آیینه

بانو در خانه زینت و زیور چندانی نداشت. اما به گاه آمدن سنگینی کفه‌ی دلش‌ خویش را می‌آراست. جهیزیه بانو اندک بود اما در آن میان یک آیینه در برابر او همواره سروقد، رخ می‌نمود. لیک آیینه به هنگام نظاره تماشا و هم‌چشمی بانو عرق شرم می‌ریخت. بانو حتی تاب دلشستگی آیینه را هم نداشت به گاه هم‌چشمی در چشمان آیینه می‌دانی چه می‌گفت:

الله‌اکبر، الله‌اکبر، الله‌اکبر

اللهم فکما حسّنت خلقی، فحسّن خلقی

«خداوند همانگونه که جسم مرا نیکو و زیبا آفریدی، پس تمام جان و رفتار مرا نیکو بگردان.»

               آمین