارون الرشید بود. در آن زمان کوششهای فراوانی در تحریک هارون برای کشتن امام رضا علیه السلام میشد تا آنجا که در نهایت هارون تصمیم بر قتل امام گرفت؛ اما فرصت نیافت نقشه خود را عملی کند. بعد از وفات هارون فرزندش امین به خلافت رسید. در این زمان به علت مرگ هارون ضعف و تزلزل بر حکومت سایه افکنده بود و این تزلزل و غرق بودن امین در فساد و تباهی باعث شده بود که او و دستگاه حکومت، از توجه به سوی امام و پیگیری امر ایشان بازمانند. از این رو میتوانیم این دوره را در زندگی امام دوران آرامش بنامیم.
اما سرانجام مأمون عباسی توانست برادر خود امین را شکست داده و او را به قتل برساند و توانسته بود با سرکوب شورشیان فرمان خود را در اطراف و اکناف مملکت اسلامی جاری کند. وی در مرو اقامت گزید و فضل بن سهل را که مردی بسیار سیاستمدار بود، وزیر و مشاور خویش قرار داد. اما خطری که حکومت او را تهدید میکرد علویان بودند که بعد از قرنی تحمل شکنجه و قتل و غارت، اکنون با استفاده از فرصت دو دستگی در خلافت، هر یک به عناوین مختلف در خفا و آشکار عَلم مخالفت با مأمون را برافراشته و خواهان براندازی حکومت عباسی بودند. او تصمیم گرفت تا خلافت را به امام پیشنهاد دهد و خود از خلافت به نفع امام کنارهگیری کند زیرا حساب میکرد نتیجه از دو حال بیرون نیست، یا امام میپذیرد و یا نمیپذیرد و در هر دو حال برای خود او و خلافت عباسیان، پیروزی است. زیرا اگر بپذیرد ناگزیر، بنابر شرطی که مأمون قرار میداد ولایت عهدی آن حضرت را خواهد داشت و همین امر مشروعیت خلافت او را پس از امام نزد تمامی گروهها و فرقههای مسلمانان تضمین میکرد. بدیهی است برای مأمون آسان بود در مقام ولایتعهدی بدون این که کسی آگاه شود، امام را از میان بردارد تا حکومت به صورت شرعی و قانونی به او بازگردد. در این صورت علویان با خشنودی به حکومت مینگریستند و شیعیان خلافت او را شرعی تلقی میکردند و او را به عنوان جانشین امام میپذیرفتند. از طرف دیگر چون مردم حکومت را مورد تایید امام میدانستند لذا قیامهایی که بر ضد حکومت میشد جاذبه و مشروعیت خود را از دست میداد.
او میاندیشید اگر امام خلافت را نپذیرد ایشان را به اجبار ولیعهد خود میکند که در اینصورت بازهم خلافت و حکومت او در میان مردم و شیعیان توجیه میگردد و دیگر اعتراضات و شورشهایی که به بهانه غصب خلافت و ستم، توسط عباسیان انجام میگرفت دلیل و توجیه خود را از دست میداد و با استقبال مردم و دوستداران امام مواجه نمیشد. از طرفی او میتوانست امام را نزد خود ساکن کند و از نزدیک مراقب رفتار امام و پیروانش باشد و هر حرکتی از سوی امام و شیعیان ایشان را سرکوب کند. همچنین او گمان میکرد که از طرف دیگر شیعیان و پیروان امام، ایشان را به خاطر نپذیرفتن خلافت در معرض سئوال و انتقاد قرار خواهند داد و امام جایگاه خود را در میان دوستدارانش از دست میدهد.
مأمون برای عملی کردن اهداف ذکر شده چند تن از مأموران مخصوص خود را به مدینه، خدمت حضرت رضا فرستاد تا حضرت را به اجبار به سوی خراسان روانه کنند. همچنین دستور داد حضرتش را از راهی که کمتر با شیعیان برخورد داشته باشد، بیاورند. ماموران او نیز پیوسته حضرت را زیر نظر داشتند و اعمال امام را به او گزارش میدادند.
در طول سفر امام به مرو، هر کجا توقف میفرمودند، برکات زیادی شامل حال مردم آن منطقه میشد. از جمله هنگامیکه امام در مسیر حرکت خود وارد نیشابور شدند. مردم زیادی که خبر ورود امام به نیشابور را شنیده بودند، همگی به استقبال حضرت آمدند. در این هنگام مردم عرضه داشتند: ای امام بزرگ و ای فرزند امامان بزرگوار، تو را به حق پدران پاک و اجداد بزرگوارت سوگند میدهیم که حدیثی از پدران و جد بزرگوارتان، پیامبر خدا، برای ما بیان فرمایی تا یادگاری نزد ما باشد. امام دستور توقف مرکب را دادند و حضرت حدیث ذیل از قول پدر گرامیشان و از قول اجداد طاهرینشان به نقل از رسول خدا و به نقل از جبرائیل از سوی حضرت حق سبحانه و تعالی املاء فرمودند: «کلمه لاالهالاالله حصار من است پس هر کس آن را بگوید داخل حصار من شده و کسی که داخل حصار من گردد ایمن از عذاب من خواهد بود.» سپس امام فرمودند: «اما این شروطی دارد و من، خود، از جمله آن شروط هستم.»
این حدیث بیانگر این است که از شروط اقرار به کلمه لاالهالاالله که مقوم اصل توحید در دین میباشد، اقرار به امامت آن حضرت و اطاعت و پذیرش گفتار و رفتار امام میباشد که از جانب خداوند تعالی تعیین شده است. در حقیقت امام شرط رهایی از عذاب الهی را توحید و شرط توحید را قبول ولایت و امامت میدانند.
چون حضرت وارد مرو شدند، مأمون از ایشان استقبال شایانی کرد و در مجلسی که همه ارکان دولت حضور داشتند صحبت کرد و گفت: همه بدانند من در آل عباس و آل علی علیه السلام هیچ کس را بهتر و صاحب حقتر به امر خلافت از علی بن موسی رضا علیه السلام ندیدم. پس از آن به حضرت رو کرد و گفت: تصمیم گرفتهام که خود را از خلافت خلع کنم و آن را به شما واگذار نمایم. حضرت فرمودند: «اگر خلافت را خدا برای تو قرار داده جایز نیست که به دیگری ببخشی و اگر خلافت از آن تو نیست، تو چه اختیاری داری که به دیگری تفویض نمایی» مأمون بر خواسته خود پافشاری کرد و بر امام اصرار ورزید. اما امام فرمودند: «هرگز قبول نخواهم کرد» وقتی مأمون مأیوس شد گفت: پس ولایت عهدی را قبول کن تا بعد از من شما خلیفه و جانشین من باشید. این اصرار مأمون و انکار امام تا دو ماه طول کشید و حضرت قبول نمیفرمودند و میگفتند: «از پدرانم شنیدم، من قبل از تو از دنیا خواهم رفت و مرا با زهر شهید خواهند کرد و بر من ملائک زمین و آسمان خواهند گریست و در وادی غربت در کنار هارون الرشید دفن خواهم شد»
پس از آن حضرت، دست را به سوی آسمان بلند کردند و فرمودند: خداوندا! تو میدانی که مرا به اکراه وادار نمودند و به اجبار این امر را اختیار کردم؛ پس مرا مؤاخذه نکن همان گونه که دو پیغمبر خود یوسف و دانیال را هنگام قبول ولایت پادشاهان زمان خود مؤاخذه نکردی. خداوندا، عهدی نیست جز عهد تو و ولایتی نیست مگر از جانب تو، پس به من توفیق ده که دین تو را برپا دارم و سنت پیامبر تو را زنده نگاه دارم. همانا که تو نیکو مولا و نیکو یاوری هستی.»
مأمون که پیوسته شور و اشتیاق مردم نسبت به امام و اعتبار بیهمتای امام را در میان ایشان میدید میخواست تا این قداست و اعتبار را خدشهدار سازد و از جمله کارهایی که برای رسیدن به این هدف انجام داد تشکیل جلسات مناظرهای بین امام و دانشمندان علوم مختلف از سراسر دنیا بود، تا آنها با امام به بحث بپردازند، شاید بتوانند امام را از نظر علمی شکست داده و وجهه علمی امام را زیر سوال ببرند. که شرح یکی از این مجالس را میآوریم:
مأمون اساتید کلام و حکمت را از سراسر دنیا دعوت کرد تا با امام به مناظره بنشینند. اسقف اعظم نصاری، بزرگ علمای یهود، روسای صابئین (پیروان حضرت یحیی)، بزرگ موبدان زرتشتیان و دیگر متکلمین وقت را دعوت کرد و به آنان گفت: دوست دارم که با حضرت رضا (ع) مناظره کنید. حضرت به مجلس مأمون تشریف فرما شدند و با ورود حضرت، مأمون ایشان را برای جمع معرفی کرد و سپس گفت: "دوست دارم با ایشان مناظره کنید." حضرت رضا علیه السلام نیز با تمامی آنها از کتاب خودشان درباره دین و مذهبشان مباحثه نمودند. سپس امام فرمود: «اگر کسی در میان شما مخالف اسلام است بدون شرم و خجالت سئوال کند» عمران صایی که یکی از متکلمین بود از حضرت سؤالات بسیاری کرد و حضرت تمام سؤالات او را یک به یک پاسخ گفتند و او را قانع نمودند. او پس از شنیدن جواب سؤالات خود از امام، شهادتین را بر زبان جاری کرد و اسلام آورد و با برتری مسلم امام، جلسه به پایان رسید و مردم متفرق شدند. روز بعد حضرت، عمران صایی را به حضور طلبیدند و او را بسیار اکرام کردند و از آن به بعد عمران صایی خود یکی از مبلغین دین مبین اسلام گردید.
در نحوه به شهادت رسیدن امام نقل شده است که مأمون به یکی از خدمتکاران خویش دستور داده بود تا دست خود را به زهر مخصوصی آلوده کند و اناری را با دستان زهرآلودش دانه کند و او دستور مأمون را اجابت کرد. مأمون نیز انار زهرآلوده را خدمت حضرت گذارد و اصرار کرد که امام از آن انار تناول کنند. اما حضرت از خوردن امتناع فرمودند و مأمون اصرار کرد تا جایی که حضرت را تهدید به مرگ نمود و حضرت به جبر، قدری از آن انار مسموم تناول فرمودند. بعد از گذشت چند ساعت زهر اثر کرد و حال حضرت دگرگون گردید و صبح روز بعد در سحرگاه روز 29 صفر سال 203 هجری قمری امام رضا علیه السلام به شهادت رسیدند.
به قدرت و اراده الهی امام جواد علیه السلام فرزند و امام بعد از آن حضرت به دور از چشم دشمنان، بدن مطهر ایشان را غسل داده و بر آن نماز گذاردند و پیکر پاک ایشان با مشایعت بسیاری از شیعیان و دوستداران آن حضرت در مشهد دفن گردید و قرنهاست که مزار این امام بزرگوار مایه برکت و مباهات ایرانیان است.
اهل بيت؛ از شام تا مدينه
حركت از شام
پس از هفت روز كه اهل بيت در شام بودند، به دستور يزيد، نعمان بن بشير(1) وسائل سفر آنان را فراهم نمود و به همراهى مردى امين آنان را روانه مدينه منوره كرد.(2)
در هنگام حركت، يزيد امام سجاد(عليهالسلام) را فراخواند تا با او وداع كند، و گفت: خدا پسر مرجانه را لعنت كند! اگر من با پدرت حسين ملاقت كرده بودم، هر خواستهاى كه داشت، مىپذيرفتم! و كشته شدن را به هر نحوى كه بود، گرچه بعضى از فرزندانم كشته مىشدند از او دور مىكردم! ولى همانگونه كه ديدى شهادت او قضاى الهى بود!! چون به وطن رفتى و در آنجا استقرار يافتى، پيوسته با من مكاتبه كن و حاجات و خواستههاى خود را براى من بنويس!(3) (كه اينهم نيرنگي ديگر از عوامفريبي يزيد بود.)
آنگاه دوباره نعمان بن بشير را خواست و براى رعايت حال و حفظ آبروى اهل بيت به او سفارش كرد كه شبها اهل بيت را حركت دهد و در پيشاپيش آنان خود حركت كند و اگر على بن الحسين(عليهماالسلام) در بين راه حاجتى بود برآورده سازد؛ و نيز سى سوار در خدمت ايشان مأمور ساخت؛ و به روايتى خود نعمان بن بشير را و به قولى ديگر بشير بن حذلم را با آنان همراه كرد.(4)
همانگونه كه يزيد سفارش كرده بود كاروان به آهستگى و مدارا طى مسافت كردند و به هنگام حركت، فرستادگان يزيد بسان نگهبانان گرداگرد آنان را مىگرفتند، و چون در مكانى فرود مىآمدند از اطراف آنان دور مىشدند كه به آسانى بتوانند وضو سازند.
اربعين شهادت امام حسين(عليه السلام)
اهل بيت(عليهم السلام) به سفر خود ادامه دادند تا به دو راهى جاده عراق و مدينه رسيدند، چون به اين مكان رسيدند، از امير كاروان خواستند تا آنان را به كربلا ببرد، و او آنان را بسوى كربلا حركت داد. وقتي به كربلا رسيدند، جابر بن عبدالله انصارى(5) را ديدند كه با تنى چند از بنى هاشم و خاندان پيامبر براى زيارت امام حسين(عليهالسلام) آمده بودند، همزمان با آنان به كربلا وارد شدند و سخت گريستند و ناله و زارى كردند و بر صورت خود سيلى زده و نالههاى جانسوز سر دادند و زنان روستاهاى مجاور نيز به آنان پيوستند(6)، حضرت زينب(عليهاالسلام) در ميان جمع زنان آمد و با صوتى حزين كه دلها را جريحهدار مىكرد ميگفت: «وا اخاه! وا حسيناه! وا حبيب رسول الله و ابن مكة و منا! و ابن فاطمة الزهراء! و ابن على المرتضى! آه ثم آه!»، پس بيهوش گرديد.
آنگاه امكلثوم با صدايى بلند مىگفت: امروز محمد مصطفى و على مرتضى و فاطمه زهرا از دنيا رفتهاند؛ و زنان نيز سيلى به صورت زده و گريه و شيون مىكردند.
سكينه وقتي چنين ديد، فرياد زد: وا محمداه! وا جداه! چه سخت است بر تو تحمل آنچه با اهل بيت تو كردهاند، آنان را از دم تيغ گذراندند و بعد عريانشان نمودند!(7)
عطيه عوفى(8) مىگويد: با جابر بن عبدالله براي زيارت مزار امام حسين(عليهالسلام) به سمت كربلا آمديم و وقتي به كربلا رسيديم جابر نزديك شط فرات رفته و غسل كرد و ردائى همانند شخص مُحرم بر تن نمود و خود را معطر كرد و هر گامى كه بر مىداشت ذكر خدا مىگفت تا نزديك قبر مقدس رسيد و به من گفت: دستم را بر روى قبر بگذار! چون چنين كردم، بر روى قبر از هوش رفت.من آب بر روى جابر پاشيدم تا به هوش آمد، آنگاه سه مرتبه گفت: يا حسين! سپس گفت: «حبيب لا يجيب حبيبه!»، و بعد اضافه كرد: چرا تمناى جواب دارى در حالي كه حسين(عليه السلام) در خون خود آغشته و بين سر و بدنش جدايى افتاده است!! و گفت:
من گواهى مىدهم كه تو فرزند بهترين پيامبران و فرزند بزرگ مؤمنين مىباشى، تو فرزند سلاله هدايت و تقوايى و پنجمين نفر از اصحاب كساء و عبايى، تو فرزند بزرگ نقيبان و فرزند فاطمه سيده بانوانى، و چرا چنين نباشد كه دست سيدالمرسلين تو را غذا داد و در دامن پرهيزگاران پرورش يافتى و از سينه ايمان شير خوردى و پاك زيستى و پاك از دنيا رفتى و دلهاى مؤمنان را از فراق خود اندوهگين كردى پس سلام و رضوان خدا بر تو باد، تو بر همان راهي رفتى كه برادرت يحيى بن زكريا شهيد گشت.
سپس چشمش را به اطراف قبر گردانيد و گفت:
السلام عيكم ايتها الارواح التى حلت بفناء الحسين و اناخت برحله، اشهد انكم اقمتم الصلوة و آتيتم الزكوة و امرتم بالمعروف و نهيتم عن المنكر و جاهدتم الملحدين و عبدتم الله حتى اتاكم اليقين؛ سلام بر شما اى ارواحى كه در كنار حسين نزول كرده و آرميديد، گواهى مىدهم كه شما نماز را بپا داشته و زكات را ادا نموده و به معروف امر و از منكر نهى كرديد، و با ملحدين و كفار مبارزه و جهاد كرده، خدا را تا هنگام مردن عبادت نموديد.
و اضافه نمود: به آن خدائى كه پيامبر را به حق مبعوث كرد ما در آنچه شما شهدا در آن وارد شدهايد شريك هستيم.
عطيه مىگويد: به جابر گفتم: ما كارى نكرديم! اينان شهيد شدهاند.
جابر گفت: اى عطيه! از حبيبم رسول خدا(صلى الله عليه و آله) شنيدم كه مىفرمود: «من احب قوما حشر معهم و من احب عمل قوم اشرك فى عملهم»(9)؛ «هر كس گروهى را دوست داشته باشد با آنها محشور ميگردد، و هر كس عمل جماعتى را دوست داشته باشد در عمل آنها شريك خواهد بود.»

اختلاف در زيارت اربعين اهل بيت عليهم السلام
در تاريخ حبيب السير آمده است: يزيد بن معاويه سرهاى مقدس شهدا را در اختيار على بن الحسين (عليهماالسلام) قرار داد، و آن بزرگوار در روز بيستم ماه صفر آن سرها را به بدنهاى پاكشان ملحق نمود و آنگاه عازم مدينه طيبه گرديد.(10)
ابوريحان بيرونى در آثار الباقيه گفته است: در روز بيستم ماه صفر، سر مقدس امام حسين(عليهالسلام) به بدن مطهرش بازگردانيده و دفن شد به هنگامى كه اهل بيت امام حسين(عليهالسلام) بعد از بازگشت از شام در روز اربعين جهت زيارت آمده بودند.(11)
سيد ابن طاووس در اقبال مىگويد: چگونه روز بيستم ماه صفر، روز اربعين است در حالى كه حسين (صلوات الله عليه) روز دهم محرم به شهادت رسيد، بنابراين اربعين، روز نوزدهم ماه صفر بايد باشد.(12)
آنگاه سيدبن طاووس توضيح ميدهد: احتمال دارد كه ماه محرم سال 61 كم كامل نبوده است، يعنى 29 روز بوده كه طبعا بيستم ماه صفر، روز اربعين است، و احتمال دارد كه ماه محرم تمام بوده ولى چون امام حسين(عليهالسلام) در پايان روز عاشورا شهيد گرديد لذا روز عاشورا را به حساب نياوردهاند. و در مصباح آمده است: خاندان امام حسين(عليهالسلام) در روز بيستم ماه صفر به همراه امام سجاد(عليه السلام) به مدينه رسيدند، و شيخ مفيد همين قول را درست دانسته است، و در غير مصباح آمده است كه ايشان در روز بيستم ماه صفر بعد از مراجعت از شام به كربلا رسيدند.(13)
همانگونه كه در نقلهاى ذكر شده واضح است اهل بيت(عليهم السلام) در همان سالى كه حادثه كربلا رخ داد - سال 61 - پس از مراجعت از شام و در روز اربعين به كربلا آمدند، و يا اين كه در سال 62 يعنى يك سال بعد از شهادت رهسپار كربلا شدهاند؛ و ما در اينجا به صورت اختصار عينا" آنچه در اين رابطه گفته و يا نوشته شده است را ذكر مىكنيم:
نظر اول: اهل بيت در همان سال 61 پس از مراجعت از شام و در روز بيستم صفر به كربلا وارد شدند، و اين همان قول صاحب تاريخ حبيب السير است كه قبلا بازگو كرديم، و در الآثار الباقيه ابوريحان نيز همين قول آمده و ظاهر عبارت سيد ابن طاووس در لهوف هم همين مطلب را مىرساند(14) و ابن نما در مثير الاحزان نيز همين قول را نقل كرده است.(15)
جابر گفت: به آن خدائى كه پيامبر را به حق مبعوث كرد ما در آنچه شما شهدا در آن وارد شدهايد شريك هستيم.
عطيه مىگويد: به جابر گفتم: ما كارى نكرديم! اينان شهيد شدهاند.
جابر گفت: اى عطيه! از حبيبم رسول خدا(صلى الله عليه و آله) شنيدم كه مىفرمود: «من احب قوما حشر معهم و من احب عمل قوم اشرك فى عملهم»؛ «هر كس گروهى را دوست داشته باشد با آنها محشور ميگردد، و هر كس عمل جماعتى را دوست داشته باشد در عمل آنها شريك خواهد بود.»
نظر دوم: اهل بيت(عليهم السلام) همان سال در روز بيستم صفر به كربلا و قبل از رفتن به شام از كربلا عبور نمودند و بر مزار شهيدان خود عزادارى كردند، و سپهر مؤلف ناسخ التواريخ،نظرش اين است. و اين احتمال گرچه بعيد به نظر مىرسد، زيرا در نقلى بدان اشاره نشده است ولى احتمالي است كه مانعى ندارد و دليلى براى اثبات آن وجود ندارد.(16)
نظر سوم: آل البيت در سال 62، يعنى يك سال بعد و در روز بيستم صفر به كربلا آمدهاند. صاحب قمقام زخار مىگويد: مسافت و عادت تشريففرمايى به حرم حضرت سيدالشهداء(عليهالسلام) در روز اربعين سال 61 هجرى به كربلاى معلى مشكل، بلكه خلاف عقل است؛ زيرا امام حسين(عليهالسلام) در روز عاشورا به درجه رفيع شهادت نائل آمد و عمر بن سعد يك روز براى دفن كشتگان خود در آنجا توقف و روز يازدهم به سمت كوفه حركت كرد و از كربلاى معلى تا كوفه به خط مستقيم حدوداً هشت فرسخ است، و چند روزى هم عبيدالله بن زياد اهل عصمت را در كوفه براى معرفى آنان و كار بزرگى كه صورت گرفته و ترساندن قبايل عرب نگاه داشت تا از يزيد خبر رسيد كه اسراء را به دمشق اعزام دارد و او هم اسيران را از راه حرّان و جزيره و حلب به شام فرستاد كه مسافت دورى است و فاصله كوفه تا دمشق به خط مستقيم تقريبا صد و هفتاد و پنج فرسخ است و پس از ورود به شام به روايتى تا شش ماه اهل بيت را نگاه داشتند تا آتش شعلهور غضب يزيد خاموش شد و پس از حصول اطمينان از عدم شورش مردم موافقت كرد كه حضرت سجاد(عليه السلام) با اهل حرم به مدينه باز گردد، پس چگونه اين همه وقايع مىتواند در چهل روز صورت گرفته باشد؟ قطعا ورود اهل بيت(عليهم السلام) به كربلا در سال ديگري بوده است(17) كه سال شصت و دو هجرى باشد و هر كس با تدبر به اين مسأله بينديشد نامهنگار را تصديق خواهد كرد، و جابر بن عبدالله هم در اربعين شصت و دو به زيارت مشرف شده است و شرافت جابر در اين است كه او اولين كسى است از صحابه بزرگ و مخلص، به اين سعادت نايل آمده است.(18)
نظر چهارم: احتمال ديگرى وجود دارد كه اهل بيت ابتدا به مدينه آمدند و از مدينه عازم كربلا شدند و سر مقدس امام را نيز در اين سفر با خود برده و به بدن مطهر امام حسين(عليهالسلام) ملحق نمودهاند، اما نه در اربعين سال 61 هجرى بلكه پس از مراجعت به مدينه به كربلا رفتهاند. ابن جوزى از هشام و بعضى ديگر نقل كرده است كه سر مقدس امام حسين(عليهالسلام) با اسيران به مدينه آورده شد، و سپس به كربلا حمل گرديده است و با بدن مطهر دفن شده است.(19)
و از بعضى از مورخان نقل شده است كه: ظاهر جريان اقتضاء مىكند كه اهل بيت در مدتى بيش از چهل روز از زمان شهادت امام حسين(عليهالسلام) به عراق يا به مدينه رفته باشند، و بازگشت آنها به كربلا، ممكن است، ولى روز بيستم صفر نبوده است زيرا جابر بن عبدالله انصارى هم از حجاز آمده بود و رسيدن خبر به حجاز و حركت جابر از آنجا قهرا" زمانى بيش از چهل روز را مىطلبد. يا اين كه بايد بگوييم جابر از مدينه نيامده بود بلكه از كوفه و يا از شهرى ديگر عازم كربلا شده بود.(20)
توقف در كربلا
حال بنا بر هر كدام از نظرات بالاخره اهل بيت به كربلا آمدهاند. اين خاندان داغديده رسالت پس از ورود به كربلا براى شهيدان خود به عزادارى پرداختند، چون هنگام حركت به سوى كوفه اجازه عزادارى به آنان نداده بودند، و همانگونه كه سيد ابن طاووس در لهوف نقل كرده است كه «و اقاموا المآتم المقرحة للاكباد»(21)؛ «ماتمهاى جگرخراش بپا داشتند»، و تا سه روز بدين صورت عزاداري نمودند.(22)

حركت از كربلا
اگر زنان و كودكان بيش از اين در كنار قبور عزيزانشان مىماندند، خود را در اثر شيون و زارى و گريستن و نوحه كردن هلاك مىنمودند، لذا امام سجاد(عليهالسلام) فرمان داد تا بار شتران را ببندند و از كربلا به طرف مدينه حركت كنند. چون بارها را بستند و آماده حركت شدند، سكينه(عليهاالسلام) اهل حرم را با ناله و فرياد به جانب مزار مقدس امام جهت وداع حركت داد و همگي در اطراف قبر مقدس گرد آمدند، سكينه قبر پدر را در آغوش گرفت و به شدت گريست و به سختى ناليد و اين ابيات را زمزمه كرد:
الا يا كربلا نودعك جسما"بلا كفن و لا غسل دفينا الا يا كربلا نودعك روحا"لا حمد و الوصى مع الامينا؛ اى كربلا! بدنى را در تو به وديعه گذارديم، كه بدون غسل و كفن مدفون شد؛ اى كربلا! كسى را به يادگار در تو نهاديم كه او روح احمد و وصى اوست.»(23)
بازگشت به مدينه
پس از چند روزي كه اهل بيت در كربلا بودند و بر مزار عزيزانشان عزاداري نمودند، به دستور امام سجاد(عليه السلام) به سمت مدينه حركت كردند. حضرت امكلثوم(عليهاالسلام) و يا به نقل برخي از اسناد حضرت زينب(عليهاالسلام) در حالى كه همراه كاروان كربلا عازم شهر مدينه گرديد مىگريست و اين اشعار را مىخواند.(24)
"اى مدينه جد ما! نپذير ما را، كه با حسرت و اندوهها بازگشتيم؛ از تو با همه خويشان بيرون رفته، و چون بازگشتيم نه مردان و نه كودكانى با ماست؛ در هنگام خروج جمع ما كامل بود و اكنون در بازگشت برهنه و غارت شدهايم؛ در ظاهر در امان خدا بوديم و اكنون كه بازگشتيم هنوز بر ستم ظالمان و بريدن پيمانشان بيمناك هستيم؛ انيس ما مولايمان حسين بود، و چون آمديم حسين را در كربلا گرو گذاريم؛ خود گريستيم؛ پاكان بدون خفاء مائيم، و مخلصين و برگزيدگان ماييم؛ ما بردباران بر بلا هستيم، و ما راستگويان ناصحيم؛ اى جد ما! دشمنان ما به آزرويشان رسيدند، و تشفى ياقتند به سبب قتل ما؛ حرمت زنان را هتك نمودند و تمام آنها را بر جهاز شتران به قهر حمل كردند.» (25)
پينوشتها:
1- نعمان بن بشير همان كسى است كه هنگام ورود مسلم بن عقيل به كوفه از طرف يزيد امير كوفه بود، يزيد او را بركنار و به جاى او، عبيدالله بن زياد را به امارت كوفه برگزيد. نعمان بن شام آمد و از هواداران معاويه و يزيد بود. پس از هلاكت يزيد، مردم را به بيعت عبدالله بن زبير فراخواند، اهالى حمص با او مخالفت كرده و او را بعد از واقعه مرج راهط در سال شصت و چهار هجرى كشتند. (الاستيعاب، ج 4، ص1496).
2- قمقام زخار، ص 579.
3- تاريخ طبرى، ج 5، ص233.
4- قمقام زخار، ص 579.
5- او جابر بن عبدالله بن عمرو بن حرام انصارى است، مادرش نسيبه دختر عقبه مىباشد، در بيعت عقبة ثانيه در مكه با پدرش حضور داشته ولى كودك بوده است؛ بعضى او را از شركت كنندگان در جنگ بدر ذكر كردهاند؛ او با پيامبر(صلى الله عليه و آله) در 18 غزوه شركت نمود، و بعد از رسول خدا در صفين در خدمت على(عليهالسلام) بوده و از كسانى است كه سنت پيامبر بسيار از او نقل شده است؛ او در آخر عمر نابينا گرديد؛ در سال 74 يا 78 و يا 79 در سن 94 سالگى در مدينه رحلت نمود. (الاستيعاب، ج 1، ص219).
6- لهوف سيد بن طاووس، ص 82.
7- الدمعة الساكبة، ج 5، ص162.
8- عطيه عوفى را شيخ طوسى در رجال خود از اصحاب اميرالمؤمنين ذكر كرده و او معروف به بكالى است كه قبيلهاى از همدان مىباشد، و او داراى تفسير قرآنى بوده است در پنج قسمت و خود او مىگويد: قرآن را با تفسيرش سه بار بر ابن عباس عرضه كردم و اما قرائت قرآن را هفتاد مرتبه نزد او قرائت نمودم. (تنقيح المقال، ج 2، ص253).
9- بحارالانوار، ج 65، ص130.
10- نفس المهموم، ص 466.
11- مقتل الحسين مقرم، ص 371.
12- مسار الشيعه، ص 62. و مرحوم شيخ بهائى(ره) بر اساس همين احتمال روز اربعين را روز نوزدهم ماه صفر قرار داده است. (توضيح المقاصد، ص 6).
13- قمقام زخار، ص 585.
14- لهوف، ص 82.
15- مثير الاحزان، ص 107.
16- ناسخ التوايخ، احوالات امام حسين، ج 3، ص176.
17- از اين مقدمات، نمىتوان نتيجه گرفت كه اهل بيت(عليهم السلام) در اربعين سال شصت و دو به كربلا آمدهاند؛ زيرا اولا نگاه داشتن اهل بيت در كوفه به مدت زياد، قطعى نيست با توجه به اين كه بعضى ورود اهل بيت را به شام در روز اول ماه صفر ذكر كردهاند و آن مقدمات چون قطعى نيست بنابراين نتيجه قطعى هم بدست نمىدهد؛ ثانيا احتمال دارد همانگونه كه بعضى گفتهاند اهل بيت در همان سال 61 و قبل از رفتن به شام از مسير كربلا عبور كرده و بر قبور شهيدان عزادارى كرده باشند - چنانچه مرحوم سپهر - مؤلف ناسخ التواريخ - گفته است، اضافه بر اين كه مرحوم قاضى طباطبايى(ره) كتابى به نام «تحقيق در روز اربعين امام حسين عليهالسلام» تأليف نموده و تمام ايرادهاى وارده را مبنى بر آمدن اهل بيت در اربعين سال 61 را پاسخ داده است، بنابراين به صرف استبعاد نمىتوان به نتيجه قطعى رسيد و آمدن اهل بيت را به كربلا در اربعين اول انكار كرد.
18- قمقام زخار، ص 586.
19- تذكرة الخواص، ص 150. ولى در اين نقل مذكور نيست كه سر مقدس امام توسط چه كسى به كربلا حمل شده است، و آيا اهل بيت همراه سر مقدس به كربلا آمدهاند يا تنها سر مقدس به كربلا حمل و دفن شده است؟
20- قمقام زخار، ص 586. ولى اين احتمال با تصريح بزرگانى همانند سيد ابن طاووس و ابن نما و شيخ بهائى كه گفتهاند جابر بن عبدالله و اهل بيت در روز اربعين همزمان در كربلا بودهاند منافات دارد.
21- لهوف، ص 82.
22- ذريعة النجاة، ص 271.
23- الدمعة الساكبة، ج 5، ص165.
24- قمقام زخار، ص 583.
25- مرحوم مجلسى اين اشعار را بيشتر از آنچه ما آورديم، ذكر كرده است. بحارالانوار، ج 45، ص197.
برگرفته از لهوف، سيد بن طاووس/ نفس المهوم، شيخ عباس قمي/ قصّه كربلا، على نظرىمنفرد .
سايت تبيان
مهري هدهدي
سخنراني عليگونه زينب كبري(عليهماالسلام)
خطبه زينب كبرى(عليهاالسلام) در دربار يزيد
حضرت زينب عقيله بنى هاشم(عليهاالسلام) وقتي ديد كه جسارت و بى حيائى يزيد از حد گذشته، و از طرف ديگر جوّ و فضاى مجلس را بسيار مناسب ديد بپا خاست و خطبهاي غرّا خواند و فرمود:
الحمدلله رب العالمين و صلى الله على رسوله و آله اجمعين، صدق الله كذلك يقول «ثم كان عاقبة الذين اساؤا السؤى ان كذبوا بآيات الله و كانوا بها ستهزون»... (1)
سپاس خدايى شايسته است كه پروردگار جهانيان است و درود خدا بر پيامبر و خاندان او باد! خداى تعالى راست گفت كه فرمود: "عاقبت آنان كه كار زشت كردند، اين بود كه آيات خدا را تكذيب نموده و آن را به سخره گرفتند."
اى يزيد! اكنون كه به گمان خويش بر ما سخت گرفتهاى و زمين و آفاق آسمان و راه چاره را به روى ما بستهاى، و ما را همانند اسيران به گردش در آوردى، مىپندارى كه خدا تو را عزيز و ما را خوار و ذليل ساخته است؟! و اين پيروزى به خاطر آبروى تو در نزد خداست؟! پس از روى كبر مىخرامى و با نظر عُجب و تكبر مىنگرى! و به خود خرم و شادان مىبالى كه دنيا به تو روى آورده، و كارهاى تو آراسته و حكومت ما را به تو اختصاص داده است! اندكى آهستهتر! آيا كلام خداى متعال را فراموش كردهاى كه فرمود:
«گمان نكنند آنان كه به راه كفر رفتند مهلتى كه به آنان دهيم به حال آنان بهتر خواهد بود، بلكه مهلت براى امتحان مىدهيم تا بر سركشى بيفزايند و آنان را عذابى است خوار و ذليل كننده.
اى پسر آزادشده جد بزرگ ما! آيا از عدل است كه تو زنان و كنيزان خود را در پرده بنشانى و ناموس رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) را اسير كرده و از شهرى به شهر ديگر ببرى؟! گرده آبروى آنها را بدرى و صورت آنان را بگشايى كه مردم چشم به آنها دوزند، و نزديك و دور و فرومايه و شريف، چهره آنها را بنگرند؛ از مردان آنان كسى به همراهشان نيست، نه ياور و نه نگهدارنده و نه مددكارى.
چگونه مىتوان اميد بست به دلسوزى و غمگسارى كسى كه مادرش جگر پاكان را جويده و گوشتش از خون شهيدان روئيده؟! و اين رفتار از آن كس كه پيوسته چشم دشمنى به ما دوخته است بعيد نباشد، و اين گناه بزرگ را چيزى نشمارى، و خود را بر اين كردار ناپسند و زشت، بزهكار نپندارى، و به اجداد كافر خويش مباهات و تمناى حضورشان را كنى تا كشتار بيرحمانه تو را ببينند و شاد شوند و از تو تشكر كنند! و با چوب بر لب و دندان ابى عبدالله سيد جوانان بهشت مىزنى! و چرا چنين نكنى و نگويى كه اين جراحت را ناسور كردى و ريشهاش را ريشهكن ساختى و سوختى و خون فرزندان پيامبر(صلى الله عليه و آله) را - كه از آل عبدالمطلب و ستارگان روى زمين بودند - ريختى و اكنون گذشتگان خويش را مىخوانى.
شكيبائى بايد كرد كه ديرى نگذرد كه تو هم به آنان ملحق شوى و آرزو كنى كه اى كاش دستت خشك شده بود و زبانت لال و آن سخن را بر زبان نمىآوردى و آن كار زشت را انجام نمىدادى!
بارالها! حق ما را بستان و انتقام ما را تو بگير و بر اين ستمكاران كه خون ما ريختهاند خشم و عذاب خود را فرو فرست!
به خدا سوگند اى يزيد! كه پوست خود را شكافتى و گوشت بدن خود را پاره پاره كردى؛ و رسول خدا را ملاقات خواهي كرد با آن بار سنگينى كه بر دوش دارى، خون دودمان آن حضرت را ريختى و پرده حرمت او را دريدى و فرزندان او را به اسيرى بردى، در جايى كه خداوند پريشانى آنان را به جمعيت مبدل كرده و داد آنها را بستاند، «و مپندار آنان كه در راه خدا كشته شدهاند مردهاند بلكه زنده و نزد خدا روزى مىخورند» همين بس كه خداوند حاكم و محمد(صلى الله عليه و آله) خصم اوست و جبرئيل پشتيبان اوست و همان كس كه راه را براى ستمكاران چه بد پاداشى است، و خواهد دانست كه كدام يك از شما بدتر و سپاه كدام يك ناتوانتر است.
اگر مصائب روزگار با من چنين كرد كه با تو سخن گويم، اما من ارزش تو را ناچيز و سرزنش تو را بزرگ مىدانم و تو را بسيار نكوهش مىكنم، چه كنم؟!
ديدههاى گريان و دلها سوزان است، بسى جاى شگفتى است كه حزب خدا به دست حزب شيطان كشته شوند، و خون ما از پنجههاى شما بچكد، پارههاى گوشت بدن ما از دهان شما بيرون بيفتد و آن بدنهاى پاك و مطهر را گرگهاى وحشى بيابان دريابند و گذرگاه دام و ددان قرار گيرد!!

آنچه امروز غنيمت مىدانى فردا براى تو غرامت است، و آنچه را از پيش فرستادهاى، خواهى يافت، خدا بر بندگان ستم روا ندارد، به او شكوه مىكنم و بر او اعتماد مىجويم، پس هر نيرنگى كه دارى بكن و هر تلاشى كه مىتوانى بنما و هر كوششى كه دارى به كار گير، به خدا سوگند ياد ما را از دلها و وحى ما را محو نتوانى كرد، و به جلال ما هرگز نخواهى رسيد و لكه ننگ اين ستم را از دامن خود تنوانى شست؛ رأى و نظر تو بى اعتبار و ناپايدار و زمان دولت تو اندك و جمعيت تو به پريشانى خواهد كشيد، در آن روز كه هاتفى فرياد زند: الا لعنة الله على القوم الظالمين و الحمدالله رب العالمين.
سپاس خداى را كه اول ما را به سعادت و آمرزش و آخر ما را به شهادت و رحمت رقم زد و از خدا مىخواهم كه آنان را اجر جزيل عنايت كند و بر پاداش آنان بيفزايد، خود او بر ما نيكو خليفهاى است، و او مهربانترين مهربانان است و فقط بر او توكل مىكنيم.
تصميم يزيد
آنگاه يزيد رو به شاميان كرد و گفت: نظر شما درباره اين اسيران چيست؟ ايشان را از دم شمشير بگذرانيم؟
يكى از ملازمان او گفت: ايشان را بكش.
نعمان بن بشير(2) گفت: ببين اگر رسول خدا(صلى الله عليه و آله) بود با آنان چه مىكرد، همان كن.(3)
مسعودى نقل مىكند كه: امام باقر(عليهالسلام) - كه در آن هنگام فقط دو سال و چند ماه از سن مباركش گذشته بود - در مقابل يزيد ايستاد و پس از حمد و ثناى خدا فرمود: اطرافيان و كسان تو برخلاف مشاوران فرعون رأى دادند! چون او وقتى از اطرافيان خود درباره موسى و هارون نظرخواهى كرد، گفتند «ارجه و اخاه و ارسل فى المدائن حاشرين»(4)؛ «او و برادرش را مهلت ده و رسولانى رهسپار شهرها گردان تا جادوگران گرد آيند، پس از اين كه جادوگران آمدند آنان را آزمايش كن!» و اينان به قتل ما توصيه كردند! و اين بى سبب نيست!
يزيد پرسيد: سبب چيست؟امام باقر(عليهالسلام) فرمود: آنان زيرك و عاقل بودند، و اينان فريفته شده و نادان! چرا كه جز ناپاكان، پيامبران و فرزندان آنان را كسى نمىكشد!
يزيد سر به زير انداخت، پس دستور داد آنان را از مجلس بيرون برند.(5)
بعد از سخنراني غرّاي زينب كبري، فاطمه و سكينه دختران امام حسين(عليهالسلام) كه به سر پدر نگاه مىكردند ديگر تاب تحمل نداشتند، فاطمه فرياد كشيد: «يا يزيد! بنات رسول الله سبايا؟!»؛ «اي يزيد! دختران پيامبر را اسير مىكنى؟! كه ديگر بار صداى ناله و گريه حاضران بلند شد و زمزمههاى اعتراض از اطراف مجلس به گوش مىرسيد.
يزيد كه جوّ مجلس را به شدت عليه خود مىديد، رو به دختران امام حسين(عليهالسلام) كرد و گفت: «ابنة اخى! انا لهذا كنت اكره»؛ «اى دختر برادرم! من بدانچه كردهاند، راضى نبودم.»(6) به قولى به ابن مرجانه بد گفت و همه چيز را به او نسبت داد!(7)
بهر حال دستور داد تا سر مقدس امام حسين(عليهالسلام) را در قصر بياويزند(8) و اهل بيت را به خانهاى كه براى آنها آماده شده بود، ببرند، و على بن الحسين(عليهماالسلام) نيز با آنان بود، و آن خانه در كنار قصر يزيد بود.(9)
صداى ناله جانگداز زنان و دختران اهل بيت(عليهم السلام) همه جا را پر كرده بود و مردم شام با ايشان همناله شده بودند. زنان يزيد، دختران معاويه و ابوسفيان نيز زيور آلات خود را به دور افكندند و لباس عزا پوشيده و در كنار اهل بيت(عليهم السلام) به ناله و عزا پرداختند.(10)
پينوشتها:
1- سوره روم،10.
2- نعمان بن بشير، از انصار است و پدرش بشير بن سعد از اصحاب رسول خداست. او امير كوفه بود در زمان معاويه، و در سال 65 در حمص به قتل رسيد.
3- قمقام زخار، ص 565.
4- سوره اعراف، 111.
5- اثبات الوصية، مسعودي، 170.
6- قمقام زخار، ص 526.
7- بديهى است كه اين برخورد و موضعگيرى يزيد، پس از رسوا شدن و بيان حقائق توسط اهل بيت (عليهم السلام) بوده است، زيرا كه ابتدا خاندان امام حسين(عليهالسلام) را همانگونه كه ذكر شد در حالى كه با زنجير به يكديگر بسته شده بودند، به مجلس يزيد وارد كردند و او بر خود مىباليد و اشعار كفرآميز مىخواند و چوب بر لبان امام(عليهالسلام) مىزد!
8- جلاء العيون، شبر، ج 2، ص263.
9- ارشاد شيخ مفيد، ج 2، ص122.
10- قمقام زخار، ص 571. بعيد نيست كه ورود اهل بيت به دستور يزيد به حرمسراى او، به خاطر اين بوده است كه مىخواسته بر خود ببالد كه من بر حسين و يارانش پيروز شدم و اين اهل بيت اويند كه اينگونه آنان را اسير ساخته و به شام آوردهام! گويا در گذشته عادت بر اين بوده است كه افراد خانواده دشمن شكست خورده را پس از اسارت به نزد خانواده كسى كه بر او پيروز شده بود، مىبردند تا قدرتنمايى كرده باشد.
برگرفته از كتاب قصّه كربلا، على نظرىمنفرد(با تصرف)
فراوري: مهري هدهدي ،سايت تبيان
برو بگو بزرگترت بیاد

در موقعیتی كه رضاخان تمام مساجد و منابر را تعطیل نموده بود آیه الله شاه آبادی هیچ گاه نماز و سخنرانیاش قطع نشد. زمانی هم كه رضاقلدر پوشیدن لباس روحانیت را ممنوع كرده بود او فرزندانش را به روحانی شدن و پوشیدن لباس مقدس روحانیت تشویق كرد و به بركت همین تلاش مخلصانه هفت تن از فرزندان ایشان روحانی شدند.
مأموران رضاخان، برای آنكه بتوانند صدای حق طلب آیه الله شاه آبادی را خاموش كنند، منبر او را از مسجد جامع دزدیدند ولی از آن پس ایستاده سخنرانی میكرد و میگفت:
«منبر سخن نمیگوید اگر میخواهید سخنرانی تعطیل شود، باید مرا ببرید و من هر روز قبل از اذان صبح تنهایی از منزل به طرف مسجد میآیم، اگر عرضه دارید آن وقت بیایید و مرا دستگیر كنید.»!
بر پایه این گفتار شجاعانه روزی عدّهای روباه صفت برای دستگیری شیخ عارف به مسجد جامع حمله ور شدند و با بیشرمی تمام همچون لشكر یزید چكمه پوشان وارد مسجد شدند كه ناگاه آیت حق نهیبی بر آنها زد و همگی آنها پا به فرار گذاشتند و برای دستگیری ایشان در بیرون مسجد كمین كردند و آنگاه كه آیه الله شاه آبادی از مسجد خارج شده فرمانده آنها رو به شیخ عارف كرد و گفت: «آقای شاه آبادی! آقای شاه آبادی! تو باید همراه ما بیایی كلانتری!».
آیه الله شاه آبادی ایستاد و در حالی كه ابروانش به هم گره خورده بود گفت: «برو به بزرگترت بگو بیاد!» و به راه خود ادامه داد.1
1. مصاحبه با آیت الله محمد شاه آبادی، مجله تاریخ و فرهنگ معاصر، شماره 5، ص 188، به نقل از شیخ نورالله شاه آبادی؛ استادزاده، ص 57، به نقل از شهید شاه آبادی.
لبخند یوسف
هنگامی كه برادران یوسف (علیه السلام) می خواستند اورابه چاه بیفكنند ،وی خندید ،برادرانش تعجب كردند وگفتند : برای چه می خندی ؟! حضرت یوسف (علیه السلام) راز خنده خود را این گونه بیان كرد:فراموش نمی كنم روزی راكه به شمابرادران نیرومند نظر افكندم وخوشحال شدم وبا خود گفتم : كسی كه این همه یار ویاور نیرومند دارد از حوادث سخت چه غمی خواهد داشت ! روزی به بازوان شمادل بستم ،اما اكنون در چنگال شما گرفتارم به شما پناه می برم ،ولی به من پناه نمی دهید. خدا شما رابر من مسلط ساخت تا بیاموزم كه به غیر او (حتی برادرانم)تكیه نكنم .
تفسیر نمونه/ج9/ناصر مکارم شیرازی
ای كه هر دم دم ز حیدر میزنی

ای كه هر دم دم ز حیدر میزنی بر یتیمــــان علــــی سر می زنی
شاهـد اقبـــــال در آغوش کیست كیسه نان و رطب بر دوش كیست
كیست آن كس كز علی یادی كند بر یتیمـان مــن امــــــــدادی كند
دست گیرد كودكـان درد را گرم سازد خانه های سرد را
ای جوانمردان جوانمردی چه شد شیوه رندی و شبگـــردی چه شد
شیعگی تنها نماز و روزه نیست آب تنها در میان كــــوزه نیست
كاسه را پر كن ز آب معرفت تا درو جوشد شراب معرفت
بادۀ ممــــا رزقنــاهـــــم بنــوش ینفقون بنیوش و در انفاق كوش
هم بنوش و هم بنوشان زین سبو لـن تنالـــــوا البـر حتــی تنفقــــوا
جستجویی كن سبـــوی باده را شستشویی كن به می سجاده را
ای مسلمان زاده بعد از هر اذان ركعتی تنهی عن الفحشا بخـــوان
گر نمــــازت ناهی از منكر شود از اذانت گوش شیطان كر شود
هر سحـر دست نیایش باز كن بیخود از خود تا خدا پرواز كن
بال مرد حق بود دست دعا لیس الانسان الا ما سعـــی
شاعر : آقاسی
محبوب پيامبر
محبوب پيامبر

همه ميدانند رسول خدا صلي الله عليه و آله در موضع گيري ها و تمام کارهايي که انجام ميداد و يا از انجام دادن آن ها اجتناب ميورزيد، بر اساس منافع شخصي و خواسته هاي نفساني يا تحت تاثير احساسات و عواطف گام بر نميداشت، بلکه با تمام وجود، فقط و فقط به خدا ميانديشيد. از اين رو، آن حضرت از خدا بود و به خاطر دين و رسالت الهي زندگي ميکرد. تا آن جا که هر موضعي، از هر نوع و هر اندازه که باشد، اگر قدمي در راه خدمت به دين خدا و اعتلاي کلمه الهي نباشد، ممکن نيست که از رسول اکرم صلي الله عليه و آله صادر شود.
در همیشه باز

وصیت علی علیه السلام به فرزندش امام حسن علیه السلام
پسرم بدان!
كسی كه گنجینههای آسمان و زمین به دست اوست، به تو اجازه خواستن، به تو اجازه دعا داده و
ضمانت كرده كه خواهشهای تو را جواب میدهد و
فرمان داده، كه بخواهی، تا بدهد.
پی مهرش باش، تا به تو مهر بورزد.
بین تو و خودش، نگذاشته كسی حجاب و فاصله باشد.
تو را به كسی دیگر حواله نداده، پس لازم نیست یكی بین او و تو واسطه باشد.
وقتی بد میكنی، راه بازگشتات را نمیبندد.
در عذابت عجله نمیكند.
وقتی توبه میكنی و باز میگردی، سرزنشت نمیكند.
حتی اگر رسوایی حق توست، باز، رسوایت نمیكند.
وقتی باز میگردی، سخت نمیگیرد و میپذیردت.
وقتی بازمیگردی، با جریمه و جزا، آزارت نمیدهد
و از لطفش، ناامیدت نمیكند؛
بلكه بازگشتات را، برایت ثواب حساب میكند.
هر گناهت را یكی و هر كار خوبت را ده تا حساب میكند.
برایت در بازگشت را باز گذاشته است.
صدایش كه میكنی، صدایت را میشنود.
در دل، اگر با او نجوا كنی، نجوایت را میفهمد.
نیازت را میبری پیش او.
سفره دلت را پیش او وا میكنی.
از غم و غصههایت، به او شكایت میكنی.
برای گرفتاریهایت، از او چاره میخواهی.
در كارهایت، از او كمك میخواهی.
چیزهایی از گنجینههای لطفش درخواست میكنی كه هیچ كس دیگر نمیتواند آنها را بدهد؛
مثل طول عمرها، سلامتی بدنها و وسعت روزیها.
كلید همه گنجینههایش را گذاشت در دو دست تو؛
وقتی به تو اجازه دعا و خواهش داد.
حالا هر وقت بخواهی، با دعا، درهای نعمتش را باز میكنی
و انبوه مهر و لطفش را به روی خودت، سرازیر میكنی.
دیر آمدن پاسخ دعاها، ناامیدت نكند... .
خیلی وقتها، دعایت را دیر اجابت میكند؛ چون در این تأخیرها، پاداش دعا كننده و عطایی كه به امیدوار، میدهند، بیشتر میشود.
خیلی وقتها، چیزی میخواهی، نمیدهند؛
اما، در دنیا یا آخرت، بهتر از آن را به تو میبخشند
یا آن را نمیدهند؛ چون به صلاحت نیست.
خیلی وقتها، اگر چیزی كه خواستهای بدهند، دینت از بین میرود.
پس چیزی بخواه كه زیباییاش برایت بماند و رنج و سختیاش، از تو دور باشد
كه نه ثروت برای تو باقی میماند و نه تو برای ثروت باقی میمانی.
شهیدی، فاطمه، ترجمه بخشی از نامه 31 نهج البلاغة، نشریه پرسمان
آيا گناهان كبيره را ميشناسي؟
تفسير «من وحي القرآن»
اين تفسير اثر عالمانه و ارزشمند علامه سيدمحمدحسين فضلالله (متولد 1354 قمري) از انديشمندان و روشنفكران معاصر شيعه است كه هم اكنون نيز كرسي تدريس وي در سطوح عاليه حوزه علميه لبنان برقرار است.
«من وحي القرآن» تفسيري اجتماعي ـ تربيتي است كه مفسر در آغاز، مباحث آن را به منظور ايجاد هوشياري در جمع طلاب و جوانان ارائه كرد. و آنگاه به صورت تفسيري عرضه داشته است.(1) از اين رو، بر مجموعه اين تفسير رويكرد حركتزايي، لزوم بازگشت به قرآن، پاسخگويي به نيازهاي انسان معاصر و رفع شبهات اعتقادي حاكم است.
علامه فضلالله در نگارش اين تفسير در عين حال كه به بُعد اجتماعي - تربيتي و نيازمندي عام جامعه نظر داشته، از جنبه علمي و استدلالي، توجه به نكات عميق و دقيق، و ادبيات استوار و شيوا غافل نبوده و بر آن تأكيد ورزيده است.
وي در تفسير آيات ابتدا معناي لغوي را ذكر ميكند و سپس به بيان كلياتي از پيام آيات، ارائه تحليل درباره موضوع، طرح پرسشهايي متناسب با آيه و پاسخ به آنها و شرح ابعاد مختلف آيه ميپردازد.(2)
اين تفسير در چاپ جديد در 24 جلد و به زبان عربي منتشر شده و اميد است مترجمان عزيز كشورمان به ترجمه فارسي اين اثر نيز همت بگمارند تا فارسي زبانان نيز بتوانند از اين اثر ارجمند بهره گيرند.
شناخت گناهان كبيره
اكنون به حكايتي علمي از اين تفسير كه در بيان مصاديق گناه كبيره نقل شده، اشاره ميكنيم.
از امام كاظم عليهالسلام روايت شده است كه:
عمروبن عبيد بصري بر (پدرم) امام صادق عليهالسلام در آمد. همين كه سلام كرد و نشست، اين آيه را تلاوت كرد: «وَالَّذينَ يجْتَنِبُونَ كَبائِرَ اْلإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ» و آنگاه از خواندن بقيه آيه خودداري كرد. امام صادق عليهالسلام پرسيد: چرا سكوت كردي؟ گفت: دوست دارم اول گناهان كبيره را از نظر قرآن كريم بشناسم. حضرت فرمود: عيبي ندارد. اي عمرو! بزرگترين كباير عبارتند از:
1. شرك به خداي تعالي، به دليل اين كلام خداي عزوجل كه ميفرمايد: «إِنَّ اللهَ لا يغْفِرُ أَنْ يشْرَكَ بِهِ»، و اين آيه كه ميفرمايد: «إِنَّهُ مَنْ يشْرِكْ بِاللهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللهُ عَلَيهِ الْجَنَّةَ وَ مَأْواهُ النّارُ وَ ما لِلظّالِمينَ مِنْ أَنْصارٍ» (مائده/72) ؛ و كسي كه به خدا شرك بورزد، خدا بهشت را بر او حرام كرده و جايگاهش آتش است.
2. نااميدي از رحمت خداوند؛ چون در اين باره فرموده: «إِنَّهُ لا ييأَسُ مِنْ رَوْحِ اللهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكافِرُونَ» (يوسف/87)؛ و از رحمت خدا مايوس نميشوند، مگر مردم كافر.
3. ايمني از مكر خداي تعالي؛ چون خداي تعالي او را خاسر و زيانكار خوانده و فرموده «فَلا يأْمَنُ مَكْرَ اللهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ.» (اعراف/99)
4. عقوق والدين؛ يكي ديگر از گناهان كبيرهاي كه در قرآن آمده، عاق والدين است و خداوند عاق والدين را جبار و شقي ناميده و از قول حضرت عيسي عليهالسلام نقل كرده كه فرمود:«وَ بَرًّا بِوالِدَتي وَ لَمْ يجْعَلْني جَبّارًا شَقِيا» (مريم/32)؛ خدا مرا در برابر مادرم نيكوكار كرده، و مرا جبار و شقي قرار نداد.
5. قتل نفس؛ (يعني كشتن انساني كه خداي تعالي ريختن خون او را جايز ندانسته و در نتيجه بدون حق نبايد كشته شود) و درباره اين گناه فرموده: «وَ مَنْ يقْتُلْ مُؤْمِنًا مُتَعَمِّدًا فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِدًا فيها» (نساء/93)؛ و كسي كه مؤمني را عمداً به قتل برساند، كيفرش جهنم است؛ در حالي كه هميشه در آن خواهد بود .
6. نسبت زنا به زنان بيگناه دادن؛ كه خداي تعالي درباره اين گناه فرموده: «إِنَّ الَّذينَ يرْمُونَ الْمُحْصَناتِ الْغافِلاتِ الْمُؤْمِناتِ لُعِنُوا فِي الدُّنْيا وَ اْلآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظيمٌ» (نور/23)؛ كساني كه زنان مؤمن پاكدامن و از همه جا بي خبر را تهمت زنا ميزنند، در دنيا و آخرت لعنت شدهاند و عذابي عظيم دارند.
7. خوردن مال يتيم؛ چون قرآن كريم دربارهاش ميفرمايد:«إِنَّ الَّذينَ يأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيتامى ظُلْمًا» (نساء/10)؛ كساني كه اموال يتيمان را به ظلم ميخورند، جز اين نيست كه آتش در شكم خود ميكنند.
8. فرار از جنگ؛ خداي تعالي درباره آن ميفرمايد: «وَ مَنْ يوَلِّهِمْ يوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاّ مُتَحَرِّفًا لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَيزًا إِلى فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصيرُ» (انفال/16)؛ و كسي كه پشت به دشمن كند، بدون اين كه بخواهد حيله جنگي به كار برد، و يا به جمعيتي بپيوندد تا او را كمك كنند، با خشم خدا روبهرو شود، و چنين كسي جاي در دوزخ دارد كه چه بد سرانجامي است.
9. ربا خواري؛ خداي تعالي درباره آن فرموده:«الَّذينَ يأْكُلُونَ الرِّبا لا يقُومُونَ إِلاّ كَما يقُومُ الَّذي يتَخَبَّطُهُ الشَّيطانُ مِنَ الْمَسِّ» (بقره/275)؛ (آنها كه ربا ميخورند از جاي بر نميخيزند، مگر مثل كسي كه شيطان با تماس خود مُخْبِطش(بيمار، تباه، فاسد) كرده است. و نيز درباره رباخواران فرموده:«فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللهِ وَ رَسُولِهِ» (بقره/279)؛ حال اگر باز هم از اين عمل دست بردار نيستيد، اعلام جنگ با خدا و رسولش دهيد.
10. جادوگري (سحر)؛ خداي تعالي درباره آن فرموده:«وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِي اْلآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ» (بقره/102)؛ ساحران به خوبي ميدانند كسي كه سحر را بر كتاب خدا ترجيح دهد، در آخرت نصيبي ندارد.
11. زنا؛ زيرا خداي تعالي ميفرمايد:«وَ مَنْ يفْعَلْ ذلِكَ يلْقَ أَثامًا، يضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ يوْمَ الْقِيامَةِ وَ يخْلُدْ فيه مُهانًا» (فرقان/68ـ 69)؛ و كسي كه اين گناه را مرتكب شود، با عقوبتي روبهرو خواهد شد و روز قيامت عذاب براي او مضاعف گشته، با ذلت در آن جاودانه خواهد زيست.
12. سوگند دروغ؛ چون خداي تعالي درباره آن ميفرمايد:«إِنَّ الَّذينَ يشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللهِ وَ ايمانِهِمْ ثَمَنًا قَليلاً أُولئِكَ لا خَلاقَ لَهُمْ فِي اْلآخِرَةِ» (آلعمران/77)؛ مسلماً كساني كه با عهد خدا و سوگندهاشان بهايي اندك را به دست ميآوردند، اينان در آخرت هيچ بهرهاي ندارند.
13. غلول؛ (يعني دزديدن از غنيمت)؛ كه خداي تعالي درباره آن فرمود: «وَ مَنْ يغْلُلْ يأْتِ بِما غَلَّ يوْمَ الْقِيامَةِ» (آلعمران/161)؛ و كسي كه از غنيمت بدزدد و در آن خيانت كند، روز قيامت با همان خيانتش ميآيد.
14. ندادن زكات واجب؛ خداي سبحان درباره آن ميفرمايد: «يوْمَ يحْمى عَلَيها في نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ» (توبه/35)؛ روزي كه بر آن گنجينهها در آتش جهنم ميدمند تا سرخ شود، آنگاه با همان پولها پيشاني و پشت و پهلويشان را داغ ميزنند.
15. شهادت دروغ و كتمان شهادت؛ خداي متعال فرموده: «وَ مَنْ يكْتُمْها فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ» (بقره/283)؛ و كسيكه شهادت را كتمان كند، قلبش گنهكار است.
16. شرب خمر و ميگساري؛ زيرا خداي تعالي آن را معادل بتپرستي قرار داده است.
17. ترك نماز به طور عمدي.
18. ترك واجبات خدا؛ به دليل اين كه رسول خدا صلياللهعليهوآلهوسلم فرمود: كسي كه نماز را عمداً ترك كند، ذمه خدا و ذمه رسول خدا صلياللهعليهوآلهوسلم از او بري و بيزار است.
19. قطع رحم؛ زيرا خداي تعالي فرموده: «أُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّارِ» (رعد/25)؛ اينان مشمول لعنت خدايند، و منزل بد كه (همان دوزخ) است از آنِ ايشان است.
عمروبن عبيد از نزد امام صادق عليهالسلام بيرون ميشد، در حالي كه صدايش به گريه بلند بود، و ميگفت: هلاك شد هر كس كه به راي خود فتوا داد، و با شما ـ اهل بيت (رسول صلي الله عليه و آله) در فضيلت و علم معارضه كرد.
پينوشتها:
1. من وحي القرآن، جلد1 ص 8؛ تفسير و مفسران، محمد هادي معرفت، ج2، ص 501 ـ 502.
2. شناختنامه تفاسير، محمد علي ايازي، ص 263، 274؛ تفسير مفسران، ج2،ص 501 ـ 502 .
3. من وحي القرآن، ج7 ،ص 209ـ210؛ مجمع البيان، ج 3 ،ص 62؛ اصول كافي، ج 2 ،ص 285، حديث 24؛ ترجمه تفسير الميزان، ج4، ص 226، 229.
منبع:
سروش وحي، ش 20 .
ماجرايي از قول فضيل بن عياض

تفسير كاشف اثر محققانه، هنرمندانه و نوين دو تن از اساتيد برجسته علوم قرآني حاضر در حوزه و دانشگاه "حجةالاسلام والمسلمين دكتر سيدمحمد باقر حجتي و حجةالاسلام والمسلمين دكتر عبدالكريم بيآزار شيرازي" است. اين تفسير به زبان فارسي و در 15 جلد به نگارش در خواهد آمد كه تا كنون هفت جلد آن تا پايان سوره هود به زيور طبع آراسته شده است.
مفسران بزرگوار در اين تفسير كوشيدهاند تا با ارائه تفسير با سبكي جديد، چهرهاي موزون از سورههاي قرآن و روابط آيات را ثابت كنند. در مقدمه جلد اول اين تفسير، برخي از ويژگيهاي اين تفسير چنين آمده است:
«عدهاي بر آن شدهاند تا براي يافتن حقايق اين كتاب آسماني از تفاسير قرآن بهره جويند، اما اين كار براي همگان مقدور نيست؛ چه، اغلب مردم فرصت و حوصله كافي ندارند كه تفاسير ده يا بيست يا چهل جلدي را مطالعه كنند. علاوه بر اين، طولاني شدن مطالب تفسيري در طي متون تفسير موجب گشته كه آيات قرآني، گسسته از هم به نظر رسند و در نتيجه باعث شده كه احساس كنند آيات قرآني از يكديگر بيگانهاند. اين مطالب ما را بر آن داشت تا با استفاده از تفاسير مختلف و در نظر گرفتن همبستگي آيات، ترجمه پيوسته و تفسيرگونهاي عرضه كنيم كه فراتر از ترجمههاي معمولي و فروتر از تفاسير متداول باشد، آنهم با روش نگارش جديد و نشان دادن همبستگي آيات با دستهبندي آنها و توضيح مفاهيم فراموش شده پارهاي از كلمات و بيان زمينههاي تاريخي برخي از آيات در پاورقيها.
مفسران بزرگوار در اين تفسير كوشيدهاند تا با ارائه تفسير با سبكي جديد، چهرهاي موزون از سورههاي قرآن و روابط آيات را ثابت كنند.
ضمناً براي جبران قسمتي از هنرهاي ادبي و زيباييهاي تعابير قرآن كه برگردان آنها امكانپذير نيست، از اشعار جالب و تصاوير مناسب استفاده كردهايم.»
بر اساس اين ايده، تفسير كاشف مملوّ از نمودارها، تصويرهاي تاريخي، جغرافيايي، عمومي، اشعار، نكات تاريخي و علمي و ادبي است كه چهره جذابي از قرآن را در معرض ديد مخاطبان به ويژه جوانان و نوجوانان گذاشته است.
مفسران، براي تفسير كاشف اين امتياز را برشمردهاند: كاشف روابط آيات و موضوعات سور، كاشف محورهاي اساسي و ارتباطي قرآن، كاشف تأويلات الهي در خلال آيات قرآني، كاشف متشابهات از محكمات، كاشف كلمات كليدي قرآن و روابط آنها با ساير كلمات، كاشف اعجاز جديدي در قرآن، همراه با ترجمه تفسيري، بيان فشرده بهترين نظريات مفسران و بهرهگيري از اغلب تفاسير معتبر و منابع دست اول. علاوه بر اين از منابع لاتين و اروپايي نيز بهره فراواني برده شده است.
در ادامه، به داستاني كه در تفسير آيه 95 اعراف به نقل از تفسير كشفالاسرار و المنار آورده شده، اشاره ميكنيم و سپس جلوههايي از جذابنمايي آيات را در اين تفسير از نظر ميگذرانيم.
رسول خدا صلياللهعليهوآله فرمود:
«وضع فرد با ايمان شگفتآور است؛ چرا كه همه حوادث از خوش و ناخوش براي او خير است. براي هيچ كسي جز مؤمن چنين شرايطي فراهم نيست. اگر به او خوشي رسد، سپاسگزار است. پس اين خوشي براي او خير است، و اگر گرفتار تنگنا و مصائب گردد، صبر در پيش ميگيرد و همين امر براي او خير است»؛ [چرا كه صبر، يكي از فضايل اخلاقي است و سرانجام آن شيرين ميباشد.]
«قومي را در سرّاء و ضراء آزمايش كردند، به هر دو حال، كفور آمدند. نه قدر نعمت شناختند و نه با محنت در ساختند، تا روز نعمت ايشان به سر آمد و شب محنت را خود صبح برنامد. ايشان را ميگويد: «فَأَخَذْنَاهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لا يشْعُرُونَ.» باز قومي ديگر به محنت صبر كردند و در نعمت شكر تا به صبر، درجات اعلي يافتند و به شكر، قربت و مواصلت ديدند.
ماجرايي از قول فضيل بن عياض
فضيل بن عياض ميگويد: مردي از اين پارسايان روزگار و نيكمردان وقت، درمي سيم داشت. به بازار شد تا طعام خَرد. دو مرد را ديد به هم درآويخته و با يكديگر جدالي و خصومتي در گرفته. گفت: اين خصومت شما از بهر چيست؟ گفتند: از بهر يك درم سيم. آن يك درم كه داشت، به ايشان داد و ميان ايشان صلح افكند. به خانه باز آمد و قصه با عيال خود بگفت. عيال وي گفت: اصبت و احسنت و وفقت؛ (كار درست و خوبي انجام دادي و موفقي.) و در همه خانه ايشان برداشتني و نهادني نبود، مگر اندكي ريسمان. آن به وي داد تا به آن طعام خَرد. ريسمان به بازار برد و هيچ كس نخريد. بازگشت تا به خانه باز آيد. مردي را ديد كه ماهي ميفروخت و ماهي وي كاسد بود، كس نميخريد، همچنان كه ريسمان وي. گفت: اي خواجه! ماهي تو نميخرند و ريسمان من نميخرند. چه بيني اگر با يكديگر معاملت كنيم؟ ريسمان به وي داد و ماهي بستد. به خانه درآورد، شكم وي بشكافتند، دانه مرواريد پر قيمت از شكم وي بيرون آمد. به جوهريان برد، به صد هزار درم آن را برگرفتند. به خانه بازآورد. مرد و زن هر دو، خداي را شكر و سپاسداري كردند و در عيادت و تواضع بيفزودند. سائلي بر در سراي ايشان بايستاد گفت: «رجلٌ مسكينٌ محتاجٌ ذو عيال»؛ مردي درمانده و درويش، دارنده عيال؛ با من رفق كنيد. زن به مرد مينگرد و ميگويد: «هذه والله قصتنا التي كنا فيها»: ما هم چنين بوديم تا خدا ما را نعمت داد و آساني و فراخي. شكر نعمت را با درويش قسمت كنيم آنچه داريم. پس آن را به دو قسم نهادند: يك قسم به درويش دادند و يك قسم از بهر خود بگذاشتند. آن درويش پارهاي برفت و بازگشت و گفت: «من سائل نهام كه من فرستاده خدايم به شما. الله شما را آزمايش كرد در سراء و ضراء. در سراء شكور ديد شما را، و در ضراء صبور. در دنيا شما را بينياز كرد و در عقبي آن ببينيد كه آن را نه چشمي ديده و نه گوشي شنيده و نه بر دل هيچ بشري خطور كرده است.»(1)
پينوشت:
1- تفسير كاشف، ج 4، ص 225ـ 226.
منبع:
سروش وحي، ش 23 ، با تصرف .
چرا ادیان و مذاهب به وجود آمدند؟
چرا ادیان و مذاهب به وجود آمدند؟
انسان همیشه سعی داشته است که مفهوم زندگی، جهان هستی، معنی مرگ و دیگر اسرار زندگی را درک کند. او میخواست بداند که از کجا آمده است و به کجا میرود؛ قدرتهای بزرگ طبیعی در اختیار چه کسی است؛ چه کسی و چرا او، این جهان را به وجود آورده است؛... شاید همین کنجکاویها او را به این سو هدایت کرده باشد که دریابد وجودی بزرگتر، قدرتمندتر و فراتر از آنچه در تصور خویش دارد، ناظر و حاکم بر جهان هستی و وقایع جاری در آن است.
از سوی دیگر، انسان چنین نیازی را همیشه حس میکرده است که باید با مبدا هستی- چیزی که اختیار و قدرت هر پدیدهای را در دست دارد- ارتباط داشته باشد. انسان آرزو داشت که مورد حمایت و لطف چنین قدرتی قرار گیرد.
در بسیاری از جوامع، مردم تصور میکردند خورشید، آتش، ماه، کوه یا هر پدیدهای که بزرگ و دور از دسترس آنها بود و نمیتوانستند نیرویش را مهار کنند، همان آفریننده یا معبود آنهاست. مردم این پدیدهها را میپرستیدند و حتی گاهی برای هر قسمت از این جهان، خدایی خاص- مانند خدای دریا، خدای باد، خدای آتش، ....- در نظر میگرفتند.
اما از آنجا که نظام هستی در جهت برآورده ساختن نیازهای انسان و هدایت او بنا شده است، در هر دوره پیامبری از جانب خداوند انتخاب میشد تا با قوانین و آداب حقیقی الهی، انسانها را به سوی حقیقت و سعادت هدایت کند. بدین ترتیب، ادیان بزرگ الهی مانند اسلام، مسیحیت و یهودیت پدید آمدند.
برگرفته از کتاب: 365 پرسش و پاسخ علمی
*********************
قصه پر غصه فدک
قصه پر غصه فدک
در سال هفتم هجری پس از پیروزی مسلمین در جنگ خیبر ، یهودیان اطراف مدینه وقتی اقتدار و شوکت اسلام ومسلمانان را دیدند هر کدام درصدد برآمدند که به نحوی رضایت مسلمین را جلب کنند تا از حملات ایشان در امان باشند از جمله آنها دهکده ای آباد وپر رونق به نام فدک بود که وقتی مردم آن دهکده دانستند در برابر نیروهای توانمند اسلام تاب مقاومت ندارند خدمت رسول الله صل الله علیه و اله و سلم رسیدند و درخواست آشتی و صلح نمودند و خود با رضایت خاطر نیمی از دهکده را به رسول خدا بخشیدند و حضرت آنها را در کار خودشان آزاد گذارد .
طبق دستور الهی و آیه شریفه قرآن این ملک مخصوص پیامبر است و کسی را در آن حقی نیست . پیامبر یکی دو سال عایدی این مزرعه را که بسیار زیاد هم بود بین مستمندان بنی هاشم و فقرای مدینه تقسیم کرد و بعد از آن که آیه شریفه « و آت ذاالقربی حق» نازل شد پیامبر صل الله علیه و اله و سلم فدک را به دخترش فاطمه (س) بخشید حضرت زهرا همچون پدر بزرگوارش ، عایدی فدک را صرف فقرا و مستمندان می نمود وخود کمترین بهره ای از آن نداشت .
وقتی ابوبکر به خلافت رسید ، دستور داد فدک را از حضرت زهرا(س) بگیرند ودر این میان عمر بیش از دیگران اصرار داشت. غصب فدک از دست صاحب اصلی آن صرفاً یک تجاوز به اموال شخصی فردی نبود ؛ بلکه اهداف بزرگتری را به دنبال داشت که در واقع جلوگیری از آنها سبب شد تا دختر رسول خدا برای باز پس گرفتن آن ، دست به مبارزه و جدال با خلیفه بزند. او می دانست آنها هرگز راضی به پذیرفتن حق نیستند ؛ اما می بایست از حق دفاع کند اگر چه در این راه سیلی بخورد و با تازیانه دشمن بازوان خود را ورم کرده ببیند و با پهلوی شکسته و مجرو ح دارفانی را وداع گوید.
برگرفته از کتاب فاطمه سلام الله علیها نور الهی
نوشته: علی ثقفی
امیدبخش ناامیدان

امام غایب و پنهان چه فایدهای دارد؟
وجود امام معصومعلیهالسلام سر چشمه فایدهها وبركات فراوانى است كه به حضور او اختصاص ندارد. از جمله مىتوان دو فایده زیر را برشمرد:
-
الف) با دلایل فراوانى ثابت شده كه امامعلیهالسلام فردِ كامل انسانیت و حلقه اتصال عالم ظاهر و باطن است. اگر امام نباشد، رشته عالم ماده و معنا گسسته مىگردد. قلب پاك امام معصومعلیهالسلام تجلى گاه انوار الهى است. عنایتهاى غیبى در آغاز بر آیینه قلب ملكوتى امام مىتابد و به واسطه او به سایر موجودات مىرسد؛ به عبارت دیگر، حجت الهى در زمین، واسطه در گرفتن و رساندن عنایتها و بركتهایى است كه دیگران استعداد و زمینه دریافت مستقیم و بىواسطه آن را ندارند. امامعلیهالسلام روح آفرینش و جان جهان شمرده مىشود و ارتباط و انسجام اجزا و اعضاى نظام هستى به وجودِ او وابسته است. اگر امامعلیهالسلام نباشد، خداوند - چنان كه شایسته است - شناخته و عبادت نمىگردد و روشن است كه در وجود این آثار بین حضور و غیبت امامعلیهالسلام تفاوتى نیست.
وظیفه امامعلیهالسلام تنها بیان ظاهرى معارف و راهنمایى صورى مردم نیست. امام ولایت و رهبرى باطنى اعمال را نیز بر عهده دارد و حیات معنوى مردم را تنظیم مىكند و حقایق اعمال آنان را به سوى خدا حركت و جهت مىدهد. بدیهى است كه حضور و غیبت جسمانى امامعلیهالسلام در این مورد تأثیرى ندارد و امام از راه باطن به نفوس و ارواح مردم احاطه و اتصال دارد. وجود امام همواره لازم است، هرچند هنگام ظهور و اصلاح جهانىاش نرسیده باشد.
انسان در زندگى، حیاتى باطنى و معنوى دارد كه از اعمالش سرچشمه مىگیرد و سعادت و شقاوت ابدىاش به طور كامل به آن بستگى دارد. از طرف دیگر، پیامبران و امامانعلیهالسلام خود نیز به دینى كه مردم را به آن راهنمایى مىكنند و رهبرى آن را بر عهده دارند، عمل مىكنند و از همان حیات باطنى كه مردم را به سوى آن حركت مىدهند، برخوردارند؛ زیرا خداوند تا كسى را هدایت نكند، هدایت دیگران را به او نمىسپارد. در نتیجه امامعلیهالسلام علاوه بر ارشاد و هدایت ظاهرى داراى نوعى هدایت و جاذبه معنوى است و به وسیله حقیقت و نورانیت و باطن ذاتش در قلبهاى شایسته و آماده دخل و تصرف كرده، آنها را به سوى كمال و هدف آفرینش جذب مىكند.
-
ب) اصل وجود امام علیهالسلام مایه دلگرمى و قوت قلب بندگان خدا و رهروان راه هدایت و سعادت است. وجودِ امام زندهاى كه پناهگاه مردم و پشتیبان و حافظ دین و شریعت به شمار مىآید، نیرو بخش دلهاى مؤمن و سدى در برابر هجوم اهریمن نومیدى بر روح پاكان است. ایمان به مهدى غایب علیهالسلام و انتظار فرج و ظهورش، مایه امیدوارى دلهاى منتظر و بزرگترین اسباب موفقیت و پیشرفت در راه هدف است.
امینی، ابراهیم، كتاب دادگستر جهان، ص 154.









