گاهی جان دادن چقدر سخت است!
گاهی جان دادن چقدر سخت است!

من و تو علاوه بر آنكه بارها و بارها دربارهی خوشرفتاری با پدر و مار شنیدهایم، خودمان هم وقتی كمی فكر میكنیم به سادگی در مییابیم كه هیچكس بسان والدینمان شایستهی آن نیست كه لبخندمان تقدیم او شود. و مهربانی، از همه بیشتر آنان را سزد.
و هزار بار شنیدهایم كه "بهشت زیر پای مادران است".
راستی شما نسبت به این جمله چه حسی دارید و چقدر فكر میكنید درست است؟
شاید بد نباشد با من بیایید تا شما را بر بالین جوانی كه در حال جان سپردن است ببرم تا آنچه شنیدهاید را باور كنید.
* * *
هراسان در كوچهها میدوید تا آنكه بالاخره به پیامبر رسید و نفسزنان به رسول خدا (ص) خبر داد كه پسرك سخت در حال جان كندن است.
حضرت بى درنگ خود كنار بستر او رساند، و او را تلقین نمود و فرمود: بگو «لا اله الّا اللّه» .
اما زبان او گرفت بود و نمیتوانست این جمله را بگوید.
پیامبر مدام تكرار میكرد كه « شهادتین را بگو؛ بگو «لا اله الا الله ...».
ولی جوان چون لالی مادرزاد زبانش بند آمده بود و در آن حال اسفبار، قادر به گفتن شهادتین نبود.
گویا این اوضاع پیامبر را متوجه نكتهای كرده بود كه رو به حاضران، كه اندوهناك و وحشتزده، در تب و تاب بودند، كرد و فرمود: آیا این جوان، مادر دارد؟
یكى از بانوانی كه در آنجا بود گفت: آرى من مادرش هستم.
پیامبر (ص) فرمود: آیا تو از پسرت ناراضى هستى؟
چشمها همه به لبهای مادر دوخته شده بود!
مادر گفت: آرى، حدود شش سال است با او سخن نگفتهام.
پیامبر (ص) به او فرمود: آیا اكنون به خاطر من از پسرت راضى مىشوى؟
زن؛ هرچه بود، مادر بود و دلش با آنكه آكنده از درد بود؛ اشك در چشمانش حلقه زد و و دلش برای جگرگوشهاش سوخت. و با طنین حزنناكی لب گشود و گفت: اى رسول خدا [در پیشگاه شما من كه باشم؛ من از او گذشتم و امیدوارم]خداوند به رضاى شما، از او راضى گردد.
پیامبر كه توانسته بود رضایت مادر دلشكسته را جلب كند، رو به جوان محتضَر كرد و فرمود: بگو «لا اله الّا اللّه».
در كمال حیرت، پسركی كه تا چند لحظهی پیش در چنگال مرگ با حالتی رقتبار جان میكند و بیتاب بود، آرام یافت و با كمال صراحت، شهادتین را فصیحانه بر زبان راند.
بهت و حیرت بر تمام حاضران سیتره داشت.
پیامبر (ص) به جوان گفت: چه مىبینى؟
و پسرك جواب داد: مرد سیاه چهرهی زشت رویى را مىنگرم، كه لباس چركین بر تن دارد و بوى متعفّنش آزارم میدهد، او بالاى سرم آمده تا حلقم را بگیرد و مرا خفه كند.
پیامبر (ص) فرمود بگو: «یا مَن یَقبَلُ الیَسیرَ وَ یَعفُو عَن الكَثیر، اِقبَل مِنّى الیَسیرَ وَ اعفُ عَنى الكَثیر، اِنّكَ اَنتَ الغَفورُ الرّحیم؛ اى خداوندى كه عمل اندك را مىپذیرى و از گناه بسیار مىگذرى، عمل نیكِ اندكم را بپذیر و گناه بسیارم را ببخش، همانا كه تو آمرزنده مهربان هستى».
جوان آنچه را كه پیامبر میفرمود، تكرار میكرد.
وقتی جوان دعا را به پایان رساند، پیامبر (ص) فرمود: اكنون بگو چه مىبینى؟
پسرك كه اكنون بسان كشتی طوفان زدهای كه بر ساحل نجات رسیده است، با آرامشی كه همهی حاضران را از التهاب میرهاند، گفت: آن شخص بد و سیاه چهره رفت و مردى خوشسیما و عطراگین و خوش لباس، به بالین من آمده است .
پیامبر (ص) فرمود: دعا را دوباره تكرار كن.
جوان بیدرنگ زبان گشود و آن را تكرار كرد كه «اى خداوندى كه عمل اندك را مىپذیرى و از گناه بسیار مىگذرى، عمل نیكِ اندكم را بپذیر و گناه بسیارم را ببخش، همانا كه تو آمرزندهی مهربان هستى».
تا دعا تمام شد دوباره پیامبر (ص) احوال جوان را پرسید و فرمود: چه مىبینى؟
و پسرك گفت: آن جوان خوش سیما را مىنگرم كه از من پرستارى مىكند.
كام حاضران به لذتی كه جوان در آن غوطهور بود شیرین بود و همهمه مجلس را گرفته بود كه پسرك با تبسمی ملیح چشمهایش را بست و جان سپرد.
حسین عسگری
سایت تبیان
